این هم از شانس من است که اکثر آدم هایی که به وبلاگ شان علاقمندم، یا خودشان با دست های خودشان وبلاگشان را بسته اند یا وبلاگشان متروک مانده و دیگر نمی نویسند یا وبلاگشان فیلتر شده و یا از اساس به یک نفر دیگر واگذار کرده اند امر وبلاگ نویسی را.
ضمیمه 1 : عبارت "آخیش دیگه هیچ کدومتونو نمی بینم" را خیلی خوب آمدی!
بعد از اتفاقی که افتاد واقعا خوشحال شدم از اینکه بیخودی نرفتم برایش کادو بخرم! برای اولین بار خوشحال شدم از اینکه هیچ کادویی خریداری نکرده ام.
ضمیمه 2 : به شدت خوشحال شدم که برداشتم اشتباه بود! خودم همینطوری مدت هاست در فاز عدم اعتقاد به عشق به سر می برم، اگر برداشتم درست از آب در می آمد احتمالا تا ابد با تمام قدرت همه ی آدم های روی کره ی زمین را از وارد شدن به هر نوع رابطه ای برحذر می کردم و حتی بیشتر از الان با حرف هایم توی دل آدم ها را خالی می نمودم! :))))
ضمیمه 3 : اصلا به طرز باورنکردنی ای دلم تنگ شده بود که خاله جمیله در یک کشور دیگر باشد و برایم عکس بچه هایش را بفرستد، بعد من برایش اخبار مهم خانواده را ایمیل کنم و از مسخره ترین چیزها عکس بگیرم و او را در جریان ریز اتفاقات روزانه ام بگذارم. دلم تنگ شده بود برای اینکه یک نفر آدم خیلی نزدیک در یک کشور دیگر داشته باشم.
اصلا دلم تنگ شده بود برای مدت ها ندیدن یک نفر آدم خیلی نزدیک ...
دلم تنگ شده بود برای دلتنگ شدن ... برای اینکه روزها و ماه ها انتظار برگشتن کسی را بکشی که به تو خیلی نزدیک است ...
خیلی خیلی نزدیک است ...
ضمیمه 4 : بسیار مشعوف شدم از اینکه بهم اطمینان داد اگر چنین حادثه ای رخ دهد مرا در جریان می گذارد؛ بعد نفسم را با آرامش فوت کردم بیرون و برای یک لحظه چشم هایم را روی هم گذاشتم ...
و فکر کردم، این حسّ خیلی خوبی است وقتی می فهمی هنوز برای درد دل ها و حرف های مهم رویت حساب می شود، حتی اگر مدت ها از دوران "هر روز همدیگر را دیدن" گذشته باشد :)
ضمیمه 5 :
نگاه بی تفاوتم، صدای سردم
من از سراب آسمونت توبه کردم
ضمیمه 6 : روزانه بیشتر از 5 ساعت زمان برای نقاشی ام صرف می کنم، با این حال آخر هر شب نسبت به اول همان صبح فقط یک قسمت جدید به اندازه ی یک مربع 3 سانت در 3 سانت به کل نقاشی ام اضافه شده!
مشکل یک تابلوی مداد رنگی دقیقا همین است که هیچ کس با نگاه کردن به آن نمی تواند بفهمد چقدر برای تمام کردنش بدبختی و وقت صرف کرده ای!
ضمیمه 7 : و داستان مثل همیشه با بُردن مامان تمام می شود. با برنده شدن اش، که برای هزارمین بار یک واقعیت تلخ را بهم گوشزد می کند "دیدی همه ی آدما مثل هم اند؟"
و من، که می خواهم دست هایم را بگذارم روی گوشم و انکار کنم این همه شباهت بین "نزدیک ترین" ها و "غریبه های توی خیابان" را.
گاهی وقت ها نزدیک ترین ها نمی فهمند بعضی کارهایشان چقدر می رنجاندمان.
ضمیمه 8 : می خواهم ببینم تا کی با این سیستم ورزش کردن دوام می آورم.
ضمیمه 9 : شمااااااااااااال!
خواهش می کنم یک نفر من را ببرد شمال!
ضمیمه 10 : مسی کم بود، نیمار هم موهایش را این رنگی کرده :|
ضمیمه 11 : همین که به جای تماشای بازی امشب رئال می خواهم بگیرم بخوابم نشان می دهد همه ی آدم ها یک روز تغییر می کنند!
برچسب: 24 شهریور,24 شهریور 95,24 شهریور به میلادی,24 شهریور 1369,24 شهریور 1365,24 شهریور 1393,24 شهریور 1354,24 شهریور 1367,24 شهریور 1361,24 شهریور 1372,
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: جمعه
26 شهريور
1395 ساعت: 15:42