گفته بودم تا آخر سال. آن موقع که این حرف را زده بودم خبری از کرونا نبود. فکر می کردم خوش و خرم ادامه می دهم تا آخر سال؛ چون نمی توانستم دلم را راضی کنم که زودتر بروم، زودتر نباشم.
حالا وضعیت بی نهایت مسخره ای است. من گیر کرده ام وسط عصبانیتم و دلم و ترسم و منطقم و غرورم و خاطراتم. عصبانی ام از حرف هایی که می زنند. چیزهایی که نمی دانند و اظهار نظر می کنند، مزخرفاتی که نمی دانند و برای خودشان بلند بلند می بافند. غرورم تحریک شده، انگار چون من بچه ندارم یک آشغال سر راهی بوده ام که حالا بیکار مانده و مهم هم نیست اگر کرونا گرفت و مُرد، مهم فقط بچه ی آقای صاد. است که نباید کرونا بگیرد! انگار چون مجرد هستم و مردی روی کره ی زمین نیست که دلش برایم بتپد، پس پدر و مادر یا کس و کاری هم ندارم که برایشان مهم باشد من مرده ام یا زنده. منطقم می گوید در هربار مراجعه به هر کدام از بخش ها ممکن است من هم مبتلا بشوم. ترسم می گوید ممکن است این ابتلا را به بابا یا مامان هم منتقل کنم که شرایط جسمی شان به مراتب ضعیف تر از من است ...
دلم! مشکل اساسی از دل من است که هیچ کارش نمی توانم بکنم.
می گوید "بمان." - همچنان.
ضمیمه 1 : دو دلیل برای ادامه دادن دارم. یک، دلم برای بیمارها و بیمارستانی که گیرِ یک مشت مهندس کامپیوترِ جاندوست و بی نهایت ننر افتاده اند می سوزد. فکر می کنم وقتی کسی تا این اندازه از خود راضی و لوس است که خیال می کند از جلوی اورژانس هم که رد بشود خواهد مرد، چرا باید یک بیمارستان کارش در دست همچین آدمی لنگ بماند؟ نصف بخش هایی که روزانه می روم از شدت ترسِ ابتلا به کرونا در حال زهرترک شدن هستم! اما خودم را نمی بازم. فقط به بیمارستان و بیمارهایی فکر می کنم که شاید رفتنِ من به آن بخش، در پروسه ی درمانشان موثر باشد. - این چیزها گفتن ندارد البتّه.
دو، دلم خاطره ها را زیر و رو می کند و می گوید ادامه بده. میزها را نگاه می کند و می گوید همچنان بمان.
ضمیمه 2 : به قول مریم، این حجم از "امید به زندگیِ" مردم قابل تقدیر است واقعا! :)))
ضمیمه 3 : اسکرین شات گرفتم از ویدئو کالِ سه نفره مان.
با اولویت سرهم کردن مبل ها، پختن کیک وانیلی، کلاس های آنلاین و ترسِ فروریخته از پرسیدن سوال های احمقانه، و اکانت اینستاگرام من ...
حس بی نهایت خوبی داشتم بعد از پایان این مکالمه!
ضمیمه 4 : تنها بیست روز دیگر باقی مانده. تو بگو هفته ی اول عید را هم بهشان کمک کنم.
سرجمع می شود کمتر از یک ماه.
ضمیمه 5 : آرمیتا بهم می گوید، هدی خیلی از وقتا استتوس واتس اپ رو چک می کنم که نکنه تو یه چیزی نوشته باشی و من از دستش داده باشم.
لبخند می زنم. از آن لبخندهای پهن!
ضمیمه 6 : من مطمئنم. کاملا مطمئنم که این "ح" نیز مثل موارد قبل می شود.
یاد حرف مهشاد می افتم که بهم گفته بود "چطور در 10 دقیقه فوق العاده جذاب به نظر برسیم."
خنده ام می گیرد!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری