اولین بار بود من را می دید. تا قبلش همیشه تلفنی حرف زده بودیم برای کارهای دانشگاه.
باران وحشتناکی می بارید و کلاس مدار الکتریکی من با آقای "منگنه ی 45درجه" (!) تازه تمام شده بود. بلافاصله از دانشکده مستقیم رفتم ساختمانی که قرار گذاشته بودیم؛ مطلقا به first impression اهمیتی ندادم و برایم مهم نبود سر و وضع ظاهری ام معمولی با کیف و کتاب و مشخصاً "دانشجو" طور است. خسته بودم و از باران هم، کاملا خیس.
نشستم روی صندلی داشتم انگشت های یخ زده ی دستم را "ها" می کردم. زوم شده بود روی حرکاتم، از آن نگاه های ممتد که من را کلافه می کنند. حس جانوری را داشتم که زیر میکروسکوپ گذاشته شده! خم شدم و وانمود کردم دارم بند کفشم را می بندم، الکی. می خواستم فقط از نگاهش خلاص شوم. همزمان یک بحث هچل هفت هم کشیدم وسط، که رئال مادرید بهترین تیم اروپاست و امسال قهرمان چمپینز لیگ می شود. از رئال متنفر بود؛ می خواستم فقط چیزی بگویم که تمام حواسش به آن معطوف شود، و راه حلی به جز بردن اسم رئال و عصبی کردنش نداشتم.
دفعه ی بعد که دوباره لازم بود کمکم کند، وسط حرف هایش یکهو بی مقدمه بهم گفت شما کلا مارک هستی. هرکی شما رو ببینه می فهمه سر تا پا برند هستی و همه اش مارک. یک ابرویم را دادم بالا و پرسیدم اون وقت "سر تا پا برند بودنم" رو حضرتعالی همون دفعه ی پیش که منو دیدین فهمیدین؟؟ سرش را تکان داد که بله. و اضافه کرد کسی سر از مارک دربیاره میفهمه تو خودِ مارکی.
بی حوصله نگاهش کردم. خواستم بهش بگویم در روز ملاقات مذکور من یک جفت کفش نایک پایم بود - چون با نسخه ی پزشک و اسکن پاهایم مجبور بودم یک مدل خاص نایک که برای درمان آسیبِ کشیدگی تاندون استفاده می شد بپوشم - و تنها چیزی که در آن روز، خودم از قبل "مارکدار" اش را خریده بودم کیفم بود همراه با یک کلاسور پاپکو، و یک مداد نوکی استدلر :| که لابد اینها هم "مارک" محسوب می شوند. بلوز و شلوار و روسری و چادرم همگی کاملا معمولی و دم دستی بودند در روز مذکور. حتی خوب هم نه، کاملا دم دستی. خواستم بهش بگویم لابد ساعتم را حساب برند کرده ای، که از دوم راهنمایی آن را دستم می کنم. کیفی که با آن 6سال رفته باشی مدرسه و دانشگاه هم که دیگر حساب مارک نمی شود.
همینطوری چپ چپ نگاهش کردم. کاملا عاقل اندر سفیه. خواستم روشن اش کنم که من شاید حالت عادی "مارک" باشم اما آن روز مد نظر او، مطلقاً مارک نبودم! خواستم برایش توضیح بدهم، از همان توضیحات پرحرارت مخصوص خودم. اما بعد منصرف شدم. چه فایده تلاش کنیم چیزی که دیگران مصرّانه و مشتاقانه درباره مان فکر می کنند را توی ذهنشان تغییر بدهیم؟
ضمیمه 1 : اعتمادی نیست بر کار جهان ... بلکه بر گردونِ گردان نیز هم!
ضمیمه 2 : مدت ها بعد، وقتی بهم ابراز علاقه کرد من این شکلی بودم که "آهااااااااااااان تو همونی بودی که منو کلا مارکدار می دید!"
ضمیمه 3 : یکی از دوستان قدیمی ام بعد از مدت ها که با هم صمیمی بودیم یک بار بهم گفت هدی تو سعی می کنی خاکی باشی، سعی می کنی مثل دیگران معمولی باشی ولی نمی تونی. یعنی تلاش می کنی خودتو نگیری و نشون بدی همه چیز عادیه واست، ولی نیست. می خوای مثل بقیه معمولی راه بری و معمولی غذا بخوری ولی نمی تونی. نه که ادا دربیاری یا مخصوصا نخوای. می خوای، اما نمیشه. شیکی از سر و روت می باره و هر چقدر هم که سعی کنی باز آخرش یه چیزی توی شخصیتت نشون میده از چه خونواده ای هستی.
من کاملا این شکلی :| بعدتر فکر کردم چقدر عجیب. آدم ها از بیرون چقدر روی رفتارهای دیگران دقیق می شوند و چه برداشت های عجیبی می کنند.
ضمیمه 4 : تعطیلات و کلا روزهای در خانه بودن مشکلش دقیقا همین است که خواب آدم به هم میریزد. لااقل من که خوابم به هم میریزد در همان روز دوم تعطیلات! میخواهد کلا سه روز تعطیلی باشد یا سه ماه!
و هم اکنون من دیگر هدی میم. نیستم ... خفاش میم. هستم که خوابش تقریبا به طور کامل چپه شده!
ضمیمه 5 : کل کتاب های داخلِ "دوتا و نصفی" از کتابخانه های منزل را مرتب کردم خودم به تنهایی!
واقعا امروز عصر که کارم تمام شد حس مشعوف شدگی داشتم!
ضمیمه 6 : بالاخره پس از تلاش های فراوان، جلد اول بر باد رفته را تمام کردم! مسلّما به مزخرفی و چرندی و پیش نروندگیِ کتاب "ویلت" نیست، اما تا حد زیادی آدم را دق مرگ می کند برای جلو رفتن!
هوووووه! کتاب در حال حاضر، بر باد رفته جلد دوم.
ضمیمه 7 :
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه ی مشروح تویی بر درِ اسرار، مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی ... بیش میازار مرا!
حجره ی خورشید تویی خانه ی ناهید تویی
روضه ی امّید تویی، راه ده ای یار مرا!
مولانا جلال الدین
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری