خرید بک لینک
من یک مرز دارم که تا قبل از رسیدن به آن برای اتفاق ها و آدم ها و حرف هایشان اهمیت قائل می شوم. تا قبل از رسیدن به مرز مزبور برایم مهم است که فلان اتفاق افتاده و من فلان حس را تجربه کرده ام؛ فلان آدم حرفی زده که من ناراحت شده ام و تلاش میکنم دلم را با آن آدم صاف کنم.
من قبل از اینکه به آن مرز برسم به خیلی چیزها اهمیت می دهم اما از یک جایی به بعد، وقتی از مرزم گذشت دیگر هیچ چیز برایم با اهمیت نیست. فلان اتفاق دیگر هیچ حسّی در من ایجاد نمی کند، حرف های فلان آدم دیگر ذره ای برایم اهمیت ندارد.
از یک جایی به بعد، وقتی از مرزم گذشت دیگر من می مانم و خودم تنها، که اتفاق ها و آدم ها و حرف هایشان در نظرم ناپدید می شوند.

ضمیمه 1 : این اخلاق بدی است ولی اخلاقم است به هر حال، آدمها یا این طرف مرزم قرار میگیرند یا آن طرفش.
و هیچ وقت، هیچ وقت آدمی که از مرز من رد شده دوباره نمی تواند به این طرف مرزم برگردد. به نظرم بهتر است کلا سعی کنید به مرزم نزدیک نشوید! یا اگر شدید، سعی کنید ازش عبور نکنید!

ضمیمه 2 : این یک اعتراف تلخ است : "من آدم سختی هستم" - تازگی ها به این نتیجه رسیده ام.
سرسخت نه ها، منظورم خود کلمه ی سخت به تنهایی است. سختم چون نمی توانم بعضی چیزها را فراموش کنم. سختم چون نمی توانم انعطاف داشته باشم، چون بعضی چیزها مرا تا حد جنون دیوانه می کند.
سختم چون نمی توانم با اغماض به آدم ها نمره ی قبولی بدهم، چون نمی توانم به راحتی ببخشم، چون هر چیز کوچکی که از چارچوبم بیرون بزند بی نهایت اذیتم می کند.
سختم چون "سیاهی زیر ناخن کوچک دست چپ مردی که سه ردیف جلوتر از من توی اتوبوس ایستاده" را می بینم، چون "یک موی چهار میلیمتری اضافه که ابروی راست خانم همسایه را از قرینگی خارج کرده" در همان نگاه اول توجه ام را جلب می کند. من سختم چون چیزهایی را می بینم که دیگران متوجه شان نمی شوند، چون حس هایی دارم که دیگران ندارند.
من آدم سختی هستم، چون وقتی کسی را تمام کردم دیگر هرگز به او فرصت بازگشت نمی دهم.

ضمیمه 3 : وای اگر بتوانم برای الناز از دفترش وقت بگیرم!
یعنی رسما، وااااااای!

ضمیمه 4 : تولد هدیه :)
واقعا توصیف کردنی نیست من در طی این دو ماه که مجبور بودم کادوی تولدش را توی کمدم قایم کنم و دهنم را بسته نگه دارم، چه زجری کشیدم! نتیجه ی اخلاقی اینکه هیچ وقت کادوی تولد کسی را زودتر از موعد خریداری نکنید چون شاید دلتان به زور طاقت بیاورد و کادویش را جلو جلو ندهید اما احتمالا دو سه سال از عمرتان کم خواهد شد!

ضمیمه 5 : الان من دقیقا همان حس مهشاد را دارم وقتی داشت توی پارک لاله ناله می کرد که "من مانده ام تنهای تنهاااا" :))))

ضمیمه 6 : گاهی وقت ها باید بعضی کارها را بکنی تا به خودت ثابت کنی که می توانی. گاهی وقت ها لازم است به بعضی جاها بروی تا ثابت کنی که می توانی. حتی شده تنها، حتی شده با زور. حتی شده با این احساس مزخرف که "خدایااااااا کاشکی نمی خواستم برم".

ضمیمه 7 : آخرین چیزی را که حداقل تا سه سال آینده توقع شنیدنش را نداشتم، دیشب شنیدم!
اولش به شددددددددت جا خوردم، بعد که از فاز IN NEED OF CPR و Low blood sugar خارج شدم، احساس کردم دلم می خواهد قیافه ی آرمیتا را ببینم!

ضمیمه 8 : هنوز نمی توانم باور کنم کاری را که مهشاد با مادرش کرده! :|

ضمیمه 9 : لحظه شماری برای ساعت 9 صبح پنج شنبه.

ضمیمه 10 : با تشکر از مهدی اخوان ثالث (میم. امید) که هفته ی مرا با این شعرش ساخت - البته من سه بیت از شعر را که مانع ساخت کامل هفته ام می شد با اجازه ی خودم حذف کردم!
من با تو نگویم که تو پروانه ی من باش
چون شمع بیا روشنیِ خانه ی من باش
در کلبه ی من رونق اگر نیست، صفا هست
تو رونق این کلبه و کاشانه ی من باش
من یادِ تو را سجده کنم، ای صنم اکنون
برخیز و بیا خود بُتِ بتخانه ی من باش
دانی که شدم خانه خرابِ تو، حبیبا
اکنون دگر آبادیِ ویرانه ی من باش
لطفی کن و در خلوتِ محزونِ من، ای دوست
آرام و قرارِ دل دیوانه ی من باش
ای دوست چه خوب است که روزی تو بگویی
"امّید" بیا با من و پروانه ی من باش

ضمیمه 11 : اولین شعر عاشقانه ای بود که از اخوان ثالث می خواندم و این همه دوستش داشتم :)

برچسب: 28 شهریور,28 شهریور 95,28 شهریور 1355,28 شهریور به میلادی,28 شهریور چه روزی است؟,28 شهریور چه روزیه,28 شهریور 1364,28 شهریور 1369,28 شهریور 1372,کنسرت 28 شهریور, نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:05

صفحه بندی