تقويم را گذاشتم جلويم و شمردم. سي و يك روز بود كه وارد محوطه ي اصلي بيمارستان نشده بودم. يعني سي و يك روز كامل پايم را جايي به جز مركز كامپيوتر و توي آن درمانگاه ساختمان نيمه ساز جديد بيمارستان نگذاشته بودم.
اين خيلي احساس عجيبي است وقتي بعد از سي و يك روز دوباره وارد جايي مي شوي كه ده ماهِ تمام، هر روز واردش مي شده اي و تقريبا برايت تبديل به يك عادت شده بوده ... حسّي واقعا خيلي خيلي عجيب، و البته نسبتا هم خوشايند كه جايي وجود داشته كه به آن عادت كرده بودي و خودت نمي دانستي. از اساس يادم رفته بود ممكن است يك روز صبح وارد درمانگاه زنان بشوم و روي 7segment پذيرش درمانگاه كه هميشه آخرين شماره ي قبض ديروز را نمايش مي دهد عدد 254 را ببينم. از اساس يادم رفته بود وقتي درب آسانسورهاي ساختمان اصلي باز مي شود، دقيقا رو به كارگاه ساختمان سازيِ ساختمان اورژانس است كه من اين همه دلم مي خواست داخلش را ببينم. از اساس فراموش كرده بودم يك بار جلوي درِ ديتاسنتر يك سوسك خيلي بزرگ ديده بودم كه از آن موقع به بعد هميشه كفشم را داخل مي گذارم از ترس سوسك! از اساس از خاطرم رفته بود كه در طبقه ي همكف بيمارستان چقدر ممكن است چهره ي آشنا ببينم كه لازم باشد بهشان سلام كنم ...
خيلي چيزهاي ديگر هم از يادم رفته بود. خيلي حس ها و خيلي تمايل ها كه به مرور زمان در اين ده ماه برايم تبديل به عادت شده بودند را هم فراموش كرده بودم.
همه ي حس عجيبم فقط به همين ها ختم نمي شد؛ چراغ هاي داخل آسانسور ساختمان اصلي تغيير كرده بودند. خانم x موهايش را هايلايت بلوطي كرده بود. آقاي y يك رديف باريك ديگر از ابروهايش را برداشته بود. چيدمان صندلي هاي انتظار داخل لابي بيمارستان عوض شده بود ...
فكر كردم، اين واقعا حس خيلي عجيبي است وقتي اين همه وقت هر روز در جايي بوده اي كه هرگز تبديل به عادت شدنِ بعضي چيزها را نفهميده اي، حس نكرده اي.
ضميمه 1 : راه مي رفتم توي بيمارستان و فكر مي كردم، من در اين گوشه براي اولين بار استفاده ي ملموس از rdp را ياد گرفتم، در همين استيشن بود كه براي اولين بار ديدم پينگ تايم بالا چه تاثيري روي عملكرد سيستم ها مي گذارد، در اين نقطه از بيمارستان بود كه براي اولين بار با منشي هاي عصباني و بيماران زبان نفهم كه از ساعت 6 صبح توي صف نشسته بودند مواجه شدم، در اين زيرزمين بود كه براي اولين بار مسلط شدن به اعصابم را تجربه كردم ...
آدم هرگز فكر نمي كند مكان ها مي توانند برايش چه خاطره هايي بسازند.
ضميمه 2 : هااااااااه!
يك آه از سر بيكاري و خواب آلودگي.
ضميمه 3 : همچنان، مي توانم مثل روزهاي خيلي اميدواركننده كه خوش بيني غريبي بر من مستولي شده و حالم بي نهايت عالي است، همان شعر قديمي ام را بخوانم ...
يك روز ناگهان،
چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان،
مي بينم آفتاب تو را در برابرم!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری