خرید بک لینک

آخرین باری که گریه کرده بودم 16 آبان ساعت 23:30 دقیقه ی نیمه شب بود؛ همان روز پایم تازه پیچ خورده بود و شب موقع خواب از شدت درد نمی توانستم بخوابم. به جایش بلند شدم نشستم و های های گریه کردم.
آخرین باری که به خاطر مسائل کاری یا به خاطر اتفاقاتی که به محل کارم مربوط می شوند گریه کرده بودم به قرن ها پیش بر می گردد، به تیر یا مرداد. دقیق یادم نیست اول رفتم پیش مهندس الف. که توی دفترش گریه ام گرفت و بعد یک ماه بعدش رفتم درمانگاه که خانم عین. کفرم را درآورد و شب در خانه گریه کردم؛ یا ماجرا برعکس بود و اول خانم عین. داد و فریادش را وسط استیشن درمانگاه سرم زده بود و من توی هالِ خانه مان جلوی مامان و بابا گریه هایم را کرده بودم بعد یک ماه بعدش وسط دفتر مهندس الف. زدم زیر گریه. ترتیبش آن چنان هم مهم نیست. اصل ماجرا این است که خیلی وقت بود مِن باب مسائل کاری گریه نکرده بودم.
رشید یاسمی غربی را هنوز تمام نکرده بودیم که من گریه ام گرفت. قبل از اینکه اشکم سرازیر شود، حرف می زدم و دلیل می خواستم و دفاع می کردم اما اولین قطره اش که سرازیر شد هیچ کلمه ی دیگری نگفتم. گوش کردم و ده دقیقه ی بعد فقط توانستم بگویم "نه خداحافظ". و تق موبایلم را قطع کردم.
تنها یک بار پیش از این توی ماشین گریه ی مفصلی کرده بودم. صبحِ روزی بود که دیروزش مامان جون فوت کرده بود و من تنها مانده بودم تهران تا امتحان ترم کوفتی دانشگاهم را بدهم. پشت فرمان ماشین مامان از بهشتی درآمده بودم و داشتم تخت گاز یادگار امام را بر می گشتم به سمت خانه که زودتر برسم فرودگاه و بروم جایی که همه ی خانواده همان دیروز رفته بودند؛ و همینطوری گریه می کردم بابت اولین از دست دادنِ یک "عزیز" در زندگی ام.
به چهارراه سئول که رسیدیم عمیقا سعی کردم جلوی خودم را بگیرم که توی یک آژانس هق هق گریه ام بلند نشود؛ هرچقدر سعی کردم گریه ام بند بیاید، نشد. انقدر توهین شنیده بودم پای تلفن و در چند روز اخیر آنقدر بی انصافی درباره ام شده بود که همه ی حرص هایم اشک می شدند و بند نیامدنی بودند. موبایلم را خاموش کردم و شیشه ی ماشین را کشیدم پایین، داشتم خفه می شدم از این همه درد. جلوی خانه که پیاده شدم ایستادم توی حیاط و چند نفس عمیق کشیدم، به زور گریه ام را نگه داشته بودم.
کلید را که چرخاندم توی درِ خانه و رفتم تو، مامان نگاهم کرد و فقط پرسید "چی شده؟" بعد من تماااام اشک هایی هم که توی آژانس نریخته بودم را همانجا ریختم. هق هق هق گریه می کردم جوری که اصلا یادم نمی آمد آخرین بار کی این شکلی اشک ریخته بودم.
فراتر از حد تحملم بود. اتفاقاتی که این چند روز برایم افتاد و فشارهایی که تحمل کرده بودم واقعا فراتر از حد تحملم بود؛ حرف هایی که امشب پای تلفن شنیدم هم تیر خلاصم شد که همه ی بغض های این چند ماه را تلافی کنم. این همه توهین ... این همه بی انصافی درباره ی خودم ...
هرگز فکر نمی کردم شنیدن بی انصافی هایی که دیگران درباره ات مرتکب می شوند این همه درد داشته باشد؛ درست به اندازه ی رباط و تاندون کشیده شده ی مچ پا، درست به اندازه ی مادربزرگ تازه فوت شده.

ضمیمه 1 : روز مزخرفی بود. بی نهایت مزخرف.

ضمیمه 2 : دلم خنک شد امروز آقایان طا. و ت. را نشاندم سر جایشان. خب که چی مثلا؟
هرچقدر هم که هدیه گفت شلوغ کردی و تند رفتی، من به نظرم بهترین کار را کردم.

ضمیمه 3 : اگر با همین رویه؛ به روزهای پایانی نزدیک می شویم. این را کاملا حس می کنم.
یکهو دیدی یک روز صبح، به سرم زد پیغام دادم "من از امروز دیگه نمیام" و خلاص. این استخوان را از توی گلویم تف کردم بیرون.

ضمیمه 4 : ساعت 6:40 دقیقه ی امروز عصر که همه ی اشک هایم را ریخته بودم و تمام شده بود، احساس می کردم یک بادکنک توی سرم هر لحظه در حال باد شدن است و من بیشتر و بیشتر مَنگ می شوم.

ضمیمه 5 : کز من بِسِتان این تنِ از روح جدا را ...

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:39

صفحه بندی