خرید بک لینک

به امیرعلیِ 12ساله گفتم، راستی من می خوام آخر سال از محل کارم دربیام.
گفت از همون بیمارستان؟ چرا خب؟ بهت حقوق نمی دن یا تو یه جای بهتر پیدا کردی؟
گفتم نه حقوق بهم می دن و جای بهتری هم پیدا نکردم. گفت پس چی شده. به یه چیزی معترضی؟
خنده ام گرفت. گفتم آره دقیقا به یه چیزی معترضم.
گفت خب به چی؟ گفتم به محیط کارم. گفت چرا؟ مگه اونجا تنگ ئه؟
خنده ام بیشتر شد. گفتم نه تنگ نیس.
گفت پس چی؟ سرده؟ گرمه؟ گشاده؟ چشه؟
گفتم نه این چیزا نیس. مشکلم آدماست که اونجا دروغ میگن به همدیگه.
گفت آهان. بعد بند کفشش را بست و درِ خانه را باز کرد و رفت بیرون به سمت پارک.
فکر کردم، حتی یک پسربچه ی دوازده ساله هم می فهمد وقتی می خواهم از کارم استعفا بدهم، به یک چیز معترضم. حتی پسرخاله ی دوازده ساله ام که برای توضیح هر مساله ی کوچک مربوط به زندگی در ایران باید برایش دو ساعت حرف بزنم، همین یک جمله ی "آدما دروغ می گن" را می پذیرد که دلیل موجّهی است برای استعفا.
بی سوال. بی توضیح بیشتر.

ضمیمه 1 : همچنان، پایبند به تصمیم مرتب نگه داشتن اتاق! :))) نه البته به صورت صددرصد، اما تا هشتاددرصد همچنان اتاقم را مرتب نگه داشته ام به طرز باورنکردنی ای!!
و عمیقا خوشحالم از این قضیه! :))

ضمیمه 2 : هرگز پیش از این چنین احساسی نداشتم که دلم بخواهد یک نفر را مخصوصا دق بدهم و کاری کنم که لج اش دربیاید. هرگز پیش از این وارد بازی هایی تا این حد بچگانه نشده بودم.

ضمیمه 3 : دارم یک لیست برای کارهای بعد از استعفایم می نویسم. مکان هایی که باید بروم و کارهایی که باید بکنم و کتاب ها! کتاب هایی که باید بخوانم. همه ی اینها به همراه خواب صبح! هااااه!
مامان امشب بهم گفت "هدی بعدا پشیمون نشی".
پریدم وسط حرفش و گفتم "دیگه برام مهم نیس. حتی اگه پشیمون هم بشم."

ضمیمه 4 : یکی از چند کادویی که می خواهم بدهم را تهیه کردم فعلا.

ضمیمه 5 : هنوز هم این، یکی از شعرهای مورد علاقه ام است
به باغ قسم،
بی تو غنچه ها دلتنگ،
و برگ ها همه ی سال رنگ پاییزند
به باد قسم،
بی تو بیدها مجنون
و سیب ها همه کال از درخت می ریزند.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 11:42

صفحه بندی