کلافه به بابا می گویم، پس اگه همه جا همینطوریه و همه ی مدیرها همینجوری اند، آدم کلا نباید هیچ کاری انجام بده چون هر جا بری و هر کاری بکنی یکی از همین آدما هستن که برن رو اعصابت.
سرش را برد عقب و تکیه داد به درِ کمد و با آرامش گفت همه ی جامعه مون پر از آدمای اینطوریه. کل زندگی همین شکلیه که باید بدوئی و خسته هم نشی چون تمامش همینه. تا فکر کردی یه آب خوش از گلوت رفت پایین دوباره یه چیزی می شه که زندگی دست بذاره بیخ گلوت و فشار بده و عرصه رو برات تنگ کنه. بالاخره باید یاد بگیری.
ضمیمه 1 : روزهایی که دورویی و تظاهر، کوته فکری و تنگ نظری، و از همه ی اینها بدتر "دروغ گوییِ" افراد در محل کارم مرا به شدت کلافه می کند همیشه فکر می کنم اگر من در این خانواده با این همه احترام به فضایل اخلاقی و راستگویی و صداقت بزرگ نشده بودم چقدر کمتر اذیت می شدم. وقت هایی که می خواهم کله ی بعضی از آدم ها در محل کارم را عین یک قلّک سفالی بکوبم روی زمین تا پودر شود، فکر می کنم اگر من برای وجدان و شعور و درست کاری در ذهنم ارزش قائل نبودم چقدر در همین لحظه می توانستم با آرامش لبخند بزنم و پشیزی روانم پاک نشود از این همه نفهمیِ دیگران.
ساعت های نا امیدی ام فکر می کنم فقط آدم هایی می توانند کار کنند که در زندگی شان چیزی به نام ارزش اخلاقی وجود نداشته.
ضمیمه 2 : بالاخره بعد از مدت هااااااااااااااااااااااااا، یک دیدار موفقیت آمیز برای رفع دلتنگی.
برای تخلیه ی غرها و نق ها و "تو روح همه شون" ها.
برای شنیدن "اعتراف" ها.
برای تهدید به قتل شدن ها! :)))))
ضمیمه 3 : بهم می گوید، خیلی احمقن خیلی خوبن.
آدم درباره ی یک گروه هفت نفره از دوست هایش این شکلی حرف بزند؛ خنده ام می گیرد!
ضمیمه 4 : بهم گفت سال پیش این موقع هدی، منو تو توی آرایشگاه بودیم ...
یاد سال پیش این موقع افتادم. موهایش تمام شده بود و صورتش را آرایش می کردند. من رفتم هتل کفش و لباسم را بردارم و برگردم. لباسش را پوشیده بود و بعد هم که داشت از پله های مارپیچ آرایشگاه می آمد پایین ...
فکر کردم، واقعا چقدر عجیب. چقدر زندگی مان از آن "سال پیش این موقع" تغییر کرده. چقدر خودمان تغییر کرده ایم. چقدر اصلا هر کدام از ما دوتا در طی این هشت سال متفاوت بوده ایم با هم و چقدر در کمال تعجب و خوشوقتی، خاطره با هم داریم ... یکهو دلم خواست چشم هایم را ببندم و همه ی خاطره هایمان را از جلوی صورتم بگذرانم. دلم خواست نگهش دارم در اینجا، در همین کشور کوفتی لامصب با همین آدم های اعصاب خرد کن که هر روز بیشتر از روز قبل نا امیدمان می کنند و اعصاب برایمان باقی نمی گذارند. یاد قزوین افتادم. و یاد زاهدان. و یاد روزهای دانشگاه. و یاد کِر کِرِ خنده هایمان وسط خیابان های این شهر لای شلوغ پلوغی زندگی دیگران ...
اصلا یکهو، دلم خواست همه چیز را در همین نقطه، در همین لحظه روی همین میز چهارنفره ی رو به خیابان نگه دارم.
ضمیمه 5 : فیلم ها و عکس های "سال پیش این موقع" را نگاه می کنم دوباره.
عجب عروسی دلچسبی برایم بود. اصلا کاش دوباره تکرار می شد و لازم بود من دوباره به همان عروسی در زاهدان دعوت شوم، دوباره پروسه ی دیدن لباس عروس های شهر تهران را شروع میکردیم، دوباره پاساژ به پاساژ و محله به محله می چرخیدیم توی این شهر، دوباره من سایت به سایت دنبال لباس برای خودم می گشتم، دوباره تنهایی می آمدم زاهدان و از لحظه به لحظه ی روز عروسی ات فیلم می گرفتم ...
چقدر به من خوش گذشت در آنروزِ سال پیش این موقع. کاش دوباره تکرار می شد.
ضمیمه 6 : بهم گفت، چرا همیشه من؟ چرا هیچ وقت تو نه؟
خندیدم. گفتم، این واسه منم سواله که چرا هیچ وقت من نه. اما اینکه چرا همیشه تو، چون تو هیچ وقت این چیزا رو نمی بینی اما من خیلی سریع می فهمم!
ضمیمه 7 : و اینگونه است که سیگار به ماری جوانا یا گل یا علف یا حشیش یا هر چیز دیگری که بوده، حسابی می آید! :)))
حداقل خوبی اش این بود که من فهمیدم موارد دو به بعد همه با هم یکی هستند! :)))))))))))
ضمیمه 8 : اگر مکرّر شد، من تو را پیش از تکرار مکررات به قتل خواهم رساند.
بی شک!
ضمیمه 9 : هاااااااااااااااااه!
پس از مدت ها، یک روز خوش. که نصف بیشتر خوشی اش را مدیون تو ام.
مهشاد :) :***
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری