مامان گفته بود، انقدر خودتو عذاب نده. آخرش اینه که میری استعفات رو میدی و خلاص.
من فکر کرده بودم که چنین چیزی نشدنی است. وقتی مدیر بیمارستان بهم گفته می توانی ساعت 2 بعد از ظهر بروی خانه ات ولی مدیر خودم گفته ساعت 7 شب برو، وقتی بابا در حضور مدیر بیمارستان به مدیرم گفته من واسه دخترم یه کاری می خوام که تفریحی بیاد چیز یاد بگیره و زود بره خونه، و مدیرم هم گفته "باشه" اما دارد با من کار دیگری می کند، وقتی مدیرم زور می گوید و کارهای کاملا مسخره در ذهنش الکی مهم می شوند و دِدلاین های چرت و پرت برای کارها تعریف می کند و بعد زور می گوید که "همه رو تنبیه می کنم"، وقتی همه ی این اتفاق ها می افتد و من باز دارم به این شرایط ادامه می دهم.
اما این بار فرق می کرد. مدیرم گفته بود، شب قدر هم نه. زود برگشتن به خانه و استراحت کردن هم نه.
اولش گفتم می روم بیمارستان و کاری برای مردم می کنم و این خودش یک جور عبادت است. ولی دلم آنچنان آرام نشد. به خودم گفتم آهِ من از اینکه نمی توانم در مراسم شب قدر شرکت کنم و حسرتش می ماند به دلم، باشد گردنِ مدیرم که انقدر زورگوست. باز دلم آرام نشد.
امروز صبح که سحری خوردنم تمام شد و می خواستم نماز بخوانم، سرم را گذاشتم روی مُهر و گفتم خدایا شب قدر. گفتم خدایا هیچ چیز هم نه؛ خدایا من بنده ی بد. من بنده ی به درد نخور و بنده ی خراب. ولی شب قدر. خدایا هیچ چیز نه، همه چیز هم بی هیچ چیز. ولی فقط شب قدر.
گفتم خدایا این دو روز را آنچنان پیش ببر، که من بدون اینکه لازم باشد حرفی به مدیرم بزنم یا چیزی بگویم، بتوانم زود بروم خانه و آماده شوم برای مراسم احیا. به خودم گفتم می روم با مدیرم حرف می زنم. گفتم می روم برایش توضیح می دهم و بهش می گویم تو با درخواست های غیرمنطقی ات همه ی دنیایم را گرفته ای ولی تهِ دلم راضی نمی شوم که آخرت مرا هم بگیری. گفتم می روم بهش میگویم باید بروم خانه، "باید" بروم. گفتم اگر شب قدرم درست نشد، همانجا استعفا می دهم.
انقدر گریه کرده بودم صبح سر جانماز، که سردرد شده بودم.
وقتی همکارم گفت "اصلا شاید هم این پروژه فعلا راه اندازی نشه و موکول بشه به بعد"، لابد هیچ کس به اندازه ی من خوشحال نشده بود. هیچ کس مثل من نخواسته بود در همان آن، به سجده بیفتد و خدا را تسبیح کند.
ضمیمه 1 : نمی دانستم قرار است در ادامه، چنین روز مزخرفی را سپری کنم.
ضمیمه 2 : من چنین توانایی ای ندارم.
چنین قابلیتی ندارم که ناراحتی هایم از یادم بروند یا بتوانم آنها را ندیده بگیرم. اصلا من، یک اخلاق گند و مزخرف دارم که تا وقتی چیزی برایم حل نشده، تا وقتی پرونده ی چیزی در ذهنم باز مانده و نبستمش، همه چیز در ذهنم کِش پیدا می کند و ادامه دارد. ولو اینکه من چیزی به زیان نیاورم و حرفی نزنم، باز همه چیز در ذهنم به دنبال پیدا کردن یک جواب برای سوال هایم است.
آرزو می کردم کاش، واقعا کاش می توانستم ناراحتی هایم را ندید بگیرم و حالم به سرعت خوب بشود.
نمی شود ولی.
ضمیمه 3 : خانم سین. یکی از منشی های درمانگاه است، همسن هدیه است و بی نهایت از من خوشش می آید. همیشه بهم می گوید تو خوشتیپ ترین چادری روی زمینی؛ در حالی که من همیشه ساده ترین لباس هایم را می پوشم و تیپ خاصی هم نمی زنم. احتمالا فقط به این دلیل که روسری های رنگی رنگی سرم می کنم و زیر چادر خیلی نِمود پیدا می کند! شش ماه مرخصی بود و از وقتی که برگشته، هربار من را می بیند بهم می گوید تو دافِ چادری هایی. دقیقا همین جمله را یک مردِ خیکی جلوی در دانشگاه وقتی داشتم با حرارت، دست هایم را توی هوا تکان می دادم و چیزی برای مهشاد تعریف می کردم و یک لباس چهارخانه ی گَل و گشاد پوشیده بودم با روسروی سرمه ای، بهم گفته بود و من حسابی خجالت کشیده بودم.
روزها هربار می روم درمانگاه، خانم سین می ایستد جلوی من و خیلی آرام گوشه ی چادرم را می زند کنار که ببیند من چه لباسی پوشیده ام. هفته ی پیش از بس این کار را تکرار کرده بود، خندیدم و بهش گفتم بابا من که دیگه لباس های قبلیم رو نمی پوشم. بهمون لباس فرم دادن و باید مانتو بپوشیم.
گفت آره یادمه قبلا لباس می پوشیدی و مانتو نداشتی، ولی باور کن اگه من پسر بودم میومدم خواستگاری تو! حیف که برادرام ازدواج کردن وگرنه. تو رو واسه یکی شون می گرفتم.
خنده ام گرفت.
ضمیمه 4 : فکر کردم، چندبار باید یک مفهوم را تکرار کنم؟ چطوری می شود چیزی را به زبان آورد و جوری آن را گفت که دیگران باورش کنند؟ چطوری می توانم بهش بقبولانم که من در اکثر اوقات فراغتم دارم روی گوشی ام عکس های او را نگاه می کنم یا نوشته های او را می خوانم؟
چطوری ممکن است یک نفر اسکرین شات هایی که من توی گوشی ام گرفته ام را ببیند و باز از من سوال کند تو اصلا نوشته های منو می خونی؟
نه. من نوشته های تو را نمی خوانم.
فقط بیمار هستم که روزی ده هزار بار جمله های تو را که حفظ کرده ام، زیر لب تکرار کنم و از نوشته هایت اسکرین شات بگیرم. حتی وقتی یک بار برایم نوشته ای "ج ... "
ضمیمه 5 : عکس گل های ارکیده ای که مهشاد برایم فرستاده را نگاه می کنم و این شکلی می شوم :| :|
ضمیمه 6 : دو.
ضمیمه 7 : مامان دیگر نمی پرسد چرا. دیگر نمی گوید چی شده یا چرا دیر آمدی یا چرا گریه کرده ای یا "باز با کی دعوات شده؟" هدیه هم نمی پرسد. علی هم دیگر از دیدن قیافه ی اشک آلودم جا نمی خورد و دست و پایش را گم نمی کند.
خیلی وقت بود که نایستاده بودم کنار خیابان تا درست و حسابی گریه کنم. خیلی وقت بود که ننشسته بودم توی ماشین که موبایلم را بیاندازم رو صندلی کناری ام و های های گریه کنم. خیلی وقت بود خم نشده بودم روی شکم ام که معده دردم کمتر بشود.
دستم اگزما زده. بیماری پوستی ای که تقریبا یک ماه است به آن مبتلا شده ام و وقتی امروز رسیدم خانه، نصف بیشتر دست راستم از شدت سوختگی جِلِز و ولز می کرد. مثل پوست صورتم که همیشه بعد از هر ناراحتیِ عمیقی، حسابی خشکی می کند و پوست پوست می شود.
ضمیمه 8 : "اینجا محل کاره ... "
جمله ای که گفتنش، اصلا و ابدا ضرورتی هم نداشت ... قطعا اشتباه از من بود که این همه مدت، منتظر چیزهای دیگری بودم.
ضمیمه 9 : نمی توانم کنار بیایم.
نمی توانم جمله هایی که امروز شنیدم را هضم کنم یا نشنیده بگیرم. نمی توانم مثل همیشه به خودم بگویم "حالا عصبانی بوده یه چیزی گفته" یا به مامان توضیح بدهم که "اخلاقش مثل شیرجوش می مونه وقتی یهو شیر جوش میاد، کف میکنه و از شیرجوش می ریزه بیرون ولی بعدش خیلی سریع آروم میشه."
نمی توانم با هیچ جمله ای، با هیچ استدلالی، با هیچ دلیلی به خودم بقبولانم که چنین جمله هایی را شنیده ام. حتی همه ی برهان و منطقم را هم به کار گرفتم که بتوانم چیزهایی که شنیده بودم را هضم کنم؛ نشد.
می خواستم هرطور شده تبرئه اش کنم ولی هیچ جای عقلم نتوانست توجیهی پیدا کند. و وقتی عقل آدم نمی تواند چیزی را توجیه کند دیگر معلوم است که حس ها و احساسات هم نمی توانند شنیدن چنین جمله های دردآوری را تاب بیاورند.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری