خرید بک لینک

سی و یکم خرداد

و اینگونه است که در سی و سه سالگی و هفت ماهگی مان، دو تا جنگ واقعی دیده ایم!!
توصیف کردن اتفاقاتی که در این چند ماه افتاد و چیزهایی که در جنگ دوم تجربه کردیم، واقعا چیزی خارج از تصور همه مان بود. چه کسی می توانست فکر کند به فاصله ی فقط شش ماه، این همه اتفاق خواهد افتاد!
حرفی نمی توانم درباره شان بگویم؛ چیزی نمی توانم درباره شان بنویسم. انقدر زمان گذشته و حجم اتفاقات زیاد بوده که اصلا نمی شود چیزی درباره اش نوشت!
ضمیمه 1 : امروز که می خواستم پست بگذارم، داشتم فکر می کردم خب باید از چی بنویسم؟
این خیلی عجیب است که من قبلا در طول روز، سه میلیون بار Notes موبایلم را باز می کردم و چیزهایی در آن می نوشتم تا توی وبلاگم بنویسم شان؛ و حالا حتی نمی توانم چیزی را پیدا کنم که بخواهم درباره اش بنویسم!
ضمیمه 2 : مدتی قبل دست درد خیلی خیلی خیلی شدیدی شدم؛ جوری که حتی نمی توانستم وزن انگشترهای قلمبه ی عزیزم دلم - که سال هاست آنها را دستم می کنم - روی انگشتم تحمل کنم. حتی نمی توانستم موبایلم یا یک کتاب را توی دستم نگه دارم. بعد از دویست روز که حسابی درد دستم هایم را تحمل کردم و به مرحله ای رسیدم که دیگر داشتم از درد می مُردم؛ رفت پیش دکتر دال. و مطمئن بودم که دوباره می خواهد بهم بگوید بیا یک نقطه ی دیگر از دستت را عمل کنم!
نگفت ولی. به جایش آزمایش های مختلف برایم نوشت و خروجی این شد که ویتامین D3 بدنم به طرز مفتضحانه ای پایین است. سه تا آمپول عضلانی ویتامین دی در فاصله ی هر 10روز یکبار برایم تجویز کرد. و من خوش و خرم می رفتم هر 10 روز یکبار آمپول ها را می زدم. بعد کم کم اینطوری شد که درد دستم بهتر شد. من توانستم دوباره انگشترهای قلمبه ی عزیز دلم را دستم کنم و موبایلم را برای مدت 10 دقیقه بدون اینکه دستم درد بگیرد توی مچم نگه دارم.
بعد کم کم درد دیگری اضافه شد و من شب ها توی خواب از درد ران پایم بیدار می شدم و دلم می خواست نصفه شبی همانجا بنشینم وسط تخت و های های های گریه کنم. بعد هی درد ران پایم شدیدتر و شدیدتر شد جوری که نمی توانستم پایم را از بغل، بالا بیاورم.
و بعد از کلی تحقیق و تفحص و تحلیل های مِیدانیِ خودم، که "آیا دیشب بد نخوابیدی؟" و "آیا به نظرت مال ورزش نکردن نیست؟" و "آیا کولر روشن بود پات یخ نکرده؟" و صدهزار تا آیای دیگر، در نهایت کاشف به عمل آمد که جای آمپول کوفتی ویتامین دی است که این هممممممممممممممممممه درد می کند!!!
یعنی صد رحمت و صد درود، به شَرَفِ آمپول نوروبیون!!
ضمیمه 3 : من بالغ بر 6 سال است که "سُغی" هستم! خنده ام می گیرد.
ضمیمه 4 : این خیلی عجیب است که ما آدم ها می توانیم تا این اندازه متناقض باشیم.
رئیسم نماز نمی خواند و روزه هم نمی گیرد؛ کاری که من معمولا می کنم. در عوض، پایین همه ی برگه هایی که پاراف می کند و می خواهد به صورت دستنویس چیزی بنویسد یا امضا کند، اول می نویسد "به نام خدا" و بعد امضا می کند؛ کاری که من هیچ وقت نمی کنم!
آقای جیم. همکارم هیچ وقت اعصابش لِه نمی شود از اینکه روی میزش تقویم های رومیزی اضافه هستند یا کاغذهای باطله روی هم تلنبار شده اند یا لیوانش را سه روز است که نشُسته و تمام محتویات نوشیدنی قبلی اش دارد روی دیواره ی لیوان کپک می زند. اما همیشه، بلااستثنا همیشه، کفش هایش را توی جاکفشی جلوی در، جفت می کند! من از در می رسم اول میزم را مرتب می کنم و همیشه قبل از خروج از بیمارستان، کاغذهای اضافه روی میزم را سر و سامان می دهم و حتی نصف روز هم نمی توانم چیزهای اضافه را روی میزم تحمل کنم و روزی چند بار، لیوانم را می شورم. اما حقیقتا یادم نمی آید آخرین باری که کفش هایم را توی جاکفشی جلوی در گذاشتم کی بود!
و این خیلی عجیب است که ما آدم ها می توانیم انقدر با هم متفاوت، و حتی متناقض باشیم.
ضمیمه 5 : الان توی فازی هستم که دلم می خواهد بروم توی اتاقم و به مدت پنج روز جامع، از توی اتاقم در نیایم و هیچ کس را نبینم و با هیچ کس حرف نزنم و هیچ کس هم کاری به کارم نداشته باشد.
ضمیمه 6 : بیمارستان خاطرات پرسنل در جنگ دوازده روزه را جمع آوری کرده و به صورت یک کتاب چاپ کرده است. خاطره ی من هم چاپ شده. هه هه هه!
ضمیمه 7 : تجربه ی جنگ این شکلی است که تا مدت ها بعدش، هیچ چیز انگار سرجای خودش محکم قرار نمی گیرد. هر لحظه منتظری دوباره جنگ بشود و این آرامش نصفه و نیمه دوباره به خاتمه برسد.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 23:55

صفحه بندی