خرید بک لینک

مدیرم در آخرین ساعت های آخرین روز کاری 98، من و دو همکار دیگرم را صدا زد و نفری یک پاکت داد دستمان؛ سپس از هر کدام مان یک "رسید" گرفت بابت تحویل گرفتن پاکت عیدی!!
این سومین عیدی ای است که دارم در این ماه می گیرم از طرف بیمارستان. هربار به یک بهانه. حسّ بی نهایت بدی دارم نسبت به این سومین عیدی ها. پارسال هم همین موقع ها بود که سومین عیدی ام را گرفتم، تنها بابت "59 روز" حضور در محل کار! حضوری حتی کمتر از دو ماه! همان موقع بلافاصله رفتم پاکت عیدی ام را پس بدهم؛ مشاور مدیرم را صدا زدم و پاکت را گرفتم جلویش و گفتم من شایستگیِ دریافت عیدی را ندارم وقتی حتی دو ماه هم کار نکرده ام. گفت "این کارو نکنی عیدیت رو پس بدی ها ... مهندس خیلی ناراحت می شه." و من که آن موقع خیال می کردم دردی در عالم بزرگ تر از ناراحت شدن مهندس نیست ... مجبور شدم با لب و لوچه ای آویزان، پاکتِ عیدی ام را باز نکرده ببرم خانه. بعد پاکت را درسته دادم به مامان که بدهد به یتیم ها و بی بضاعت ها. نه که بگویم من آدم خیلی خوبی هستم، نه. اما گرفتنِ چیزی که به خاطرش کاری نکرده ای "تهوع آور" است برایم. - واقعا تهوع آور.
استفراغِ پارسالم را توانستم قورت بدهم، چون عیدیِ داخل پاکت را نگرفته بودم.
امروز رسیدِ دریافت عیدی را که تحویل مدیرم دادم، گفت "شنیدم تا آخر فروردین می مونی." یک نگاه خیره بهش کردم، بی جواب. گفت "خبر خوبی بود" و منتظر شد من جواب بدهم. شانه بالا انداختم و گفتم "سلامت باشید." و راه افتادم به سمت درِ خروجی، گفت "امیدوارم آخر فروردین بشنویم که بازم میخوای بمونی." نزدیک بود همان وسط پِقی بزنم زیر خنده. جلوی خودم را گرفتم و فقط دوباره گفتم "سلامت باشید"؛ چون حرف دیگری در جواب این همه پررویی نداشتم که بزنم. بلافاصله از در خارج شدم، چون پاکت عیدی امسال را گرفته بودم و اگر اندکی تعلّل می کردم توی اتاق مدیرم، همانجا استفراغ هایم می زد بالا.
این هم یکی دیگر از بیماری های من است که نمی توانم برای کاری که کرده ام پول بگیرم. همان اولین ماه های حضورم بود که رفتم پیش مدیرم و گفتم حقوق من اضافه است لطفا کم اش کنید. گفت حقوق هرکس بر اساس کارکرد خودش محاسبه می شود. گفتم حقوق من را نصف کنید و بقیه اش را اضافه کنید به حساب بچه ها. من را خنده کنان از اتاقش کرد بیرون و گفت این قسمت به من ربط داره برو توی کارهای من دخالت نکن.
می خواهم بگویم من برای کاری که کرده ام هم، کاملا به سختی می توانم پول دریافت کنم. چه برسد وقتی توی ذهنم کاری نکرده باشم و بخواهم بابتش حقوق هم بگیرم! مامان همیشه بهم می گوید باید بتونی وقتی کاری کردی پولشو بگیری. نه اضافه تر، اما حق خودتو بگیری. اگه نمیتونی این مشکل توئه.
البته که مشکل من است. اگر مشکل من نبود، وقتی پول پیک های بیمارستان را داده ام باید می توانستم به راحتی، همان پول را ازشان پس بگیرم نه اینکه هزارتا بهانه ی هچل هفت بکشم وسط چون کاملا سختم است بخواهم پولش را بگیرم. اگر مشکل من نبود، از اینکه برای ماموریت های کاری بخواهم پول آژانس را فاکتور کنم و از بیمارستان پس بگیرم این همه دق نمی کردم و حس بد نداشتم. اگر مشکل من نبود، از اینکه همکارم برای جلسه ی کاری در روز جمعه با رئیس بیمارستان آمده و آخر جلسه به همه ی آنهایی که حضور داشته اند حق ماموریت پرداخت شده و همکارم هم در کمال خوشوقتی تمامِ پول را گرفته بدون اینکه ذره ای حس بد داشته باشد، این همه تعجب نمی کردم و دهانم باز نمی ماند.
این لابد بیماری مزمن من است که نسبت به تمام مباحث مربوط به پول گرفتن و پول داشتنِ دیگران و کلا هرچیزی درباره ی ثروت و پول، حس بدی دارم.

ضمیمه 1 : مدیرم امروز به محض اینکه بهم گفت "خبر خوبی بود"، من همان ناقوسِ قدیمیِ کلیسا دوباره توی مغزم زنگ زد که "بیا خر کردن هاش شروع شد دوباره."
واقعا دلم خواست برگردم ازش بپرسم چرا؟ چرا کاری با من کرده ای که این ناقوس را دیگر نمی توانم توی مغزم ساکت کنم؟

ضمیمه 2 : بابا می گوید، بچه تو جسم و جون نداری که بخوای دوازده سیزده ساعت وایسی سرکار بعدم اندازه ی یه کرم شب تاب بیشتر غذا نمی خوری.
خنده ام گرفت!

ضمیمه 3 : فَعَسی اَن تَکرَهوا شَیئاً و هُوَ خَیرٌ لَکُم.

ضمیمه 4 : گفته بودم هرچیزی که خدا می خواهد برایم.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:20

صفحه بندی