خرید بک لینک

روزهای 1 می گذرند و من به جای گشت و گذار در بهارِ طبیعت و لابد لذت بردن از درخت های شکوفه ی زده ی روستاهای اطراف تهران، چِپیده ام ذر یک بیمارستان توی یک دیتاسنتر، که هیچ پنجره یا روزنی به بیرون ندارد و اگر ساعت بزرگ روی دیوار نمی بود لابد هیچ وقت نمی فهمیدم الان چه ساعتی از روز است و ظهر شده که خورشید در وسط آسمان باشد یا در شُرُف غروب؛ ابرها از سمت مشرق می بارند یا از غرب آن.
یک هفته ی طوفانی در محل کارم را سپری کرده ام. یک هفته ی وحشتناک بد، متلاطم، و پر از استرس و درگیری. در این هفته جمله هایی بی ارزش شنیده ام از آدم هایی که از نظر من چندان مهم نیستند اما هر کدام از آن جمله ها برای مدیرم همچون یک موج هفت متری در یک سونامی که محکم به صخره های لب ساحل برخورد می کند عمل کرده اند.
همیشه به زنجیره ی معیوب اتفاقات در این بیمارستان فکر می کنم. همیشه.
روزها اکثر وقتم صرف پیدا کردنِ دلیل برای اتفاقات عجیب و غریب این بیمارستان می شود و هیچ شبی نیست که فکر نکنم چطور می شود این زنجیره را قطع کرد؟ مدیرم آدم دهن بینی است و با شنیدن کوچکترین حرف، واقعا کوچکترین حرف از بی ارزش ترین و نا آگاه ترین و کم اهمیت ترین فرد توی بیمارستان کاملا به هم می ریزد و استرس می گیرد و انگار تمام دنیای امنِ او زیر و رو می شود. از آن طرف، مدیران سایر واحدهای بیمارستان، آدم هایی هُو چی و اغراق کننده اند که به هر مساله ای الکی جَو می دهند و بعضاً دروغ می گویند و واقعیت را جورِ دیگری جلوه می دهند. و مشکل اینجاست که مدیرم همه ی حرف های آن آدم ها را باور می کند.
اکثر وقت ها فکر می کنم اگر مدیر واحد فلان، یک آدم بی شعور و خالی بند و جَوگیر نبود و فقط کمی، لااقل کمی انصاف داشت و در هر پیامی که به مدیرم می داد واقعیت را دقیقا همانطوری که بود مطرح می کرد، آیا مشکلات من و بقیه ی همکارانم کمتر نبود؟
یا چون مدیرم آدم کاملا دهن بینی است و نمی تواند خودش و اضطرابش را مدیریت کند و با ثُبات نیست و حتی به اندازه ی دو دقیقه و بیست و پنج ثانیه هم روی تصمیم های قبلی خودش نمی ماند و با کوچکترین مساله ای، جوری به هم می ریزد که انگار آسمان به زمین رسیده و - به قول دکتر میم. روانکاو خودم - در یک لحظه تمام دنیای امن او از بین می رود و فرو می ریزد؛ اگر مدیرم آدمی بود که کمتر به پیام های این و آن توجه می کرد و می توانست لااقل از ما به عنوان نیروهایش دفاع کند و هر زِرِ مُفتی که دیگران بهش می زنند را باور نمی کرد، آیا مشکلات ما کمتر نمی بود؟
دقیقا عین ماجرای مرغ و تخم مرغ است. مرغ ها جملگی یک پایشان شَل است و از تخم هایی که می گذارند نیز جوجه هایی به دنیا می آید که به صورت مادرزادی پایشان شَل خواهد بود. روزها و ساعت ها به این فکر می کنم که چون جوجه ها شَل هستند همه ی مرغ های مرغداری مان شَل می شوند یا چون مرغ ها شَل هستند تمام جوجه ها شَل به دنیا می آیند؟ چون مدیرهای سایر واحدها، و اساسا انگار تمام آدم ها در این بیمارستان (!) آدم هایی بسیار بسیار جَوگیر و بزرگ جلوه دهنده و دروغگو و خالی بندی هستند، مدیرم سریع تحت تاثیر قرار می گیرد و حرف هایشان را باور می کند یا چون مدیرم آدم دهن بین و بی ثٌبات و مضطربی هست بابت کوچکترین جمله ی بی اهمیت ترین افراد نیز تا این اندازه به هم می ریزد؟
اکثر وقت ها فکر می کنم چطور می شود چنین چرخه ای را متوقف کرد؟ واقعا چطور!

ضمیمه 1 : اوقات بیکاری ام در این روزها فوق العاده کم است. واقعا وحشتناک کم.
و من بیشترِ همان زمانِ کم را صرف این کرده ام که دو عدد شلوار تابستانی خنک برای خودم بخرم. و کاملا ناموفق بوده ام! :|
الان سوال من این است که پس مردم این شلوارهای خوشگلی که من توی خیابان پایشان می بینم را از کجا می خرند؟

ضمیمه 2 : بعد از صد سال، توی یک مغازه چشمم به یک مدل کورن فلکس کلاگز خورد که تا به حال این مدلی اش را ندیده بودم و دلم بی نهایت هوس کرد که از همین مدل کورن فلکس برای صبحانه های بعد از ماه رمضان خودم بخرم.
تمام بسته ها، یعنی واقعا "تمام بسته ها"ی آن مغازه، تاریخ انقضایشان گذشته بود! به این می گویند واقعا شانس!

ضمیمه 3 : از صمیم قلبم، ممنون آقای عین هستم که در دوراهی بین انتخاب من و آقای ز. به عنوان همگروه، من را انتخاب کرد!
واقعیت این است که من نصف بیشتر حرف های اعضای این گروه را - از بس زیادی از حد تخصصی است - نمی فهمم واقعا. اما به قول دایی جواد، همین که در چنین هوایی نفس می کشم و در معرض شنیدن چنین اصطلاحات و چنین جمله های تخصصی ای هستم مطمئنا بهتر از نشنیدن و نبودن در چنین مکانی است.

ضمیمه 4 : می فهمیدم دارد خودش را می خورد. نگاهش می کردم و از چشم هایش می خواندم چقدر ناراحت و به هم ریخته است و تا چه اندازه بهش فشار آمده. اگر رئیسم ده دقیقه بیشتر حرف زده بود، انقدر از شخص مورد نظرم دفاع می کردم که با رئیسم دعوایمان می شد و لابد اخراجم می کرد، که برایم هم مطلقا مهم نبود. فقط می خواستم یک نفر جلوی رئیسم این حرف ها را بگوید و بزند توی دهن مدیرم.
دلم برای شخص مورد نظر می سوخت. حتی اگر حسی که حالا به او دارم را هم نداشتم، باز دلم برایش می سوخت که تا این اندازه مورد ظلم قرار می گیرد و صدایش در نمی آید. می دیدم چقدر حالش بد است و کاری از دستم بر نمی آمد. می فهمیدم چقدر ناراحت و عصبی و تحت فشار است اما نمی توانستم کاری بکنم، بلد نبودم آرام اش کنم. به هر چیزی آویزان می شدم که حالش را بهتر کند؛ واقعا هر چیزی. پیشنهاد دادن به اینکه برود کمی توی حیاط بیمارستان راه برود یا زنگ بزند با خانواده اش تلفنی صحبت کند یا مثلا دست و صورتش را بشوید یک سوره قرآن بخواند یا حتی اینکه من بروم بیرون و او با یکی از پسرها "حرف های مردانه" بزنند و کمی آرام شود. هیچ کدام از پیشنهادهایم فایده ای نداشت.
تنها کاری که به ذهنم رسید، خریدن پیتزا از رستورانی بود که او دوستش داشت. برایش پیتزا سفارش دادم و وقتی رئیسم نبود، وقتی آقای ر حضور داشت اما رئیسم نبود، مخصوصا اعلام کردم که این غذا از پیتزافروشی مورد علاقه ی آقای فلان خریداری شده، و بعد ساکت شدم.
فقط نگفتم "این پیتزا صرفاً و انحصاراً به خاطر بهتر کردنِ حالِ آقای فلان و آرام کردنش خریداری شده." - که احتمالا آنچنان نیازی هم به گفتن چنین جمله ای نبود. همه ی آدم ها خودشان متوجه شدند.

ضمیمه 5 : وقتی ساعت یک ربع به 11 شب خسته و کوفته و هلاک رسیدم خانه و رفتم توی اتاقم لباسم را عوض کنم، مامان از توی هال داد زن چراغ اتاقت رو روشن کن و پرده رو بزن کنار.
یک گلدان گل کاغذی بزرگ صورتی برایم خریده بودند و توی بالکنم بود!

ضمیمه 6 : لابد هیچ چیز برای یک زن هیجان انگیزتر از این نیست که گاهی وقت ها منتظر کادویی هدیه ای چیزی نباشد و یکهو کسی بی هوا بهش کادو بدهد.

ضمیمه 7 : حتی دیگر بهم نمی گوید "وقتی تو راه میری یا از کنارم رد می شی من دیوونه می شم."

ضمیمه 8 : بحث در مورد شباهت های فائزه ه. و من (!) بود. تا قبل از اینجا هیچ کس در تمام عمرم بهم نگفته بود من و فائزه ه. با هم شباهت داریم. اولین بار هم که چنین موضوعی مطرح شد زیاد خوشم نیامد. و رئیسم به طرز شگفت آوری اصرار دارد هربار این موضوع را مطرح کند و ده هزار تا شاهد بیاورد که "تو و اون جفت تون فلان کار رو می کنید فلان حرف رو می زنید فلان چیز رو می گید" و سایر شاهدها!
همه داشتند درباره همین موضوع حرف می زدند و من داشت حوصله ام سر می رفت دیگر. آقای عین گفت "حتی لباس پوشیدن شون هم مثل همدیگه است" و من احساس کردم در جا، کل صورتم قرمز شد. همان زنِ قجریِ درونم که در اندرونی منزل لابد در مطبخ قرار داشت یکهو حلول کرد و حس بدی پیدا کردم از اینکه همه ی همکاران مرد - که از قضا نامحرم هم هستند - دارند درباره ی نحوه ی لباس پوشیدن من اظهار نظر می کنند. لابد داشتن چنین حسی در قرن بیست و یک، یک مصداق برای عبارت "اُمُل بودن" است. اما مهم نیست. من یک زن امل هستم که بی نهایت حس بدی پیدا کردم از اینکه سه نفر همکار مرد درباره ی لباس پوشیدن من اظهار نظر می کنند.

ضمیمه 9 : انقدر زمان گذشته که دیگر حتی یادم نمی آید درباره ی زن قاجاریِ درونم پستی گذاشته بودم یا نه!
هر وقت سرم خلوت شد و حال و حوصله داشتم درباره اش می نویسم.

ضمیمه 10 : جهت دادنِ حال به خودم، سه چهار تا روسری رنگی رنگی خریدم.

ضمیمه 11 : شکلات میلکا بزرگ، 120 هزار تومان!
انقدر به نظرم زور داشت که اصلا نخریدمش.

ضمیمه 12 : باشد که امام رضا (ع) ما را، یعنی منِ گناهکار را، در حرمش راه بدهد.

ضمیمه 13 : در آن بازه ی زمانی که به علت پس لرزه های رفتار رئیسم مجبور بودم توی درمانگاه علوم اعصاب توی استیشن کنار منشی ها بایستم و ببینم احیانا مشکل یا کُندی ای هست یا نه، بالاخره دلم را زدم به دریا و به خانم گاف. مسئول درمانگاه گفتم "میشه لطفا عکس های عروسی تون رو به من نشون بدین؟"

ضمیمه 14 : باشد که بتوانم از موقعیت شغلی جدید که برایم پیش آمده نهایت استفاده را بکنم.

ضمیمه 15 : لابد این فقط من نیستم.
لابد همه ی ما زن ها که بیرون می رویم و در جامعه سرکار هستیم و از نظر فکری به استقلال رسیده ایم و فعالیت اجتماعی داریم، همه ی ما زن هایی که به نظر دیگران مقاوم و محکم و مستحکم هستیم و به این آسانی ها فرو نمی ریزیم، لابد همه ی ما زن هایی که مردهای خواستگارمان مثل آقای میم بهمان می گویند "نمی تونم تصور کنم مساله ای هست که شما نمی تونید اون رو حل کنید و آرزوی هر مردیه که با یه زن مثل شما ازدواج کنه"، روزهایی از زندگی مان وجود دارد که دلمان عمیقا چیزی می خواهد. چیزی همچون شانه های یک مرد که از قضا نیمه ی گم شده مان باشد و ما در بین دست هایش فشرده شویم و دیگر لازم نباشد جلوی هِق هِق گریه مان را بگیریم تا در چشم دیگران، این همه مستحکم و مقاوم و خستگی ناپذیر به نظر برسیم!
 

+  جمعه 1 اردیبهشت ۱۴۰۱ -  ۷:۱۲ ب.ظ  -  هدی  | 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 12:28

صفحه بندی