حس بدي دارم.
فكر مي كنم براي هيچ كدام از اين آدم هايي كه روزانه بهم مي گويند "برو بخش فلان" هيچ اهميتي ندارد كه در آن بخش مريض كرونايي خوابيده و من مثلا چهل دقيقه است آن وسط ايستاده ام. خيال مي كنم هيچ كدام از اين آدم ها برايشان مهم نيست اگر من يا هر بدبخت ديگري كرونا بگيريم و بميريم حتي. حس بدي است اينكه فكر كني براي آدم هايي كار مي كني كه برايشان مهم نيستي. اما حس بي نهايت بدتري است اينكه شواهد و قرائن و همه چيز با هم، يك حقيقت را توي صورتت فرياد بزنند و آن هم اينكه نه تنها مهم نيستي بلكه زنده بودن يا نبودنت هم اهميت چنداني برايشان ندارد. لابد بفهمند من كرونا گرفته ام و مرده ام و تمام، بگويند "عه مُرد؟ خب باشه ديگه به كارمون برسيم."
جند ساعت است يك تكه از شعر حميد مصدق توي گوشم هي مي خواند و هي مي خواند و هي مي خواند ...
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را، بي قيد
و تكان دادن دستت
- كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را
- كه عحيب! عاقبت مُرد؟
افسوس! كاشكي مي ديدم.
ضميمه 1 : حالم بد است از اين مزه ي تلخي كه زير زبانم جمع شده و نشان از مهم نبودنم دارد.
ضميمه 2 : بايد سرِ خودم را گرم كنم.
بايد حتما حتما سر خودم را گرم كنم به هر ضرب و زوري شده. تنهايي بدجور ديوانه ام مي كند.
ضميمه 3 : بايد پاهايم را هم گرم كنم، از قضا! انگشت هاي پايم توي ديتاسنتر اينجا دارند به درجه ي رفيعِ يخ زدگي و سياه شدن از سرما مي رسند ديگر!
ضميمه 4 : از اينكه هوا كم كم خنك مي شود، و شب ها طولاني مي شوند و روزها كوتاه تر، و آفتاب بي رمق تابستانيِ پشت پنجره ي اتاقم در ديتاسنتر ديگر مثل روزهاي گذشته داغ و سوزان نيست و گرماي آنچناني ندارد ... همه چيز، حس بي نهايت دلچسبي به من مي دهند كه پاييزِ عزيزِ دلم دارد از راه مي رسد كم كم :)
ضميمه 5 : با آبان، يا بي آبان.
زنده مانده باشم تا آن موقع يا كه نه.
دارم فكر مي كنم يك دفتر كوچك بگذارم توي كشوي ميزِ اينجا و اگر در طي ماه هاي آتي كرونا گرفتم و مُردم، حس هاي روزانه ي بيمارستان و اتفاقات اينجا و چيزهايي كه ياد مي گيرم را تويش بنويسم. لابد آقاي عين. تنها كسي باشد كه اگر من مردم دلش مي خواهد صفحه هاي دفتر روزانه نويسي ام را بخواند.
شايد هم نه. شايد اشتباه مي كنم و حتي آقاي عين. هم دلش نخواهد بخواند. شايد آقاي عين. هم اهميت چنداني ندهد.
ضمبمه 6 : از همان اولي كه فرستاده بودندش ديتاسنتر بهم گفت "منو دور نگه ميداره."
حرفش را باور نكردم. زيادي به نظرم بدبينانه بود. نمي خواستم آدم ها را اين همه سياه ببينم. بعدتر كه ميز هم خالي شد ولي او همچنان توي ديتاسنتر پاييني مي نشست، هي بيشتر فكر كردم راست مي گويد. بعدتر كه توي جلسات به حساب نيامد و مراسم هاي مسخره ي نهار بدون او برگزار شد و هي تصميمات مختلف گرفته شد براي همه ي بچه ها كه او در بين هيچ كدام از تصميمات جايي نداشت، بيشتر و بيشتر فكر كردم از اول درست مي گفته و تصوير سياهش واقعي بوده.
حالا نمي توانم اين تصوير سياه و تصوّر تلخ را از توي ذهنم پاك كنم كه بعد از او، نوبت من شده. من يكي از همان آدم هايي هستم كه بايد دور نگه داشته مي شدند. و چيزي كه حسابي اذيتم مي كند حسي است كه بچه ها درباره ي او داشتند؛ يادم مي افتد هيچ كدامشان اعتراضي نداشتند كه چرا او نيست، و چرا جلسات بدون او برگزار مي شود، و چرا در هيچ كجاي برنامه هاي روزانه و ماهانه و سالانه ي مركز كامپيوتر حضور ندارد. حس بي نهايت تلخي دارم از يادآوري اش.
ضميمه 7 : خيال مي كنم يك تخته سنگ روي قفسه ي سينه ام قرار گرفته.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری