برایش نوشتم که قبل از این ماجراهای کرونا به مدیرم گفته بودم حداکثر تا آخر سال خواهم آمد و بعدش استعفا می دهم. گفتم "الان تعهد اخلاقی دارم نمیتونم بگم، بذارید کارم اینجا تموم شه بعد براتون تعریف میکنم چرا استعفا دادم و مشکلم اینجا چیه."
جواب داد "غلط کردی مگه دست خودته. من it رو بدون تو نمی خوام، بفهم."
خندیدم.
بعدتر برایم نوشت "کار، سخته همه جا همینه تبعیض و بی احترامی." یاد حرف بابا افتادم که همان اوایل خیلی ریلکس بهم گفته بود تو با این اخلاقت نه اینجا نه هیچ جای دیگه نمی تونی کار کنی. همه جا همینطوریه دروغ میگن زیراب میزنن غیبت میکنن. واسه هیچی رفیق بیست ساله ی خودشون رو می فروشن، دیگه تو که رقیبشون هستی جای خود داره.
برایش نوشتم از مدیرش راضی است؟ جواب داد "خداییش خوبه اما بعضی وقتا بی منطق میشه و آدمو از بالا می بینه. همش فقط میخواد ضایع کنه آدمو همین. خوردت می کنن، این بده." مدیرش دوست پدرم است و من تصویری از آن مرد می بینم که در دوستی با پدرم دیده ام. بعد یادم افتاد یک بار خیلی وقت پیش ها داشتم از جلوی اتاق مدیرش رد می شدم، رفتم جلو همینطوری که سلام و علیک کنم و حالش را بپرسم. من را نشناخت و کلی برایم قیافه گرفت که چرا یک کارمندِ جزء همینطوری بدون هماهنگی با من سلام و علیک می کند! خودم را معرفی کردم و بعد حال خانواده اش را پرسیدم؛ مشخصاً جا خورد (چون خودش سال ها معاون پدرم بود و بعد از معرفیِ من یکهو متوجه شد دختر رئیسش هستم!) اما نخواست خودش را از تک و تا بیندازد. فکر کردم، کاملا منطقی است که یک مدیر به دنبال خُرد یا ضایع کردن نیروهایش باشد؛ تصویری است که در این یک سال زیاد دیده ام. گفتم "خب مدیر منم این اخلاق رو داره. البته خداییش با من نه. تاحالا یک بار هم ندیدم بخواد منو خورد کنه اما بچه های دیگه رو چرا."
برایم نوشت "باز به خاطر پدرت به تو احترام می ذارن. منِ منشی چی؟؟"
یک آه پر سر و صدا و از ته دل کشیدم. ماجرا پیچیده است کاملا. خیلی سخت می توانم مشکلم را برای کسی که از بیرون نگاه می کند توضیح بدهم، چون آدم ها اصولا درک نمی کنند چطور ممکن است یک نفر از "محترم شمرده شدنِ" خودش خسته بشود. نمی توانم به راحتی توضیح بدهم حالم دقیقا از همین قسمت که به من به خاطر پدرم احترام می گذارند به هم می خورد. اینکه دیگران شخصیت پدرم را محترم ببینند کاملا خوشایند است اما اینکه چون دوست رئیس بیمارستان است یا چون پزشک است پس محترم شمرده شود، و از آن بدتر، چون من دختر کسی هستم که ارتباط بی نهایت نزدیکی با رئیس بیمارستان دارد پس من هم مورد احترام قرار بگیرم، چندش آور است برایم. حالم از احترام های الکی و مسخره که روی حساب و کتاب و منافع شخصی به آدم ها گذاشته می شود به هم می خورد. حالم از اینکه به من به خاطر "ترس" احترام گذاشته می شود به هم می خورد. می خواهم عق بزنم هربار که درباره ام فعل جمع به کار می برند و به دیگران "هر جور خانم میم. مایل هستن" و "هر طور خانم میم. دوست دارن" می گویند.
برایش همین ها را نوشتم. گفتم "بذارید عید تموم شه من از اینجا برم براتون تعریف می کنم." جواب داد "غلط کردی بری، حواستو جمع کن! حالا یه ذره اندازه سر سوزن من دوستت دارم."
خنده ام گرفت.
حالا همچنان دارم به حرف هایش فکر می کنم. دقیقا به همان ریلکسی و با همان آرامشی که بابا بهم میگفت همه جا همینطور است و پر از آدم های این شکلی است، او هم با همان آرامش حرف میزد. دقیقا مثل بابا میگفت باید کم کم یاد بگیری، عادت کنی. این خیلی ماجرای عجیبی است به نظرم که همه ی آدم ها در این کشور کار می کنند و همین چیزها را می بینند و تحمل می کنند و دیگران را دعوت می کنند به صبر، به تحمل.
ضمیمه 1 : پیوند لثه زده ام.
در این ساعت از شب که خوابم نمی برد چون دهنم سرویس شده، حوصله ندارم فیلم ببینم چون تمام فک و سقف دهنم درد می کند، حال ندارم بقیه ی بربادرفته را بخوانم چون کلافه ام، دلم نمی خواهد فوتبال لالیگا را نگاه کنم چون رئال دو یک عقب است، و خسته هم نیستم چون امروز حسابی خوابیده ام، پس منطقی است اگر ساعت یک و نیم نصف شب وبلاگ بنویسم.
ضمیمه 2 : اخبار و اوضاع کرونا ترسناک است واقعا. من مطلقا برای خودم نمی ترسم، تمام نگرانی ام برای مامان و باباست. اما عمیقا سعی می کنم خودم را نبازم چون بابا تاکید کرد که ترس و اضطراب بدترین چیز برای سیستم ایمنی و دفاعی بدن است.
ضمیمه 3 : لابد این هم یکی دیگر از بیماری های من است که جزئیات خیلی ریز حرکات آدم ها از ذهنم پاک نمی شود. نه فقط حرکات فیزیکی، حرکات رفتاری هم. پانزده سال گذشته اما من همچنان یادم مانده خانم ر. وقتی مدرسه می رفتیم چطور موقع حرف زدن دستش را تکان می داد و خانم الف. چطور گچ را لای انگشت های دستش می گرفت و روی تخته مساله ی هندسه می نوشت. من هنوز بعد از دوازده سال لبخند روی لبم می نشیند وقتی یادم می افتد هر بار بی هوا به آقای دال. می گفتم "یه چیزی" و می خواستم چیزی برایش تعریف کنم او می گفت "چه چیزی؟"
این لابد یک بیماری دیگر است که من نسبت به جزئیاتی انقدر بی اهمیت از "وجود" دیگران، حس دارم. از بعضی هایشان خوشم می آید و از بعضی های دیگر متنفرم. بابا همیشه در مراسم های خواستگاری ام هربار که به مراحل بالاتری از مواجهه با غول ازدواج نزدیک می شدیم و لازم بود خودش با خواستگار محترم تنهایی حرف بزند، می گفت "هدی روی جزئیات رفتار دیگران خیلی دقیقه. هیچ وقت یادش نمی ره و تقریبا همیشه هم به جزئیات واکنش نشون میده." - طبیعتا پدرم نمی توانست بگوید هدی بیماری های مضحکی دارد که هیچ کدامشان درمان شدنی نیست!
حالا یک جزئیات دیگر از یک نفر توی ذهنم ثبت شده. هر بار خیره می شود به من، برای یک لحظه ی کوتاه چشم هایش را تنگ و دوباره گشاد می کند. جزئیات بی اهمیتی است، کاملا. اما من کاملا حس خوبی نسبت به این جزئیات دارم!
ضمیمه 4 : بچه ی هدیه نمی تواند خ را تلفظ کند؛ به من می گوید "آیه" به جای خاله. امشب که دربی منچسترها بود من حسابی از فک درد کلافه شده بودم و خوابیده بودم روی تخت. آمده توی چارچوب اتاقم و می گوید "آیه هدی بیا توپ بازی ببین!"
اکثر مواقع دلم می خواهد او را از پنجره پرت کنم بیرون چون واقعا لوس و ننر است؛ اما یک وقت هایی هم باید عمیقا با تمایلم برای فشار دادن و چلاندنِ این بچه مقابله کنم!
ضمیمه 5 : به شدت دلم می خواهد بروم خرید. خفه شدیم اصلا بس که هیچ جا نرفتیم.
ضمیمه 6 :
دل ز نیرنگ تو خون شد، خرد آشفت و جنون شد،
ای "جهان، شوخیِ رنگ تو"؛ تو بی رنگ چرایی؟
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری