آرایشگاه خانم قاف تا خانه ی خاله جمیله اینها، پیاده دو دقیقه راه بود.
نمی دانم چرا من این همه برای اعضای آن آرایشگاه، جذاب بودم. از لحظه ای که می رفتم داخل، همه شان من را نگاه می کردند و حواسشان به من بود که چه لباسی پوشیده ام و کیفم را کجا آویزان می کنم و وقتی می نشینم روی صندلی و پای راستم را می اندازم روی پای چپم، چه کفشی پایم کرده ام و به سوال های مداوم آنها که بی وقفه ازم پرسیده می شد چه جواب هایی می دهم. این در حالی بود که من همیشه همان کیف همیشگی را دستم می گرفتم و به غیر از کفش های ورزشی دم دستی ام کفش دیگری هم پایم نمی کنم هیچ وقت؛ همیشه همین مدل چادرم را سرم می کنم و همین لباس های معمولی ام را می پوشم. با همه ی اینها، من برای همه ی اعضای این آرایشگاه همواره جذاب بودم به طرز شگفت انگیزی! انگار از یک کره ی دیگر آمده ام.
دفعه ی آخری که رفته بودم آرایشگاه شان خانم قاف جلوی همه بهم گفت یکی از مشتری هایش دنبال عروس می گشته و او هم سرضرب من را معرفی کرده. خنده ام گرفت، گفتم آخه شما چی از من می دونید؟ گفت این مشتریم مشخصات مورد نظرش رو گفت، هرچی بیشتر می گفت من بیشتر یاد تو میفتادم. بعد خانم شین. پرید وسط حرف خانم قاف. و لبخندزنان بهم گفت باورت نمی شه هدی جون خانوم قاف. چقدر از تو تعریف کرده. البته این مشتریمون هم خیلی خانواده ی خوب و اصیلی داره اما ماشالا شما هم خیلی خانواده ی جا افتاده ای هستید.
بعد همانطور که می خواست بیشتر و بیشتر من را تشویق کند، گفت هدی جون عزیزم نمی دونی چقدر پسرش خوش قیافه است. من عکسش رو دیدم عین شهاب حسینی می مونه. این مشتری مون دختری می خواست که محجبه باشه و اهل آرایش و این چیزا نباشه. پسرش هم تحصیل کرده است تازه اینم بگم که متولد خارج هم هست.
همزمان که من سعی می کردم بی اهمیت بودنِ ماجرا در قیافه ام مشخص نباشد، خانم قاف. خودش دوباره شروع به حرف زدن کرد و گفت من به مشتریمون گفتم هدی جون واقعا دختر خیلی خوبیه و محجبه است اهل آرایش هم نیست. گفتم حتی واسه عروسی برادرش که اومده بود آرایشگاه ما، اجازه نداد من یه خط چشم ساده روی چشماش بکشم بس که مقیّده.
بعد یادم افتاد سه سال پیش وقتی عروسی حمیدرضا بود و خانم قاف. داشت موهایم را درست می کرد، کلی اصرار کرد که تو خواهر دوقلوی داماد هستی بذار یه آرایش ساده بکنم واست. من فقط میگفتم نه، چون می دانستم همه ی آرایشگرها با تله ی "آرایش ساده" یک آرایش خلیجی روی صورت آدم در می آورند. بعد خانم قاف. کلیییییییییی اصرار کرد که قول میدم فقط یه خط چشم ساده بکشم، باز گفتم نه. آخرش مجبور شدم دلیلم را بهش بگویم، چون برادر و دایی عروس می آمدند سر سفره ی عقد و من نمی خواستم آنچنان آرایش داشته باشم.
همان شب خانم قاف. زنگ زد خانه مان و از مامان اجازه گرفت. فردا بعد از ظهر، خانم مشتری زنگ زد و با مامان صحبت کرد و قرار آشنایی گذاشته شد در حالی که من و مامان و بابا کاملا به سختی می توانستیم بپذیریم که از توی پروسه ی "معرفی برای ازدواج آن هم در آرایشگاه!" چیز درست و حسابی دربیاید.
سه شنبه ی همان هفته، خانم مشتری با پسرش آمدند خانه مان و من و مامان و بابا ازشان پذیرایی کردیم. در حالی که هیچ جای قیافه اش نه تنها شبیه شهاب حسینی نبود، بلکه حتی من کاملا با اغماض می توانستم در توصیف چنین قیافه ای از کلمه ی "معمولی" استفاده کنم. حرف های کاملا حوصله سر بر و بی فایده ای در آن مراسم زده شد، با تاکیدِ چندین باره بر روی این مورد که آقای داماد در "خارج از کشور" متولد شده اند! موضوعی که تقریبا هیچ اهمیتی برای ما نداشت و نمی توانستیم بفهمیم به چه علتی باید روی چنین موضوعی این همه تاکید بشود.
در نهایت خانواده ی داماد از بس با ربط و بی ربط، قضیه ی "تولد در خارج از کشور" را کشیدند وسط، مامان فکر کرد شاید خودشان دلشان می خواهد بگویند در کجا. و ازشان پرسید ایشون متولد کدوم کشور هستند؟ بعد خانم مشتری با افتخار اعلام کرد "ترکیه".
دقیقا در خاطرم هست که در همان لحظه نزدیک بود من و مامان پِقی بزنیم زیر خنده! تولد در ترکیه؟؟!! آن هم اییییییییییییییییین میزان پُز و تاکید روی چنین مساله ای؟؟!! من اگر در ترکیه متولد شده بودم احتمالا جز تا روز عقدم و سر سفره ی عقد، نمی توانستم از شدت خجالت چنین موضوعی را مطرح کنم.
بعد من و مامان هر دو با هم گفتیم "آه بله ... ترکیه ..." و کاملا سعی کردیم خنده مان را قورت بدهیم تا آنها نفهمند مطرح کردن چنین موضوعی، تا چه اندازه از نظر ما بی ربط و مسخره است!
بعد فکر کردم، آنهایی که پسرشان در ناف کالیفرنیا به دنیا آمده و پاسپورت امریکایی دارد در مراسم خواستگاری از دختری که اصلا شرط ازدواجش داشتنِ "پاسپورت یک کشور معتبر" است، احتمالا باید همینقدر با افتخار درباره ی "تولدِ داماد در خارج از کشور" حرف بزنند. - موضوعی که واقعا مطرح کردنش به نظر من بی اهمیت است.
ضمیمه 1 : در دوران پسا کرونایی ام، خدا را شکر می کنم که این اومیکرون محترم خیلی خوب با من تا کرد و اذیت و آزاری نداشت :))))
ضمیمه 2 : واقعا اذیت می شوم.
گیر کرده ام. هی به خودم می گویم نباید ناراحت بشوم. نباید از چیزهایی که می بینم دلخور بشوم یا به دل بگیرم. هی منطقم را می کِشم وسط و ازش سوال می پرسم آیا این موضوع دارای اهمیت است؟ بعد منطقم به من جواب می دهد که نه اصلا. بعد من خیالم راحت می شود و در همان لحظه ای که می خواهم لبخند بزنم و به کارم برسم، احساسم می آید وسط و می گوید هدی از منم سوال بپرس.
بعد من از احساسم سوال می پرسم آیا این موضوع دارای اهمیت است؟ او جواب می دهد که بله کاملا. بعد من می مانم این وسط بین منطقم و احساسم، که نمی دانم کدامشان درست می گویند و حق با کدامشان است.
ضمیمه 3 : بعد از مدت ها، واقعا بعد از مدت هااااااااااااااااااااااااا، یک بعد از ظهر زود آمدم خانه و بعد از نهار و نماز، خوابیدم! آن هم خواب عصرگاهی!
انقدر مزه داد و انقدر به من چسبید که اصلا فکر کردم هر هفته باید یکی از همین عصرها و بعد از ظهرها برای خودم داشته باشم، فقط برای خواب! و لاغیر!
ضمیمه 4 : این همه خوابیدم و هنوز خستگی ام در نرفته.
انگار هیچ وقت خستگیِ دوازده ساعت کار کردن در طول روز، از تنِ آدم در نمی شود.
ضمیمه 5 : باز هم بعد از مدت ها، شاید حتی بعد از یک سال و نیم یا دو سال، دوباره اتفاقی افتاد که من برای حل کردنش واقعا با چالش رو به رو شدم. و بعد از همان حدود دو سال، دوباره امروز مجبور شدم بنشینم کف درمانگاه قلب روی زمین و با استند نوبت دهی شان سر و کله بزنم تا مشکلش را حل کنم.
واقعا خیلی عجیب است. اتفاقات چالش بر انگیز همیشه بعد از رفع شدن شان، آنچنان حسی از خوشی در وجود آدم سرازیر می کنند که من گاهی وقت ها بعد از برطرف کردن آن چالش، در حین برگشتن به سمت اتاقمان خیال می کنم یک بادبادک هستم که دارم توی هوا چرخ می خورم و به همان سبکی، توی آسمان این طرف و آن طرف می شوم ...
به جز یک نفر، به همه ی پسرهای مجموعه مان زنگ زدم. کمک می خواستم واقعا. هفت هشت نفر بیمار ایستاده بودند دور و بر من و هر چند دقیقه یک بار یکی شان می پرسید خانوم درست نشد؟ خانوم مشکل این سیستم حل نمی شه؟ خانوم شما می تونید مشکلش رو حل کنید؟ خانوم نمی خواین زنگ بزنین یکی بیاد کمک تون؟ خانوم داره خیلی طول می کشه ها ... حتی یک آقا آمد به سمت من و با تعجب پرسید "شما" قراره مشکل اینو حل کنید؟ آخه می تونید؟؟
واقعا نیاز داشتم یک مرد بایستد جلوی من و بزند توی دهن همه ی بیماران محترم (!) تا من بتوانم حواسم را جمع کنم و سیستم شان درست بشود. هیچ مردی نبود ولی. خودم تنها، کاملا تنها، مجبور شدم با سیستمی کله بزنم که خیلی وقت بود هیچ مشکلی نداشت و من بدون وسایل مورد نیازم، مدتی زمان بُرد تا توانستم مشکلش را پیدا کنم.
همه ی مراجعه کنندگان به کنار، فقط یک مرد لازم بود که بایستد و در جهت حمایت از من یک کشیده ی آبدار بخواباند توی گوش آقای شین منشی درمانگاه. یک لحظه به سرم زد در همان نقطه از جایم بلند شوم و همه چیز را ول کنم فقط با دستم با مُشت بکوبم روی میز پذیرش و بگویم زنگ بزن یکی از همان پسرهایی که می توانند مشکل را برطرف کنند به جای من بیایند.
این کار را نکردم ولی. چشم هایم را برای چند ثانیه بستم و نفسم را فوت کردم بیرون و به خودم یادآوری کردم او همان آدم بی شعور و نفهمی است که در همان درمانگاه قبلی بود. یک "گور باباش" گفتم و حواسم را جمع کردم که روی آقای منشی را کم کنم.
و البته کردم.
بعد همه ی وسایلم را برداشتم و با همان خوشحالی از کم کردن روی دیگران و به همان سبکیِ بادبادکی معلق در آسمان، برگشتم واحد خودمان.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری