همکارم بلند بلند برایمان خواند که یک مرد معمّم - یا به قول خودش، "آخوند" - در یک پارک به دو دختر که سگ داشته اند امر به معروف و نهی از منکر کرده، بعد هم یکی از دخترها مرد معمّم را با ماشین زیر گرفته!!
همکارم، مهندس قاف و آقای صاد هر سه با هم قاه قاه خندیدند؛ بلافاصله مهندس قاف عمل دختر را تایید کرد و تذکر داد که "نباید گردن بگیره باید بگه خودش پرید جلوی ماشین. تا وقتی گردن نگرفته باشه هیچ کس نمی تونه ثابت کنه دختره مخصوصا زده."
من بهت زده نگاهش می کردم. یادم افتاد سه هفته پیش وقتی داشتم از پارک ساعی بر می گشتم یک گربه با ماشین تصادف کرده بود و خونین و مالین دقیقا همانجا وسط ولیعصر در حال غلت زدن روی آسفالت و جان دادن کف خیابان بود ... چشم هایم را بستم و یادم افتاد چندین روز طول کشید تا توانستم این صحنه ی دلخراش را از ذهنم بیرون کنم ...
مهندس قاف ادامه داد "خدا کنه همه ی دخترای کشورمون همینقد شجاع و شیردختر باشن." بعد هم خودش، همکارم و آقای صاد هر سه آفرین گفتند به دخترانی که بلدند حقشان را بگیرند بی واسطه ...
کدام حق؟
از کجا آمده این حق که اجازه می دهد یک انسان را با ماشین زیر بگیری؟ کِی این حجم از نفرت در دل مردم به وجود آمد که از زیرِ ماشین رفتن یک روحانی این همه خوشحال بشوند؟ حتی از شنیدنش، حتی از خواندن خبرش حال کنند و دلشاد بگردند. چه کرده ایم با این مردم که انگار جگرشان دارد با این چیزها خنک می شود ...
فکر کردم، پس این تفکرات "داعش طور" که حق را به خودمان بدهیم حتی اگر جان دیگران گرفته شود، از جای زیاد دوری به وجود نیامده. برعکسِ اینکه خیال می کنیم داعش حتما از جهل، از نادانی و از تاریکی های وجود آدم ها نشأت گرفته ... در حالی که داعش می تواند در قلب پدری رشد کرده باشد که پای تلفن از شنیدن سرماخوردگی فرزندش دست و پایش را گم می کند، می تواند در دل دختری بجوشد که عکس بک گراند کامپیوترش خرگوش های سفید تیتیش مامانی با روبان صورتی است، می تواند در جان مردی بیفتد که از دیدن لبخندهای کودک ده ماهه اش غرق در شعف و ذوق می شود ...
خیال نکنیم زیاد با داعش شدن فاصله داریم.
همه ی داعشی ها هم حتما یک روز افکار و حس هایی مشابه ما داشته اند.
ضمیمه 1 : ترسناک است. این همه قساوت قلب که در وجود آدم های تحصیلکرده، موجّه و به ظاهر منطقی رشد کرده باشد وحشتناک است بیشتر از هر چیز دیگری.
فکر کردم، یعنی اگر من هم - به عنوان یک دختر چادری - توسط یک ماشین و به عمد زیر گرفته شوم کسانی هستند که حتی از شنیدن خبرش خوشحال شوند؟
حتما آن مرد روحانی هم مثل من خانواده و دوستانی داشته ...
ضمیمه 2 : گفت "خودتو بذار جاش ... یادت نیس مگه؟ در کل دوران کارشناسی تو آقامون بودی."
خنده ام گرفت.
راست می گفت البته. من "آقاشون" بودم ولی نه تا این حد واقعا آقا! گفتم من می تونم از رفتار پسرا بفهمم می خوان در آینده مخ کدوم دختر رو بزنن ولی دیگه در این حد نمی تونم جزئیات رفتار آقایون رو پیش بینی کنم!
ضمیمه 3 : بهم گفت "دوست دارم بزنمت."
خیال کردم شوخی می کند مثل اکثر روزهایی که با خنده حرف می زند و وقتی من می پرسم جدی؟ می گوید نه، الکی. پرسیدم جدی؟ گفت به خدا.
جا خوردم. کاملا آشکارا.
برای اولین بار در تمام عمرم کسی بهم گفته بود دلش می خواهد من را بزند؛ آن هم با چنین صراحتی! صدها نفر پیش از این بهم گفته بودند اعصابشان را پیاده می کنم یا اخلاقم مزخرف است یا غیرقابل تحملم یا مواردی شبیه به اینها اما هیچ کس در کل زندگی ام بهم نگفته بود دلش می خواهد من را بزند!
حتی من بارها با آدم هایی مواجه شده بودم که عمیقا دلم می خواسته بزنمشان، اما هیچ وقت به ذهنم هم نرسیده بود می توانم این حس را بهشان بگویم!
فکر کردم، یعنی تا چه اندازه روانش را پاک کرده ام که دلش می خواهد مرا بزند!
ضمیمه 4 : آرمیتا می گوید "این دیگه تکراری شده هدی، برآورده هم نمی شه. یه دعای دیگه بکن."
خنده ام می گیرد!
ضمیمه 5 : گفت متولد 59 یا 60.
من با چشم های از حدقه درآمده گفتم فکر می کردم باید دهه 40 باشه ... مثلا 46 یا 47.
نفر بعدی را گفت متولد 63. من باز متعجبانه گفتم به چشم من متولد 68 و 69 میاد.
یاد حرف مامان افتادم که میگفت تو کلا نمیتونی سنّ آدما رو از قیافشون تشخیص بدی. و خنده ام گرفت!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری