دوربین های مداربسته بیمارستان را باز می کنم و چشم می دوزم به تصویرها. به آدم های توی لابی، توی رادیولوژی، توی حیاط بیمارستان ...
و بعد از خودم می پرسم، مردی که دختر کوچکش با پیراهن سفید آستین حلقه ای را بغل کرده و یک زنِ سراپا سیاه پوش با عینک آفتابی در کنارش راه می رود، خوشبخت است؟ منشی بخش که در استیشن نشسته و دماغش را عمل کرده و حلقه ی نازکی در دستش است، خوشبخت است؟ مردی که وسط حیاط بیمارستان سر به سر یک دختر 10 ساله می گذارد و برایش ادا و اصول در می آورد، خوشبخت است؟ زنی که توی رادیولوژی ایستاده و موهای دکلره اش از بالای مقنعه اش بیرون زده و دارد غش غش غش می خندد، خوشبخت است؟
آدم ها را نگاه می کنم که در فیلم دوربین ها حرکت می کنند اما توی ذهن من، مثل تصویر یک عکس متوقف می شوند و بعد دورِ تصویرشان قاب گذاشته می شود و می روند یکجا روی دیوارِ سفیدِ ذهنم قرار می گیرند. تصویرها با قاب های رنگی رنگی از آدم هایی که مفصلا،
جامعا ِ مفصلا،
خوشبخت به نظر می رسند. - بی ما.
بی اینکه چیزی در زندگی شان کم باشد.
ضمیمه 1 : اصلا خودِ همین محور که ما در شرایط متشنج کنونی کشور داریم زندگی عادی مان را می کنیم، نشان می دهد که ما آدم های سوپر مقاومی هستیم! والا!
ضمیمه 2 : از در روز جاریِ خودم و این حجم از کاری که انجام دادم، بی نهایت راضی هستم! هه هه!
ضمیمه 3 : دلم "تکه پاره های یک رویا" های مهراوه شریفی نیا را می خواهد. هااااااه که چقدر خوب بودند واقعا.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری