از خودم مي پرسم، زندگي ام چطوري بود وقتي من نمي دانستم مي توانم كسي را دوست بدارم؟
زندگي ام در روزهاي پيش از وابسته شدنم چطوري بود؟ روزهايي بدون تپيدن قلبم در گلو! بدون هجوم آوردن ناگهانيِ يك قلمبه خون در گونه هايم؛ و بدون داشتن نوسانِ حسيِ دائمي، بين قلّه هاي سرخوشي و درّه هاي ناراحتي. واقعا زندگي ام چطوري بود وقتي مي توانستم بنشينم يك جا و مغزم را روي يك موضوع متمركز كنم بدون اينكه دوتا رنگ سبز حواسم را به كلي پرت كنند؟ يا مثلا مي توانستم درس بخوانم بدون اينكه چيزي در گلويم آنچنان چنگ بياندازد كه بخواهم به زور جلوي ريزش اشك هايم را بگيرم؟ يا توي راهروهاي بخش هاي مختلف اين بيمارستان و حتي خيابان هاي اين شهر راه بروم بدون اينكه خاطره ها يكي يكي توي ذهنم مرور شوند و جلوي چشمانم جان بگيرند.
چقدر زندگي خوب بود وقتي دلي داشتم كه براي نداشتن نبود. وقتي دلي داشتم كه متعلق به من بود و كسي يا چيزي تمام فضاي قلبم را پر نكرده بود جوري كه گاهي وقت ها احساس كنم قلبم حتي براي زدن يك ضربان معمولي و حتي براي به گردش درآوردن خون هم ناتوان است چون ديگر فضايي براي فعاليت كردن ندارد ... بس كه همه ي فضاي قلبم شده او.
نوشتن درباره ي احساسات وقتي نمي تواني با فراغ بال و خيال راحت بنويسي، به نظرم مسخره ترين كار است. وقتي چيزهايي وجود دارند كه جلوي نوشتن ات را مي گيرند و در هر جمله اي كه تايپ مي كني ذهنت سوال مي پرسد نكنه فلان چيز بشه؟ نكنه بهمان اتفاق بيفته؟ نكنه اينطوري شه؟ نكنه اونطوري شه؟؟
نوشتن درباره ي احساسات وقتي نمي تواني به تمام آن عناصري اشاره كني كه توي ذهنت هست، واقعا مسخره است. فقط نوشته ات را تبديل به يخ ترين و بي مزه ترين متن احساسي مي كند كه آدم ها جمله هاي لوس و يخ در بهشتي را مي خوانند و رد مي شوند و هيچ مزه اي بهشان نمي دهد.
آرزو مي كردم كاش مي توانستم بدون هيچ معذوريتي، يك متن احساسيِ از تهِ دل بنويسم؛ آنچنان كه دلم مي خواهد و آنچنان كه واقعا خودم دارم توي قلبم احساس مي كنم.
ضميمه 1 : داشت خبرش را بلند بلند مي خواند. كه ايلان ماسك توئيتر را خريده و مي توانسته با اين ميزان پول، چندين باشگاه فوتبال رده اول جهان را بخرد.
بعد من از خودم پرسيدم، اينكه من بفهمم نيروها در اين مجموعه در حال جان كندن و پاره شدن هستند ولي تا به حال حتي اسم ايلان ماسك هم به گوشم نخورده باشد مهم تر است، يا اينكه تمام اخبار مربوط به فناوري و كامپيوتر و تكنولوژي را دنبال كنم و حتي بدانم ايلان ماسك ديروز ناهار چي خورده اما انقدر شعور نداشته باشم كه بفهمم با نيروهايم بعد از يك هفته ي پر استرس چطور بايد رفتار كنم؟
يك هفته است دارم از خودم مي پرسم چطور ممكن است كسي تا اين اندازه نفهم باشد؟
ضميمه 2 : كاش هيچ وقت بهم نمي گفت "نيم ساعت ديگه برميگردم." كاش هيچ وقت نمي گفت "يه ساعت ديگه بهت زنگ مي زنم."
كاش هيچ وقت به من جمله هايي نمي گفت كه با همه ي حسم، منتظر بمانم و هيچ وقت هم اتفاق نيفتند.
لابد آنچنان هم مهم نيست كه كسي، در جايي، تلفنش را گرفته دستش و همينطوري منتظر يك تماس نشسته. لابد نبايد مهم باشد كه كسي، در جايي، هي رفته جلوي در و خيابان را نگاه كرده و هي به خودش گفته "الان ميرسه، نيم ساعت ديگه مياد." مطمئنا هيچ ثانيه شمار و دقيقه شماري در كل دنيا براي هيچ شخصِ منتظري، از حركت نياستاده و لابد ميليون ها زن در كل تاريخ بشريت، از صدرِ دوران مزوزوئيك تا به حال، وجود داشته اند كه مثل من هر نيم ساعت به نيم ساعت جلوي غارشان راه رفته اند و منتظر فردي بوده اند كه از راه برسد و چشم هايشان از ديدن چهره ي او لبخند بزند.
ضميمه 3 : لابد بايد دلتنگي، چيزي مشابه همين حسي باشد كه من دارم تجربه مي كنم.
ضميمه 4 : وقتي نمازم تمام شد، خم شدم جانمازش را بگذارم توي كمد ميزش. يك لحظه خواستم روي سجاده اش دو تا پيس از عطر خودم بزنم بعد بگذارمش توي كمد. اين كار را نكردم ولي.
بعد كه آقاي الف آمد سجاده ي او را برداشت و رفت كه نماز بخواند، من خدا را صد هزار مرتبه شكر كردم كه عطرم را به سجاده ي او نزدم! از فكر اينكه آقاي الف بخواهد دماغش را بچسباند به سجاده و عطر من را نفس بكشد، چندشم مي شد.
ضميمه 5 : از مامان پرسيدم، به نظرتون خيلي بده اگه من نيام مراسم ختم؟
گفت نه اصلا. ديگه همه اخلاق رئيس تو دستشون اومده و مي دونن تو چه داستانهايي اونجا داري!
ضميمه 6 : اين يك جور بازي است به گمان من. كه مخصوصا تغييرهايي در خودم به وجود بياورم و ببينم متوجه مي شود يا نه.
كه ابروهايم را 2 درجه روشن تر كنم و صبر كنم ببينم متوجه مي شود يا نه. و ناخن هايم را لاك خيلي كمرنگ بزنم منتظر واكنش اش بشوم. و روسري رنگي رنگي جديد سرم كنم ببينم متوجه اش مي شود يا نه.
كه البته متوجه هم نشد.
ضميمه 7 : از خودم مي پرسم، چطور قبلاها اصلا چنين حسي نداشتم كه بين اين آدم ها غريبه ام؟
چطور قبلا من بخشي از اين آدم ها بودم ولي حالا اصلا ديگر به آنها تعلق ندارم؟ چطور در اين جمع در حال حاضر احساس آرامش نمي كنم و حرفي ندارم؟؟
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری