سال ها بود كه در زمستان سرما نخورده بودم.
حالا بعد از مدت ها، واقعا بعد از مدت ها، سرماه خورده ام. اصلا از يادم رفته بود سرما خوردگي چه حس گند و مزخرفي است! كاملا فراموش كرده بودم و در سلامتي روزهايم را سپري مي كردم. حالا دوباره دوران سرفه و لرز و آبريزش بيني در صبح هاي زود و از همه بدتر گلودرد، دوباره برگشته :((
ضميمه 1 : فكر مي كنم نياز به 10 روز مرخصي و استراحت در منزل جهت خلاص شدن از سرماخوردگي دارم.
حالا شانس من، بعد از سه سال مي خواهيم برويم مسافرت دسته جمعي در آخر همين هفته. دقيقا من بايد اول هفته اي كه مي خواهم وسطش بروم مسافرت دسته جمعي، سرما بخورم.
ضميمه 2 : مدت هاست وقتي عكس هاي گوشي اش را بهم نشان مي دهد دلم مي خواهد خواسته ام را مطرح كنم.
بارها و بارها تصاوير گالري گوشي اش را بهم نشان داده و من خواسته ام دقيقا در همان لحظه، چيزي را مطرح كنم و هي جلوي زبانم را گرفته ام. هي حرفم را قورت داده ام و گفتنش را به بعد موكول كرده ام.
هي از خودم مي پرسم، آيا گفتن چنين چيزي درست است؟
ضميمه 3 : چه حس عجيبي است كسي كه مدت ها قبل خواستگارت بوده و بهش جواب رد داده اي، حالا با ده هزار نفر واسطه، بعد از سال ها دويست تا پيغام و پسغام مي فرستد كه چشمش جايي دور و بر من گير كرده!
يك جور حسِ "قند توي دل آدم آب شدن" مي دهد كاملا!
ضميمه 4 : از خودم مي پرسم، يعني مسخره ام كرد؟ يعني داشت به من مي خنديد؟
ضميمه 5 :
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
دست هاي تو توانايي بخشش دارد
دست هاي تو به من مي بخشد
شورِ عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری