رئیسم جلوی همه بهم گفت، راستی دیسک کمرت چطوره؟ چند روز به خاطرش استراحت مطلق شده بودی، الان بهتره؟
گفتم بهتر شده ولی دردش خوب نمی شه چون باید برم استخر. و اون استخری که قبلا می رفتم هم الان مدت هاست به خاطر کرونا تعطیل شده.
رئیسم همانطور جلوی همه، پوزخند زنان و به حالت مسخره گفت "خب برو استخر توی حیاط خونه ی خودتون" و بعد خندید.
یک ابرویم را دادم بالا و دهنم را کج کردم و عمداً به حالت کاملا فخرفروشانه گفتم "آخه (روی این قسمت تاکید کردم) استخر توی حیاط خونه خودمون، آب اش سرده و برای کمرم زیاد خوب نیست." و بعد فاتحانه لبخند زدم.
رئیسم بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و بحث را خاتمه داد.
نمی دانم چرا آدم ها فکر می کنند اگر دیگران را مسخره کنند لابد چیزی بهشان افزوده می شود.
ضمیمه 1 : سوال من در هر روز صبح های جمعه، این است که بدنم از کجا می فهمد امروز جمعه است و از هشت و نیم صبح بیدار می شود؟؟ :|
واقعا کاش روزهای هفته هم به همین راحتی از خواب بیدار می شدم! هااااااه!
ضمیمه 2 : مامان خیلی وقت ها می گفت این زن ها هستند که مردها را جمع و جور می کنند. زن ها هستند که می توانند یک مرد را ببرند بالا، یا یک مرد را بکوبند زمین. زن ها هستند که می دانند در شرایط بحران باید چه کار کرد و در لحظه های سخت زندگی می توانند مدیریت کنند.
همیشه این مدل جمله ها را می شنیدم و هیچ وقت درک نمی کردم. روزی که مادرشوهر خانم عین. به علت سکته ی مغزی به بیمارستان ما منتقل شد، به طرز شگفت آوری فهمیدم چقدر جمله های مامان درست بوده و من نمی دانستم!
فقط ایستاده بودم در گوشه ای از اورژانس و هی نگاه می کردم و متعجب تر می شدم. که مردها اگرچه از نظر سن معمولا بزرگتر از زن ها هستند، اما چقدر در شرایط بحرانی دست و پایشان را گم می کنند و نمی دانند باید چه کار کنند و اصلا چقدر لازم است یک زن در آن لحظه ها حضور داشته باشد تا همه چیز را جمع و جور کند! مامان همیشه می گفت مردها تحمل درد ندارند و برخلاف ظاهرشان، با کوچکترین موضوعی به هم می ریزند. و من به طرز شگفت آوری می دیدم که مردها برخلاف هیکل و سن و عقل و ذات شان، چقدر نمی دانند در شرایط بحرانی باید چه کار بکنند و نمی توانند به خودشان مسلط باشند و نمی توانند کنترل اوضاع را در دست بگیرند و اصلا چقدر عجیب است که یک زن، می تواند همه جوره مایه ی آرامش یک مرد بشود! بعدتر فکر کردم زن ها در هر حالت و هر شرایطی، مادر هستند. مادرِ پسرها، مادرِ دخترها، و حتی مادرِ مردها! که همواره حامی هستند و این تنها یک زن است که وقتی مردها حسابی به هم ریخته اند می تواند آنها را آرام کند ... البته اگر یک زن، در آنجایی که باید باشد، باشد.
ضمیمه 3 : یاد حرف آقای عین. افتادم وقتی یک بار خیلی وقت پیش ها به خاطر فشار کاری و اتفاقاتی که افتاده بود حسابی به هم ریخته بود و به من گفته بود، "کسی که می تونه همیشه منو آروم کنه و حالم رو خوب کنه خانومم ئه." و من همانجا جلوی در ورودی مرکز کامپیوتر بیمارستان پایم را گذاشته بودم روی اولین پله و فکر کرده بودم، این دقیقا یعنی همان که یک زن، در آن جایی که باید باشد، هست.
و توی دلم گفته بودم، پس خوش به حالش.
ضمیمه 4 : لابد واقعا داریم به روزهای آخر نزدیک می شویم.
ضمیمه 5 : داشتم تلفنی با او حرف می زدم؛ وسط حرفش بهم گفت "من پشت خطی دارم بذار جواب بدم" و من را هولد کرد. دو دقیقه ی بعد تلفن را وصل کرد و گفت "زنگ بزن بگو یکی بره ماشین منو جا به جا کنه ... آقای به روش منتظره."
خنده ام گرفت!
ضمیمه 6 : توی پیامش برایم نوشته بود شما خودت خبر نداری خیلی ها آرزوشونه با شما باشن.
من بلافاصله یاد حرف علی افتادم که دقیقا همین جمله را بهم گفته بود. و من دقیقا بهش گفته بودم، یه نفر از اون "خیلی ها" رو نام ببر. و او باز گفته بود مطمئن باش خیلی ها هستن.
پیامی که بهم داده شده بود را نگاه کردم و از خودم پرسیدم، آیا واقعا اینطوری است؟
ضمیمه 7 : واقعا احساس می کنم نیاز دارم یک تغییر در زندگی ام بدهم. حالم بد شد بس که همه چیز روتین و یکنواخت بود.
ضمیمه 8 : آقای انتظامات بی تربیت بیمارستان؛ که هیچ وقت جواب سلام من را نمی دهد و محل سگ به آدم نمی گذارد به جز وقتی که خودش با بابای من کار دارد. هربار جواب من را داده دلیلش این بوده که می خواسته درباره ی بابا با من حرف بزند.
حالم از این مدل آدم ها به هم می خورد.
ضمیمه 9 : زردآلو و گوجه سبز خوشمزه! :)
ضمیمه 10 : هربار دستش را که می برد بالا، من با صحنه ی چندش آور پیراهنش در زیر بغل مواجه می شوم که یک دایره به قطر 15 سانتی متر زرد شده! حالت تهوع می گیرم کلا!
هربار دستش را می برد بالا من رویم را بر می گردانم به سمت دیگر و هی در و دیوار را نگاه می کنم فقط.
ضمیمه 11 : حالش بد شده بود و او را برده بودیم اورژانس. بعد همانجا روی تخت که دراز شده بود، من انگشتم را گذاشتم روی دستش که ببینم فشارخونش بالا آمده و دستش از آن حالت یخ زدگی خارج شده یا نه. بلافاصله دستم را گرفت و چسبید. دلم برایش سوخت؛ برای یک زن طفلکی و واقعا بی پناه که چندین سال است دارد سختی های زیادی در زندگی اش می کشد ... و دستش را برای چند دقیقه توی دستم نگه داشتم.
دو سه روز بعد که حالش بهتر شده بود، بهم پیام داد باورتون نمی شه وقتی دست منو گرفتید توی دست تون، چقدر آرامش از سمت شما به سمت من سرازیر شد و چقدر آروم شدم.
خنده ام گرفت و بلافاصله به خودم گفتم، یادم باشه بپرسم ببینم به نظر او هم اینطوریه یا نه!
ضمیمه 12 : هنوز هم مثل گذشته های دور، مثل گذشته های خیلی خیلی دور که 7-8 سال ازشان گذشته، هر بار می خواهم بروم آنجا به خودم می گویم هدی اون کار سخته رو تو انجام بده!
ضمیمه 13 : تمام آن لحظه ها و دقیقه هایی که من جان می کنم تا با هم باشیم ... به راحتی از دست می روند و خراب می شوند.
ضمیمه 14 :
من به خود می گویم،
چه کسی باور کرد؟
جنگلِ جانِ مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری