خرید بک لینک

از صبح كه نشسته ام اينجا پشت ميزش، دلم دارد مثل سیر و سرکه می جوشد. شاید حتی بگویم بیشتر از سیر و سرکه؛ دلم دارد یک بار می آید بالا و دوباره می رود پایین و هی بالا و پایین می شوم انگار.
مجبورم کرده اند بنشینم اینجا و تلفن جواب بدهم امروز؛ اما اینجا را نمی خواهم. مکان قبلی خودمان را می خواهم. مکان قبلی و تنهایی خودمان را می خواهم. که بنشینیم و دوتایی حرف بزنیم و بگوییم چطور می شود به همه چیز این زندگی خندید. که بگوییم چطور می شود ترک دیوار را هم نگاه کرد و لبخند زد.
این آدم ها را نمی خواهم؛ آدمِ خودم را می خواهم. دلم برایش تنگ شده و بدونِ او حرفم نمی آید انگار. بدون او نمی توانم این آدم ها و این محیط را تحمل کنم. دویست هزار بار از صبح رفته ام بیرون و دوباره برگشته ام داخل و هی نفس های عمیق کشیده ام و خودم را دعوت به آرامش کرده ام. دلم کس دیگری را می خواهد که بدون او، تحمل کردن اینجا برایم سخت، خیلی سخت است. خیال می کنم چیزی را گم کرده ام و هی دنبالش می گردم انگار؛ لحظه شماری می کنم که برگردد زودتر.
می دانم او دیگر آن آدم سابق نیست. و آن آدم سابق هم نمی شود. می دانم اگر برگردد من غریبه ترین آدم روی کره ی زمین خواهم بود؛ و همه ی آدم های دیگر نزدیک تر از من می شوند. همه ی اینها را می دانم اما اینجا را نمی خواهم اینطوری بدون او. انقدر نچسب و حوصله سر بر. با آدم هایی که اگر او نباشد، یک دقیقه تحمل کردنشان هم برایم ممکن نیست.
نمی دانم کی بر می گردد. از حالا اضطرابِ برگشتنش را دارم و دلم شور می زند. اگر از چیزی که من تصور می کنم درب و داغون تر شده باشد چه؟ اگر از چیزی که خیال می کنم بی روح تر و افسرده تر برگردد چه؟؟
از تصور دوباره دیدنش اضطراب و تپش قلب می گیرم.

ضمیمه 1 : این خیلی عجیب است که من در یک روز، در یک صبح، و در یک بازه ی زمانی کمتر از یک ساعت، هم یک خبر فوت ناگهانی می شنوم و هم یک خبر تولد نوزاد ناگهانی.
دنیا واقعا جای عجیبی است. او پدرش را از دست داده و تا چند ماه دیگر فرزندش متولد می شود. درست مثل یاسمن که چند ماه بعد از فوت مامان جون، دخترش به دنیا آمد. یا مثل هدیه که فرزندش چهار ماهه بود وقتی باباجون فوت شد. یا حتی مثل فاطمه، که چهار ماه بعد از فوت پدربزرگش، پسرش را به دنیا آورد.
این همه مرگ و تولد که با هم همزمان می شوند عجیب است. که اگرچه کسی را از دست می دهیم اما به جایش کس دیگری وارد زندگی مان می شود. شاید خدا می خواهد بهمان بگوید اگر من روح را از بدن کسی از عزیزانت خارج می کنم "و جاءَ اَحَدَکُمُ المَوت" و تو کسی را از دست می دهی، به جایش موجود دیگری را می آفرینم که "نَفَختُ فیهِ مِن روحی" و برایت می فرستمش ...

ضمیمه 2 : نبودن پدر در هر رده ی سنی ای که باشی، دردناک است. این را وقتی که باباجون فوت شد و بعد از آن، بابا دیگر هرگز آن بابای سابق نشد فهمیدم.

ضمیمه 3 : چند ساعت دیگر تا آخر امروز باقی مانده؟
چند روز دیگر هنوز در هفته هست که باید بدون او سر شود؟؟

+  یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ -  ۱:۱۴ ب.ظ  -  هدی  | 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 28 شهريور 1401 ساعت: 9:13

صفحه بندی