خرید بک لینک

پنج شنبه و جمعه تجربه ی عجیبی را پشت سر گذاشتم. حالا از زمان نوشتنش البته گذشته؛ ولی چون خیلی عجیب بود نمی خواستم ننوشته بگذارمش.
در همان بدو ورودمان، ماشین مامان توی برف گیر کرد. تمام تعلیماتِ تجربه ی رانندگی ام توی سربالایی های برفی در کنار آقای نون. را به کار بردم اما باز ماشین از وسط برف ها خارج نشد. مجبور شدیم هِلِک و هِلِک، کیف و سبد و چمدان را در هوای 2- درجه به دندان بکشیم و از سربالایی ببریم بالا. بعد در همان بدو ورودمان به خانه، فیوز پرید که بدان معنی است که آب قطع می گردد و تمام تجهیزات گرمایشی از جمله شوفاژ به زودی خاموش خواهند شد. بعد در همان هاگیر واگیر و وسط تاریکیِ خانه، سرایدارمان توی حیاط قِرچ قِرچ مشغول پارو کردن برف های اطراف ماشین شد و خانواده ی جسی-جینا خودشان را هلاک کردند از شدت واق واق کردن تا من خیال کنم به جای سرایدارمان لابد کارگرهای ساختمان نیمه ساز بغلی هستند که با بیل و این چیزها پریده اند این طرفِ دیوار و مخصوصا فیوز را قطع کرده اند چون دیده اند ما 3تا دختر تنها وارد خانه شده ایم ... بعد همینطوری صفحات حوادث روزنامه ی شنبه بود که توی مغزم ورق می خورد ... بعدتر که فیوز را وصل کردیم پنج دقیقه بعدش دوباره پرید؛ که همانا بدان معنی است که چندین وسیله ی برقی باید خاموش شوند چون فیوز تحمل همه شان با هم را ندارد. و ما مجبور شدیم همه چیز به جز کرسی و پنکه ی گرمایشی را تعطیل کنیم ...
من بعد از بیشتر از یک سال، آشپزی کردم و شام - به قول آنگونه که به مهشاد گفتیم، بوقلمون همراه با استیک مخصوص! - پختم. شب را همگی زیر کرسی زیر خروارها لباس گرم و پتو و لحاف خوابیدیم ...
اعتراف می کنم وقتی رفتم بالا تا رختخواب و پتو دربیاورم، پرده ی اتاقم را یک لحظه زدم کنار و کارگرهای ساختمان نیمه ساز بغلی را دیدم که پنجره ی اتاق من را نگاه می کردند. ما 3دختر تنها بودیم و ساعت 11 شب بود وسط یک باغ در سکوت دهشتناک زمستان ... بدون هیچ همسایه ای در خانه های اطراف، همراه با یک ماشینِ در برف گیر کرده! برای یک لحظه چشم هایم را بستم و فکر کردم خدایا چرا من همچین غلطی کردم؟! بعد به طرز ناامیدکننده ای، عمیقا احساس کردم چقدر کمبود حضور یک مرد در همین لحظه و در همین آن احساس می شود.
حضور نداشتنش و جای خالی اش، به مراتب عمیق تر از دفعه ی قبل که تصادف کرده بودم احساس شد، جوری که بعد از سال ها که به نظرم رویه ی مجرد ماندنم کاملا درست بود، پشت پرده ی اتاقم ایستادم و فکر کردم شاید زیاد هم انتخاب درستی نباشد که بخواهم تا ابد مجرد بمانم!
این یک اعتراف تلخ است. بله. اما من چنین حسی داشتم واقعا. - گرچه تا حدودی مایوس کننده است البته.
حالا که زمان گذشته از تجربه ی پنج شنبه و جمعه ام، یاد گرفتم همواره در سفرهایی که مسئولیت مسافرین و دیگران به عهده ی شماست - علی الخصوص در زمستان - همه ی جوانب را در نظر بگیرید. بی آبی و بی برقی و بی گرمایی، که این مورد آخر خیلی هم مهم است چون احتمالا تبدیل به گوشت منجمد خواهید شد و طبیعتا زنده نخواهید ماند!

ضمیمه 1 : خوابیدنِ دسته جمعی زیر کرسی، حال دهنده ترین چیز ممکن است!

ضمیمه 2 : مهشاد برایم نوشته "هویجِ چه کسی بودی تو؟؟ هویج خودم."
خنده ام می گیرد!

ضمیمه 3 : درباره ی تصمیمی که در پست قبل نوشته و گرفته بودم، به طرز باورنکردنی ای تا حد بسیار زیادی به آن پایبند مانده ام. تا حدود زیادی اتاقم را همینطوری مرتب نگه داشته ام، که مطلقاً فکر نمی کردم چنین پتانسیلی داشته باشم!

ضمیمه 4 : از همان روز اول که مریم تعریف کرد، گفتم این بشر یک قضیه ی عاطفی را پیش خواهد کشید. مریم خندید، گفت نه بابا. گفتم حالا ببین.
چهار ماه بعد که مریم قضیه ی عاطفیِ بشرِ فوق الذکر را دیده بود، تصدیق کرد حق با من بوده. خندیدم. زنگ زدم به مهشاد و برایش تعریف کردم تا او هم به تشخیص های "مو لای درزش نرو"های من ایمان بیاورد!
نمی دانم چرا. این لابد یک استعداد خدادادی است که من می توانم از 6177کیلومتر آن طرف تر، مردها یا پسرهایی که نخ می دهند یا می خواهند مخ یک دختر را بزنند تشخیص بدهم! واقعا این ماجرای خیلی عجیبی است که تقریبا هیچ وقت هم اشتباه نمی کنم!

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 11:42

صفحه بندی