خرید بک لینک

هر چقدر، واقعا هر چقدر سعی کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم نشد. هرچقدر هی خواستم سر خودم را گرم کنم و زل بزنم به صفحه ی دوربین ها و هی به خودم بگویم "چیزی نیست تو می تونی هدی"، نتوانستم. سوزش معده ام از نیم ساعت قبل شروع شده بود و می دانستم این عق زدن ها به خاطر چیست. حال خودم را می فهمیدم که هی سرم را می اندازم پایین و مستقیم توی چشم های کسی نگاه نمی کنم. خودم می فهمیدم که اشک هایم هر لحظه است که سرازیر شوند، که گریه ام های های بلند شود. هر آدمی خودش بهتر از هر کس دیگری می داند چه مرگش است، می داند درد بی درمانش چیست!
پیغام او و جریان مسخره ی پاسور و توپ والیبال و وویس مامان همگی با هم تیر خلاصم شدند. خانم خ. که پایش را گذاشت بیرون من نشستم هق هق هق گریه کردم. واقعا حالم داشت بد می شد از این حجم از هجومِ اشک که نگهشان داشته بودم.
بعد رفتم ایستادم توی دستشویی و همینطوری که گریه می کردم، از خودم می پرسیدم چرا؟ می پرسیدم چه مرگت شده که این شکلی گریه می کنی؟ هیچ جوابی نداشتم. می گفتم تنهام. می گفتم سردمه دارم یخ می زنم. می گفتم دلم گرفته می خوام یه نفر لوسم کنه. می گفتم استرس دارم اعصابم خورده. بعد هق هق هق گریه می کردم و می گفتم نمی توانم. این حجم از تغییر شرایط با هم را نمی توانم.
همه ی موارد بالا با هم بود که گریه می کردم. اما هر کسی خودش بهتر از دیگران می داند یک روز یک وقت یک جا چرا هر کاری می کند گریه اش بند نمی آید. به چه دلیل این همه اشک می ریزد پایین و نمی توانیم جلویش را بگیریم، هر کس خودش بهتر می داند.

ضمیمه 1 : وقتی می رفت حرف بزند من دست به دامن پروردگار بودم که خدایا خواهش می کنم نیاید!
بدجنسانه است. شاید حتی خودخواهانه هم باشد. بعضی وقت ها نمی توانیم و اصلا نمی خواهیم به کس دیگری به حز خودمان فکر کنیم.

ضمیمه 2 : تکیه ام را دادم به دیوار کنار گلدان ها، محوطه ی بیرون پنجره را در یک قبل از ظهر بارانی-آفتابی نگاه کردم و فکر کردم آن روزهایی که تن و بدنم می لرزید و نماز پشت نماز می خواندم که خدایا خواهشا من را با او تنها نگذار، دائم توی حلق من بود. حالا که هی دلم می خواهد بنشیند یک جا بغل دستم و با هم کار کنیم ... حتی شده با هم حرف بزنیم، بدون کار ... هی باید دست به دامن پروردگار باشم که خدایا بی زحمت بفرستش اینجا!
چرا این شکلی است؟ چرا باید این شکلی باشد که هی دلمان حالت هایی که نیستند و وجود ندارند را بخواهد؟

ضمیمه 3 : سه روز است به طور مداوم فکر می کنم قبلاها چطور بودم؟ قبلاها چطور کرگدن وار زندگی می کردم بدون اینکه گریه ام روزی چند بار سرازیر شود؟ می رفتم این طرف و آن طرف و زندگی ام را می کردم بدون اینکه کسی توی ذهنم باشد، بدون اینکه چیزی عین وقتی که ماوس را تکان نمی دهی و می رود روی SCREEN SAVER، هی توی مغزم تکرار شود و نتوانم جلویش را بگیرم؟
همه اش دارم فکر می کنم قبلاها چطور مقاومت می کردم؟ چطور می توانستم جلوی فکری، جلوی کسی، جلوی چیزی که تمام فضای مغزم را پر کرده و همه ی منافذ ذهنی ام را گرفته مقاومت کنم؟

ضمیمه 4 : خودخواهی من است. صد درصد خودخواهی من است.
ولی روزی نیست که فکر نکنم کاش جانشین نشده بود. روزی نیست که دلم برای روزهای ساده ی با هم بودنمان، و زمان های زیادِ "کنار هم پروژه انجام دادن"مان تنگ نشود.

ضمیمه 5 : به تو از دور سلام ... به سلیمانِ زمان از طرف مور، سلام ...

ضمیمه 6 : اصلا دیروز یک آن دلم خواست عروس باشم و همچین لباس نامزدی خوشگلی تنم کنم! بس که خوشگل بود.

ضمیمه 7 : به قول فریدون مشیری، چیست در بازیِ آن ابر سپید روی این آبیِ آرامِ بلند که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

ضمیمه 8 : بین اینکه سِرورها در این اتاق از گرما آتش بگیرند یا اینکه من در این اتاق از سرما منجمد بشوم، مطمئنا گزینه ی اول را انتخاب می کنم! بدون شک!

ضمیمه 9 : به قول سلنا گومز، The heart wants what it wants

ضمیمه 10 : واقعا نیاز به آمپول بی حسی دارم. که کلا بی حس بشوم نسبت به همه چیز.


برچسبها: و حالا محل کار
+  شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۹ -  ۲:۶ ب.ظ  -  هدی 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 28 مهر 1399 ساعت: 5:26

صفحه بندی