ناامید شده ام. به طرز ناامید کننده ای، ناامید شده ام. با اینکه امروز چهارشنبه بود، من حسی شبیه عصرهای جمعه را داشتم. بی نهایت دلگیر. بی نهایت دلسرد کننده.
امروز قبل از ظهر، موبایلم را گرفتم توی دستم و برنامه ها را چک کردم. کاملا به دقت. بعد فکر کردم، همه ی آن چیزی که من به خاطرش مانده بودم همین بود؟
فقط، همین بود؟
ضمیمه 1 : زندگی همین است دیگر. هزارتا برنامه می چینی و صدهزار تا خواب برای خودت می بینی، بعد یک نفر از راه می رسد شَتَرَق می زند زیر گوش ات و می گوید "خواب دیدی خیره!"
ضمیمه 2 : حس بی نهایت بدی دارم. استعفا و نبودن در محل کارم دقیقا همان چیزی بود که خودم از اول می خواستم. اما نادیده گرفته شدن؟ فراموش شدن؟
احساس می کنم یک گلدان عتیقه ام که - هنوز تاریخ انقضایم نرسیده - من را جا داده اند گوشه ی ویترین؛ انگار که سال ها از دوره ی بودنم گذشته و حالا یک وجب خاک سرتاسرم را گرفته باشد.
خیال می کنم هنوز نرفته، برای آدم ها تمام شده ام. - انگار که از اول هیچ وقت نبوده ام.
ضمیمه 3 : فکر می کنم، حتی اگر تمام شده باشم، حتی اگر "دوره ام تمام نشده" خودم تمام شده باشم، چقدر مگر می شود منتظر شنیدن حرف های خوب از طرف دیگران ماند و توقع داشت که برایشان ادامه داشته باشی؟ چقدر مگر می شود اصرار کرد برای بودن؟ برای تمام نشدن؟
چقدر مگر می شود متوقع بود برای "ادامه داشتن"؟
ضمیمه 4 : باور نمی کنم. واقعا باور نمی کنم.
دکتر پ. دوست قدیمی بابا، رفیق سال های دانشگاه و روزهای استادی ... تمام آن ماجراهای طالقانی و دانشکده بهشتی و مورنینگ ریپورت ها و رزیدنت ها ... حالا کرونا گرفته و دارد می میرد. باور نمی کنم.
زیر دستگاه؟ تنفس مصنوعی؟ در به در دنبال تخت خالی توی مسیح دانشوری؟
دو ساعت پیش ماجرا را شنیدم و حال خرابم، به مراتب خراب تر شده. واقعا باور نمی کنم.
ضمیمه 5 : ازم پرسید "پسری بوده که دوسش داشته باشی؟"
خندیدم. "نه. مطلقاً."
گفت "یعنی واقعا نه؟"
خنده ام شدیدتر شد. گفتم "چرا چندبار این شکلی که از یه پسر خوشم بیاد بوده. ولی اینکه فکر کنم الان دلم می خواد این پسره شوهرم باشه، نه تاحالا هیچ وقت نبوده."
نگاه متعجبش روی صورتم ماند. دوباره خندیدم و شانه هایم را انداختم بالا. اینکه من هیچ وقت دلم نخواسته هیچ کدام از پسرهایی که در طول حیاتم با آنها مواجه بوده ام شوهرم باشند، یا بهتر بگویم، پسری وجود نداشته که تا به حال دیده باشم و دلم خواسته باشد که شوهرم باشد، دلیلش به نظرم واضح است کاملا. فکر می کنم مردی با خصوصیاتی که من از "شوهر" در ذهنم تعریف می کنم اساسا هنوز توسط خداوند خلق نشده!
ضمیمه 6 : بالاخره یک روز بلند می شویم و خودمان را می تکانیم.
بعد از مدت ها، شاید بگویم بیشتر از سه ماه، به گلدان های بالکنم رسیدم. کارهای بانکی ام را که صدهزار سال بود پشت گوش می انداختم بالاخره انجام دادم. وقت برای پیوند لثه ی دردناک گرفتم و در نهایت فایل های لپ تاپم را مرتب کردم.
هر چقدر هم که ناراحت، هر چقدر هم که افسرده، اصلا هر چقدر هم ناامید از چیزی که توی ذهنمان بوده و محقق نشده، بالاخره یک زمان باید بلند شد و ایستاد.
و همه ی ضعف ها را ندیده گرفت.
ضمیمه 7 : این معمای تحیّر، تو مگر بازگشایی!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری