آنقدر همه چیز در این مدت زود گذشت و اتفاقات وحشتناک و ترسناک و البته دردناک افتاد که ...آدم واقعا نمی داند باید از کجا بنویسد.ضمیمه 1 : از خودم می پرسم، اگر این اتفاق برای من بیفتد چه؟اگر شوهرم کارمند بیمارستان باشد و بعد من هر از گاهی ببینم مثلا دو تا باکس پر از دستمال کاغذی به خانه ام آورده، و دفعه ی بعدی مثلا یک کارتن مایع ظرفشویی همراهش آورده، و دفعه ی بعد یکهو ببینم یک بسته ی شش تایی آبمیوه وارد خانه ام شده، و هر از گاهی همینطوری چیزهایی وارد خانه ام بشود که بعدها متوجه شوم این چیزها در ب
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
و اینگونه است که در سی و سه سالگی و هفت ماهگی مان، دو تا جنگ واقعی دیده ایم!!توصیف کردن اتفاقاتی که در این چند ماه افتاد و چیزهایی که در جنگ دوم تجربه کردیم، واقعا چیزی خارج از تصور همه مان بود. چه کسی می توانست فکر کند به فاصله ی فقط شش ماه، این همه اتفاق خواهد افتاد!حرفی نمی توانم درباره شان بگویم؛ چیزی نمی توانم درباره شان بنویسم. انقدر زمان گذشته و حجم اتفاقات زیاد بوده که اصلا نمی شود چیزی درباره اش نوشت!ضمیمه 1 : امروز که می خواستم پست بگذارم، داشتم فکر می کردم خب باید از چی بنویسم؟این خ
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
همیشه به این مبحث فکر می کردم که چرا توی فُرم هایی که باید در دندان پزشکی و رادیولوژی و MRI و این جور مکان ها پُر کنم، جدول های متعددی وجود دارد که باید سابقه ی بیماری ها و اسم داروهایی که مصرف می کنی و نام جراحی هایی که شده ای را بنویسی، اما من هیچ وقت چیزی برای نوشتن در این جدول ها ندارم؟همیشه به این مبحث فکر می کردم که چرا من توی فُرم هایی که باید پُر کنم، فقط اسم و فامیل و کد ملی و شماره موبایلم را می نویسم و چیزی برای نوشتن توی هیچ جدول دیگری ندارم؟ بعد همینطوری جدول ها را می خواندم و رد
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
دوربین های مداربسته بیمارستان را باز می کنم و چشم می دوزم به تصویرها. به آدم های توی لابی، توی رادیولوژی، توی حیاط بیمارستان ...و بعد از خودم می پرسم، مردی که دختر کوچکش با پیراهن سفید آستین حلقه ای را بغل کرده و یک زنِ سراپا سیاه پوش با عینک آفتابی در کنارش راه می رود، خوشبخت است؟ منشی بخش که در استیشن نشسته و دماغش را عمل کرده و حلقه ی نازکی در دستش است، خوشبخت است؟ مردی که وسط حیاط بیمارستان سر به سر یک دختر 10 ساله می گذارد و برایش ادا و اصول در می آورد، خوشبخت است؟ زنی که توی رادیولوژی ای
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
از اینکه منتظر بمانم، متنفرم.به خاطر همین، خودم امروز دست به کار شدم و روی میکروکیسِ "آن گوشه افتاده" ویندوز زدم، خودم رفتم بالا و کابل های توی سقف دیتاسنتر را کشیدم بیرون، خودم کلی گشتم تا بین قفسه ها بالاخره یک جفت باتری قلمی برای کنترل تلویزیون پیدا کردم تا بتوانم تلویزیون را تنظیم کنم، خودم رفتم بالای صندلی چرخدار و به هر بدبختی ای بود کابل های میکروکیس را بند کردم و روشنش کردم. فکر کردم، با چادر و روسری بروی روی صندلی چرخدار و بخواهی ک
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
در طی شش سال کارم به عنوان مهندس کامپیوتر در این بیمارستان به نتایج خیلی خیلی مهمی در زندگی اجتماعی ام رسیدم.یکی از بارزترین نتایج این است که من متوجه شدم مردم در هر حالتی غر می زنند. این در نوع خودش یکجور توانایی است که بتوانی در هر حالتی و در هر شرایطی غر بزنی. کاملا در خاطرم مانده وقتی که مهندس قاف نبود، آبدارچی مان به من می گفت خانوم مهندس جای مهندس قاف. خالی که بیاد این بچه های واحد کامپیوتر رو درست کنه. بعد که مهندس قاف. دوباره برگشت،
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
از حرفی که بهم زد، عمیقا به فکر فرو می روم.که آیا واقعا اینطوری است که من جنبه ی شنیدن اعتراض را ندارم؟پس چرا من احساس می کنم در طی این شش سال حضورم در بیمارستان، به شدت بزرگ شده ام و تحملم از 0.25 که قبلا بود حالا به 10 رسیده؟ چرا من احساس می کنم حالا می توانم خیلی بهتر و راحت تر حرف های مخالف خودم را بشنوم بدون اینکه دلم بخواهد سر از بدن طرف مقابلم جدا کنم؟فکر کردم، یعنی آدم ها متوجه نمی شوند من چقدر بزرگ شده ام؟ آدم ها نمی بینند که من از
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
دکتر میم. روانکاوم خیلی وقت پیش بهم گفته بود، تو می خوای همه چیز رو توی چارچوب قرار بدی و وقتی چیزی بیرون از چارچوب تو قرار بگیره اذیت میشی. می خوای همه چیز با تو هماهنگ بشه و طبق برنامه ریزی تو پیش بره.و بعد من به این موضوع دقت کردم که چرا وقتی کسی من را سورپریز می کند، من برخلاف بقیه ی آدم ها که حسابی خوشحال می شوند، حس کاملا بدی پیدا می کنم و در اکثر مواقع حتی ناراحت می شوم. پس دلیلش همین بود! اینکه "غافلگیر شدن" چیزی بیرون از چارچوب من
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
یک روز شلوغ بود.یکی از آن روزهای خیلی خیلی شلوغ که از کله ی صبح اتفاقات مختلف افتاده بود و من از حجم کارهایی که باید در بیمارستان انجام می دادم، سرگیجه گرفته بودم! پنج هزار تا کار ریخته بود روی سرم و آقای جیم. کفرم را درآورده بود که بغل دستم بدون هدفون ویدیو نگاه می کرد و صدای ویدیوهایش اعصاب من را خراش می داد و سه میلیون بار تلفن زنگ زد و همزمان پانصدهزار نفر کارگر و بنّا و خدمات در دیتاسنتر رفت و آمد کردند.بعد، در ساعت 5 عصر، وقتی خسته و
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
خب!من سی و سه ساله شده ام!ضمیمه 1 : برای سی و سه سالگی ام کارهایی تعریف کرده ام که دوست دارم انجامشان بدهم.در سی و دو سالگی، برعکس سی و یک سالگی که به اکثر کارهایی که برای خودم تعریف کرده بودم رسیدم، اکثر کارهایم به سرانجام نرسید. حالا فکر می کنم لازم است برای سی و سه سالگی قدم های محکم تری بردارم.ضمیمه 2 : یکجورهایی ترسناک است وقتی به عدد "سی و سه" فکر می کنی. حالم خراب می شود وقتی بهش فکر می کنم که چه کارهایی می توانسته ام در این مدت انجا
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
اینطوری شده ام که هربار می خواهم پستی در این وبلاگ بنویسم، از خودم می پرسم "خب الان درباره چی بنویسم؟"و بعد چون حال و حوصله ی پیدا کردن یک موضوع برای نوشتن را ندارم، درنتیجه هیچ پستی نمی نویسم و هیچ نوشته ای منتشر نمی شود.تنبل شده ام به گمانم. یک جور روزمرگی من را در خودش دارد غرق می کند که دیگر حوصله ی هیچ کاری را ندارم انگار. بی حس شده ام اصلا. که دلم می خواهد در یک جا و در یک نقطه قرار بگیرم و از جایم تکان نخورم و در همان حالت باقی بمانم
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
نشسته بودم منتظر تا پرونده ی عمل من و مشخصات ریز درمانی ام آماده شود.بعد درد دل خانم سین. باز شد و شروع کرد به صحبت کردن درباره ی آدم ها و بیمارستان و شیفت های کاری و ... بعد گفت، "خدا سایه ی سه نفر رو بالای سر این بیمارستان نگه داره."و در کمال تعجب، یکی از این سه نفر، مدیر من بود! بعد، چیزهایی از مدیرم تعریف کرد که من هی بیشتر و بیشتر تعجب می کردم و چشم هایم بیشتر گرد می شد که، آیا این چیزها را درباره ی رئیس من می گوید؟؟! آیا این چیزهایی ک
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری