خرید بک لینک

مدیرم روی گروهی که با همکارانم داریم یک پست گذاشته که تصویر هومن حاجی عبداللهی است و زیرش نوشته "رحمت تو پایتخت به یه ملت ثابت کرد تو نباشی بقیه هستن." اولش نفهمیدم منظورش چیست. اشاره اش به فهیمه توی سریال بود که وقتی ازدواجشان با رحمت به هم خورد، رحمت ظرف یک هفته با زن دیگری ازدواج کرد. طبیعتا بله، اگر تو نباشی بقیه هستند.
بعد یکهو من به جریان برق شهری وصل شدم. هی خواستم فکر کنم اتفاقی است. کاملا بی منظور. کاملا تصادفی. هی هرچقدر بیشتر سعی کردم به خودم بقبولانم که بی منظور بوده، بیشتر توی خودم فرو رفتم ... بیشتر حالم گرفته شد ...
دیروز مدیرم من را صدا کرد و ازم پرسید تصمیمم برای ادامه چیست و واقعا می خواهم بروم؟ گفتم بله. بعد سیصدهزار بار تاکید کرد که آیا مطمئن هستم و آیا از تصمیمم برنمیگردم و آیا این حرف آخرم است؟ جواب من فقط بله بود. گفت "ولی ما دوست داریم تو اینجا بمونی." گفتم "سلامت باشین." همین، چون حوصله ی زبان بازی هایش را نداشتم. که بخواهد دوباره بهم بگوید من به اندازه ی چندین مرد در این یک سال برایش کار مردانه انجام داده ام و چقدر نیروی خوبی بوده ام و چقدر حضورم تاثیرگذار بوده چون داوطلبانه خیلی از کارها را انجام داده ام و چقدر و چقدر و چقدر؛ از همان حرف هایی که مدیرها فقط برای خر کردن نیروهایشان می زنند.
مطمئن بودم چیزهایی که مدیرم درباره ی تاثیرگذاریِ من و بودنم می گوید واقعیت ندارد. حداقل اگر بخش کوچک شان واقعیت داشته باشد، مطمئن بودم که تمامشان حقیقت نیست. حالم از این ترسیدن ها و سیاست بازی ها و "به فکر منافع شخصی" بودن هایش به هم می خورد. هیچ وقت درباره ی خودم فکر نکردم نیروی خوبی هستم از دید یک مدیر. شاید تا حدودی مسئولیت پذیر باشم، شاید این نقطه قوتم باشد که هیچ وقت دنبال پایین کشیدن دیگران و جا زدن خودم نبوده ام، منافع شخصی ای هرگز نداشته ام که به خاطرش آدم ها را زیر پا بگذارم. همه ی اینها درباره ی من درست است. اما برای یک مدیر معمولا چیزی که اهمیت دارد صداقت نیروهایش نیست، چاپلوسی و بله قربان گفتن است. خم و راست شدن و احترام های احمقانه گذاشتن است. جواب ندادن و همواره تعریف کردن و موافق بودن است. من به هیچ وجه نیروی خوبی برای یک مدیر نیستم چون جوابش را می دهم، چون حقایق را بی پرده و بدون "تغییر دادن جهت خوشامد او" می کوبم توی صورتش. من نیروی خوبی برایش نیستم چون با هیچ چیز نمی تواند تهدیدم کند، نه تهدید مالی نه تهدید به اخراج. فی الواقع من خودم به نوعی یک تهدید برای او محسوب می شوم چون می توانم به گوش مدیر بالادستی اش برسانم چه حکومت گل و بلبلی در مرکز کامپیوتر در جریان است و تمام پرده هایی که یازده سال جلوی چشم همه کشیده شده را کنار بزنم ...
هیچ وقت دنبال این کار نبوده ام. هیچ وقت دنبال خراب کردن دیگران نبوده ام. نه به خاطر اینکه آدم خوبی هستم، فقط چون مقدار اندکی وجدان در من وجود دارد. و همین وجدان بهم می گوید شاید از نظر کلامی و رفتاری نیروی خوبی نبوده باشم اما حقم این نیست که دقیقا یک روز بعد از اعلام قطعیِ تصمیمم جهت استعفا، با پستِ "اگه تو نیستی بقیه هستن" توی گروه مواجه شوم.
حقم واقعا این نیست. این نبوده.

ضمیمه 1 : هی یاد قیافه ی دیروزش می افتم وقتی بهم گفت "ولی ما دوست داریم تو اینجا باشی". هی یادِ بارها تکرار کردنِ این جملاتش می افتم که بودنم برایش یک خبر خوش است و من یکی از بهترین نیروهایش هستم و از بودنم خوشحال است و دوست دارد من کارم را ادامه بدهم. هی بیشتر یادم می افتد در این چهارماه چه چیزهایی بهم گفته و هی یاد این شعر اخوان ثالث می افتم
(...) و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این "تزویر"
چشم را باید ببندد تا نبیند هیچ

حالم دارد به هم می خورد از این همه دورویی. می خواهم عق بزنم روی این سیاست بازی ها. فکر می کنم اصلا من چطور پانزده ماه دوام آوردم در این لجنزار؟ در این کثافت؟

ضمیمه 2 : کشیدم. دوباره.
بعد از مدت ها. بدون حتی یک سرفه.

ضمیمه 3 : فوتبال امریکایی؟
دلمرده تر از آنم که بخواهم چیزی درباره اش بنویسم.

ضمیمه 4 : گفت اصلا نمی تونم برم توی درمانگاه جلوی اون همه آدم با دستگاه کلنجار برم.
فکر کردم چقدر عجیب. دقیقا برعکس من، که خوشم می آید در یک جای شلوغ جلوی سیصد نفر آدم با یک دستگاه کلنجار بروم و مثلا لازم باشد بروم بالای نردبام تا کابلی که قطع شده را توی سقف درست کنم!
البته که این تمایلات به همان گرایشاتِ رفتاریِ پسرانه ی من برمیگردد. و طبیعتا با روح لطیف دختران در تناقض است.

ضمیمه 5 : هفته ای یک بار زنگ می زند. کاملا پیگیر و مُصِر.
مهشاد بهم میگوید "می خوادت". پوزخند می زنم. چطور میشود کسی را خواست که حداقل ها را درباره اش میدانی؟

ضمیمه 6 : دیگر عصرهای جمعه نیست که دلمرده کننذه است. امروز هم بود. دیروز هم دلگیر بود که چهارشنبه بود.
از شنبه هم دلگیر است. هر روز.

ضمیمه 7 : به آدم ها فکر می کنم بیشتر از هر زمان دیگری. پس ارزش هر کدام از ما به چیست اگر می شود نبودنمان را مثل رحمت ظرف یک هفته پر کرد؟ پس کجای این دنیا برای همدیگر ایستاده ایم اگر تو نباشی دیگران هستن؟ همه اش فکر می کنم یعنی من همینقدر بودم؟ همینقدر هستم کلا؟
چطوری است که دیگران می توانند من را به همین سرعت ندید بگیرند اما من نمی توانم؟ چه طور اصلا می شود کسی را به این سرعت به پایان رساند؟ واقعا دارم فکر میکنم پس ارزش هر آدمی در زندگی مان به چیست اگر با نبودنش آب از آب تکان نمی خورد؟
نتیجه گیریِ تلخی است، بله. اما بعد از ساعت ها فکر، نتیجه گرفتم این همه "بودنم" پس اشتباه بوده از اول وقتی دیگران هستند به جایم. وقتی دیگران نمی خواهند برای من آدم های سابق باشند. وقتی خاطرات روزهای گذشته هرگز تکرار نمی شوند.
وقتی می شود هر آدمی را به همین راحتی تمام کرد. حتی قبل از آنکه برود. پیش پیش. جلو جلو.
انگار ماه هاست که دیگر نیست. هست؛ اما انگار نیست.

ضمیمه 8 : تلخم. خیلی تلخ. چون هرگز پیش از این، این همه حسِ بی ارزش بودن بهم دست نداده بود.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:20

صفحه بندی