خرید بک لینک

خب!
بعد از تب کردن بازیکن خط حمله ی تیم فوتبال واحد کامپیوتر بیمارستان، که همانا یعنی بنده، بالاخره هیات ژوری پزشکی رای نهایی خود را صادر کرد که همانا ابتلای اینجانب به کووید نوزده بود!
بعد از دو سال کار کردن در یک بیمارستان، بالاخره کرونا گرفتم. آن هم در مسخره ترین حالت ممکن! نه از یک بیمار کرونایی توی بخش icu وقتی برای تعمیر پرینتر بخش شان رفته بودم، نه داخل بخش نوزده - که مخصوص کرونایی هاست - وقتی داشتم سیستم بخش شان را آپدیت می کردم، و نه حتی در آن سه باری که بابا توی خانه قرنطینه بود و کرونا داشت. بلکه از یک بچه ی پانزده ساله، در جمع یک مهمانی خانوادگی!! مسخره است واقعا!
سوال اینجاست که چرا پدر و مادرها نباید به علائم بچه هایشان توجه کنند و بفهمند که وقتی بچه شان مریض است نباید بفرستندش خانه ی مردم مهمانی؟!
در حال حاضر با مجموعه ای از گلو درد، تب، سرفه، آبریزش بینی، عطسه، بدن درد و ضعف، دست و پنجه نرم می کنم. به نظر می رسد به جز علائم گوارشیِ کرونا، سایر علائم را دارم. و البته به جز از بین رفتن حس بویایی-چشایی! که حقیقتا خوشحالم این یکی حالت در من حلول نکرده!
روی هم رفته، کرونای آنچنان شدید و آزاردهنده ای نیست. در روزهای قرنطینه واقعا حال و حوصله برای اینکه کار خاصی انجام بدهم را ندارم، و البته به میزان متنابهی هم ضعف دارم و اصلا جان در بدنم نیست که بخواهم کاری انجام بدهم. اما آنطورها که شدتِ درد و ضعف مرا بی طاقت بکند هم نیست.
تنها فایده اش این بود که بعد از صدها سال، نقاشی ام را از توی کیسه زباله ی آبی رنگی که رویش کشیده بودم درآوردم و جهت گذراندن وقت، روزها نقاشی می کشم. 

ضمیمه 1 : نمی توانم فیلم ببینم. هیچ وقت حوصله ی فیلم دیدن نداشتم. غیر از این هم، به علت سنگین بودنِ کله، اصلا توانایی اش را ندارم که بخواهم در قرنطینه فیلمی سریالی چیزی ببینم. کتاب هم نمی توانم خیلی بخوانم چون سرم درد می گیرد.
بیشتر وقت ها روی تخت دراز شده ام چون بدنم درد می کند و نمی توانم بنشینم. و با این دست فرمانی که مامان در پیش گرفته، به احتمال زیاد در پایان قرنطینه لااقل ده کیلو وزن اضافه کرده ام بس که چیز میز می کند توی حلق من!

ضمیمه 2 : پنجمین روزی است که از شروع علائمم گذشته.
امروز واقعا حوصله ام سر رفته بود و کلافه شده بودم. موبایلم را گرفتم دستم و لیست کانتکس ام را نگاه کردم. تک به تک شان را از نظر گذراندم و آدم ها را زیر و رو کردم برای اینکه بشود یک نفر را پیدا کرد که در اوقات بی حوصلگی و کلافگی و خستگی مثل امروز، بهش زنگ زد و با او حرف زد و سرحال شد.
غیر از هدیه، هیچ فرد دیگری را پیدا نکردم.
بعد ناامیدانه از خودم پرسیدم، چرا بین این دویست و خرده ای نفر آدم توی لیستم نباید حتی یک نفر وجود داشته باشد که آنقدر به من نزدیک باشد که بشود هروقت و هرموقع که می خواهی بهش زنگ بزنی و مطمئن باشی گوشی اش را جواب می دهد بعد او سر به سرت بگذارد و تو سرحال شوی.

ضمیمه 3 : می خواستیم امروز سوار قایق بشویم مثلا!

ضمیمه 4 : علاوه بر من در همان جمع مهمانی خانوادگی، نازنین هم کرونا گرفته. البته شدیدتر از من.
هرروز حالش را می پرسم. درباره ی علائمش که حرف می زند من عمیقا خوشحال می شوم که حالم به اندازه ی او بد نیست!

ضمیمه 5 : از دیشب تصمیم داشتم امروز یک متن خوب بنویسم.
واقعا حال و حوصله اش را نداشتم ولی.

ضمیمه 6 : همان حداقل هایی که قبلاها بودند هم، حالا دیگر نیستند.
خیلی وقت است.

ضمیمه 7 : 
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های تو ام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
 

+  چهارشنبه 1 1 ۱۴۰۰ -  ۴:۳۰ ب.ظ  -  هدی  | 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:26

صفحه بندی