خرید بک لینک

بهم گفت "من به خودم فکر نمی کنم اصلا، نگران خانواده ام هستم فقط."
یک لحظه خواستم بگویم "خسته نباشی واقعا!!" کدام یک از ما نگران خانواده هایمان نیستیم؟ چه کسی است که اساسا به خودش اهمیت بدهد در چنین شرایطی؟ احتمالا به جز آدم های کاملا از خودراضی و جان دوست، سایر بشریت و ملل در جوامع مختلف به مراتب بیشتر از خودشان، به پدر و مادر و خانواده شان فکر می کنند.
ترسِ از دست دادن، کُشنده است. اضطرابش آدم را می کُشد.
و من هر روز می میرم و زنده می شوم. هر لحظه که می گذرد هر کدام از ما می میریم و زنده می شویم، بی کرونا. من سعی می کنم قوی باشم، به روی خودم نمی آورم چقدر ترسیده ام از تصوّر نبودنِ دیگران. اما اضطرابش من را می کُشد. که هر روز صبح وقتی بیدار می شوی حتی مطمئن نیستی آیا تا شب دوباره همین آدم ها کنار هم خواهید بود ...
اوایل انقدرها هم ترسناک نبود به نظرم. آدم ها می مُردند در کیلومترها آن طرف تر. در مشهد، در قم. در اصفهان و گیلان و مازندران. کمِ کم، 200 کیلومتر با من فاصله داشتند. حالا ولی، هرچقدر زمان می گذرد مرگ جلوتر می آید. از پیرمرد صد ساله با چهار بار سابقه ی سکته و مشکل قلبی و سرطان پروستات در قم که من نمی شناختمش، رسیده به جراحِ دوستِ بابا در تهران ... رسیده به پدر مریم که تازه فوت کرده ... آدم هایی که برایم غریبه نیستند؛ آدم هایی که فقط در لیست آمار وزارت بهداشت اعلام نمی شوند. می شناختم شان. نزدیک تر بودند. و این مرگ است که هر روز جلوتر می آید، نزدیک تر می شود ...
واقعا خیال می کنم وسط یک بیابان ایستاده ام و دستم به هیچ کجا بند نیست. واقعا از اعماق وجودم درک می کنم اینکه باید ایمان بیاوری هیچ کس به جز خدا نمی تواند کاری برایت انجام دهد معنی اش چیست. دقیقا همین است.

ضمیمه 1 : روزهای بدی است. توی خانه ماندن خودش به اندازه ی کافی پتانسیل برای افسرده کردنِ من دارد، چه برسد به اینکه اضطراب بیماری را هم داشته باشم و چند روز از پدر و مادرم دور مانده باشم و یکهو تمام دلتنگی هایِ عالم با هم سرازیر شوند توی دلم.
دیروز شکوفه های درخت آلبالو را بو کردم. بعد برگشتم بالا توی اتاقم، در را بستم و نشستم های های به گریه کردن. واقعا این حجم از اضطراب و نگرانی و همزمان دلتنگیِ شدید همراه با خاطراتی که از کودکی ام هجوم آورده بودند برایم قابل تحمل نبود.

ضمیمه 2 : تنها چیزی که من را این روزها آرام می کند این فکر است که اگر واقعا خدا برایم خواسته باشد همه ی اعضای خانواده ام را همزمان با هم بگیرد، و اگر من واقعا آنطورها که ادعا می کنم عبد خداوند هستم، پس حرف دیگری نباید داشته باشم. فقط و فقط تسلیم مطلق در برابر خواست خدا. این همان چیزی است که به گمان من از "ایمان" سرچشمه می گیرد.

ضمیمه 3 : این من هستم که دارم همراه اسکارلتِ بربادرفته پوست می اندازم!
خفه شدم بس که این کتاب پیش نمی رود!

ضمیمه 4 : اینکه وسط مراسم خواستگاری از من بپرسی "رتبه ی کنکورت چند بوده؟" به نظرم همینقدر احمقانه و مسخره است که از من بخواهی کدِ برج هانوی را به جاوا بنویسم! واقعا چرا خب؟ رتبه ی کنکور یا کدهای جاوا در زندگی مشترک آدم ها تاثیرگذار هستند آیا؟
آیا کسی تا به حال چنین چیزی دیده یا حداقل شنیده؟!

ضمیمه 5 : من فقط عاشق آرمیتا هستم وقت هایی که سرسختانه تلاش می کند به من روحیه بدهد!
یعنی اگر در چشم انداز پنجاه ساله من موفق شدم یک کتاب به قلم خودم چاپ کنم، باید یک لیست بلند بالا بنویسم از تمام آدم هایی که نوشته هایم را در طی سال های اخیر خوانده اند و تلاشی بی وقفه جهت روحیه دادن به من کرده اند که "زودتر داستان بنویس و چاپ کن ... تو می تونی!"
اگر چشم انداز پنجاه ساله نتیجه داد، باید از تک به تک این آدم ها تشکر ویژه کنم!

ضمیمه 6 : همچنان دارم فکر می کنم به ماجرا. چرا خب؟ وقت قحط بوده مگر تا به حال؟

ضمیمه 7 : واقعا حتی تصور هم نمی کردم وبلاگم را می خواند وگرنه یک پست مخصوص برایش می نوشتم! کاملا از خجالتش در می آمدم! :))

ضمیمه 8 : فال حافظی که موقع تحویل سال گرفتم هنوز در گوشه ای از ذهنم گیر کرده.
سحر چون خسرو خاور عَلَم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم، درِ امّیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
برآمد خنده ای خوش، بر غرور کامکاران زد!

خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
نظر بر قرعه ی توفیق و یمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور
که جود بی دریغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد می گساران زد

ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد

...
من هنوز دارم به بیت آخر این شعر فکر می کنم. واقعا اینطوری است؟
دوام ملک و عمر او بخواه از لطف حق ای دل!
که چرخ، این سکه ی دولت به دورِ روزگاران زد


ضمیمه 9 : حرف دارم، واقعا خیلی.
اما کاملا دارم جلوی خودم را می گیرم و مقاومت می کنم که حرف هایم را نزنم.

ضمیمه 10 : همچنان فکر می کنم این عبارت صحیح است. "چون شعر، واقعا زندگی است!"

(بعدا نوشت)
ضمیمه 11 : من تقریبا هربار و با نوشتنِ هر متنی، بین چندگانه ی "وبلاگ، واتس اپ، اینستاگرام، بلاگر، داستان، دفتر خاطرات" مردد می مانم و هر بار فکر می کنم جای این یکی که نوشته ام دقیقا کدام یک از موارد فوق است؟
هاااااه! از بس مردد ماندم خفه شدم دیگر.
گاهی اوقات فکر می کنم باید تمام چیزهایی که در هر کدام از موارد لیست بالا می نویسم کاملا یکسان باشند. یک متن و یک نوشته، که در پنجاه هزار مکان فیزیکی و مجازی منتشر می شود! :))) به همین علت بخشی از پست اصلی این وبلاگ را در واتس اپ هم منتشر کردم.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:20

صفحه بندی