همیشه به این مبحث فکر می کردم که چرا توی فُرم هایی که باید در دندان پزشکی و رادیولوژی و MRI و این جور مکان ها پُر کنم، جدول های متعددی وجود دارد که باید سابقه ی بیماری ها و اسم داروهایی که مصرف می کنی و نام جراحی هایی که شده ای را بنویسی، اما من هیچ وقت چیزی برای نوشتن در این جدول ها ندارم؟
همیشه به این مبحث فکر می کردم که چرا من توی فُرم هایی که باید پُر کنم، فقط اسم و فامیل و کد ملی و شماره موبایلم را می نویسم و چیزی برای نوشتن توی هیچ جدول دیگری ندارم؟ بعد همینطوری جدول ها را می خواندم و رد می شدم و نمی توانستم چیزی بنویسم. سابقه ی بیماری خاص؟ خالی ... سابقه ی جراحی؟ خالی ... حساسیت دارویی؟ خالی ... مصرف داروی خاص؟ خالی ... وجود پروتز در بدن؟ خالی ...
حالا ولی، می توانم تماااااااااااااااااااااااااااااااام جدول های توی همه ی فُرم ها را پُر کنم و حتی برگه ی اضافه هم بگیرم و سابقه ی بیماری هایم را بنویسم؛ چون من، در سی و سه سالگی ام، از مادربزرگم هم بیشتر جراحی شده و دارو مصرف می کنم!
خنده ام می گیرد.
ضمیمه 1 : درخت زردآلوی عزیز دلم که توی حیاط خانه مان بود و جلوی بالکن من قرار داشت و هرسال عید شکوفه های صورتی خیلی خیلی خوشگل میداد، به طور جامع خشک شد. انقدر برایش ناراحتم که نگو :(
ضمیمه 2 : پسر هدیه نصف شبی هی وول می خورد و از این طرف تخت به آن طرفش می رفت. بعد هی بالش را پشت و رو می کرد و چند دقیقه بعد دوباره جا به جا می شد. گفتم چرا انقد وول می خوری؟؟ بگیر بخواب دیگه.
بین خواب و بیداری، کله اش را بلند کرد و گفت من باید سرمای بدنم رو نگه دارم خاله.
بعد من این شکلی که، چرا دقیقا؟؟
و او خیلی منطقی جواب داد چون من زیادی خون گرم هستم خاله.
بعد،
من مانده بودم تنهای تنهااااا،
که نصف شبی، به یک پسربچه ی دهه ی نودی باید چه چیزی بگویم! :)))))
ضمیمه 3 : من را صدا زد و گفت با شما کار دارم خانوم مهندس.
داشتم کار دیگری انجام می دادم و گفتم دستم آزاد بشود میروم پیش اش حتما. گفت "کارِ کاری نیست خانوم مهندس، کارِ شخصیه."
از این عبارتِ "کارِ کاری" و "کارِ شخصی" خنده ام گرفت!
ضمیمه 4 : برایم اسمس آمده بود "خالق خط فک هالیوودی دکتر میم، با شماره مطب ... "
این شکلی بودم که، خط فک هالیوودی چه کوفتی است دقیقا؟!! :|
ضمیمه 5 : داشتم با حرارت حرف می زدم و مثل همیشه، دست هایم را حسابی توی هوا تکان می دادم.
بیشتر از اینکه به من نگاه کند، داشت به حرکت دست هایم نگاه می کرد. و وقتی من یک نقطه گذاشتم آخرِ جمله ام، بلافاصله گفت "لکه های روی دستت واقعا خیلی بهتر شده."
و بعد یک لبخندِ خیلی خیلی پهن روی لب های من جا گرفت و خیلی خیلی خوشحال شدم. از اعماق قلبم!
ضمیمه 6 : واقعا حوصله ام سر می رود از این آدم هایی که توی آینه ی آسانسور از خودشان عکس می اندازند. کمی خلاقیت خب!
ضمیمه 7 : گفت "لباس مشکی هامون رو درآوردیم و از امام حسین معذرت خواهی کردیم."
خنده ام گرفت!
ضمیمه 8 : برایش از کاکتوس های خودمان قلمه زدم و توی چندتا گلدان کاشتم و گفتم سه ماه بعد که حسابی تقویت شدند، بیا اینها را ببر.
به این امید که کاکتوس های عزیز دلم رشد کنند و بزرگ شوند و ریشه هایشان مثل قبلی ها نگندد.
ضمیمه 9 : زندگی ام اکنون، حولِ محورِ همین چیزهای روزمره می گذرد.
همین چیزهای عادی و پیش پا افتاده. کود برای گل ها، پایه برای گلدان توی بالکن، قاب عکس نوین توی اتاق، شستن لباس فرم بیمارستان، و سر کردنِ روسری های رنگی رنگی.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری