طبق معمول، یکی از همان روزهایی که علاف نشسته ام و از صبح در و دیوار را زل زده ام و هی فکر کرده ام چرا حال و حوصله ندارم برای انجام دادن هیچ کاری؟
خوب شد بلاگفا درست شد بعد از مدت ها توانستم در اوقات علافی ام یک پست بنویسم. هر روز صدهزارتا برنامه می چینم برای انجام دادن در اوقات فراغت، و هر روز کمتر از قبل موفق می شوم به انجام دادن شان.
ضمیمه 1 : همینطوری از دیشب سرگیجه دارم. فکر کردم مال خستگی است؛ خیال می کردم بخوابم بیدار شوم حتما حالم بهتر شده. از صبح از بس عق زدم توی بیمارستان و هی سرم گیج رفت فکر کردم نکند واقعا کرونا گرفته ام و این وسط بی خبر نشسته ام از همه جا!
زنگ زدم به مامان و گفتم مُردم از بس عق زدم مثل زن های حامله. گفت مال حال جسمانیته.
بعد خودم یادم افتاد احتمالِ قریب به یقین، حق با مامان است. بعدتر حالم بهتر شد! :))
ضمیمه 2 : کففففففف کردم وقتی آقای کارمند مخابرات بهم گفت "دفعه ی قبل که اومدم اونجا دیدمت چشمات خیس بود خیلی ناراحت شدم گفتم حتما اذیتت کردن." همان روزی را می گفت که از حرف آقای عین. عمیقا ناراحت شده بودم و هق هق هق گریه می کردم، 5 ساعتِ تمام! همان روزی را می گفت که نمی توانستم برای آقای عین. توضیح بدهم از چه چیزی این همه ناراحت شده ام.
خندیدم و به آقای کارمند مخابرات گفتم نه. از اساس به روی خودم نیاوردم که آن روز گریه کرده بودم.
ضمیمه 3 : هربار می آید می نشیند پشت میز خودش، من فکر می کنم چه خوب که دیگر نمی بینمش. چه خوب که دیگر نیست. چه خوب که آن روزهای مزخرف و چرند فعلا قرار نیست تکرار شوند.
ضمیمه 4 : کتاب اسکارلت را بعد از حدود دو ماه، دوباره شروع کردم به خواندن.
از اینکه می توانم دوباره کتاب بخوانم عمیقا حس خوبی دارم.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری