خرید بک لینک

"شانزده سال" بود كه ندیده بودمشان. بیشتر از نصف عمرم!
اضطراب داشتم. آشکارا اضطراب داشتم و هرچقدر به "کافه ویونا پلاس" نزدیک تر می شدم، اضطرابم بیشتر می شد. اگر او بهم دروغ گفته بود و در این دورهمی، آن دخترهایی که توی راهنمایی حسابی من را اذیت می کردند هم باشند چه؟ اگر یکهو بروم آنجا و یکی از همان آدم های قدیمی که من را یاد شکست هایم در آن مدرسه ی مزخرف می اندازد حضور داشته باشد چه؟ اگر همه ی آن آدم ها در طی این شانزده سال، از من حسابی موفق تر و سرحال تر و خوشحال تر شده باشند چه؟ هر هفت نفرشان در این سال ها با هم ارتباط داشته اند به جز من ... اگر من در آن جمع، حرفی برای گفتن نداشته باشم؛ اگر در بین شان غریبه ترین باشم و دنیاهایمان در این شانزده سال به بی ربط ترین حالت ممکن نسبت به همدیگر قرار گرفته باشد چه؟ اگر آنقدر متفاوت شده باشیم که حتی دیگر یادمان نیاید سال ها با هم همکلاسی بودیم چه؟
تا لحظه ی آخری که پله های کافه را می رفتم بالا، حتی تا آن لحظه ای که دیدم پشت یک میز بزرگ نشسته اند و همه شان با دیدن من بلند شدند، حتی تا دقایقی بعد از پروسه ی بغل کردن و بوسیدن و "وااااااااای تو چقدر فرق کردی" و "چقدر خوشگل شدی" و "چقدر چاق شدی" و همه ی این حرف ها، من هنوز اضطراب داشتم. اگر در ادامه ی این دورهمی زیاد بهم خوش نگذرد چه؟ اگر یکهو من حرف هایم تمام بشود و مجبور شوم الکی سرم را ببرم توی گوشی ام و وانمود کنم دارم کار مهمی انجام می دهم در حالی که حوصله ام حسابی سر رفته، اگر اصلا تمام شان از موفقیت هایشان حرف بزنند و من فقط مجبور باشم نگاهشان کنم و حرفی نداشته باشم چه؟
همه ی ما از آدم هایی که زیادی موفق و خوشحال و خندان هستند می ترسیم. آدم هایی که در زندگی شان شکست هایی را تجربه کرده اند، آدم هایی که در زندگی شان دچار تردید شده اند و در موقعیت هایی گیر کرده اند که مجبور شده اند شرایط معمولی یا حتی شرایط بد را انتخاب کنند، همیشه چنین آدم هایی حس بهتری بهمان می دهند. اینکه بدانی دوستت بعد از شانزده سال ازدواج کرده و دارد سال آخر دکترایش را می خواند اما به تو می گوید "هدی می خوام انصراف بدم چون دلم می خواد برم سرکار و یه درآمد واسه خودم داشته باشم" باعث می شود من بتوانم نفسم را با آرامش بدهم بیرون و فکر کنم خب پس آدم ها حتی می توانند در موقعیت هایی خیلی خیلی موفق تر از من باشند اما همچنان حس خوبی نداشته باشند. پس این شکست ها که در ذهن من هست فقط متعلق به من نیست و آدم هایی که ویترین زندگی شان خیلی خیلی خفن تر از ویترین زندگی من هست هم، باز ممکن است چنین حس هایی شبیه به من داشته باشند. فکرهای دیوانه کننده ای که دلت یک موقعیت دیگر را می خواهد و هی فکر می کنی مرغ هایی که همسایه ها و دوستانت دارند همگی غاز هستند و فقط تو این وسط هستی که مرغ ات احتمالا جوجه خروسی مَفلوک و مُردنی است!
چیزی که برایم خیلی خیلی عجیب بود، این بود که به جز یک نفر در آن جمع - که به طرز "رواعصابی" خیلی خیلی انرژی مثبت و پر کار و پر برنامه و از این چیزها بود - بقیه شان همگی شبیه به من بودند. آدم هایی خاکستری با شکست هایی در زندگی. و چقدر این حس خوبی به من می داد که بعد از شانزده سال، آدم هایی را می دیدم که می توانستیم با هم بنشینیم دور یک میز و ساعت ها درباره ی شکست هایمان در زندگی حرف بزنیم! خیلی خیلی بهتر از این بود که مجبور باشیم درباره ی موفقیت هایمان در زندگی، سکوت کنیم!
بچه هایی که در دوران راهنمایی با آنها در مدرسه ای همکلاسی بودم که تقریبا از آن مدرسه فرار کردم ... هرگز فکر نمی کردم در دورهمی شان تا این اندازه بهم خوش بگذرد و بتوانم چندین ساعت بنشینم کنارشان و حسابی بخندم و بعد از مدت ها حضور نداشتنِ هیچ دوستی در زندگی ام، تا این اندازه بهم خوش بگذرد!
و بعد از مدت ها، دوباره احساس کنم پس دوستانی هستند که در جریان زندگی من حضور دارند.

ضمیمه 1 : اگر سماجت فاطمه نبود، اگر نرفته بود مطب بابا و گیر سپیچ نداده بود که من دوست مدرسه ی دختر شما هستم و شماره اش را به من بدهید، اگر با اصرار از من نخواسته بود که در مهمانی اش شرکت کنم، اگر واقعا فاطمه انقدر سمج نبود من هرگز دوباره این آدم ها را نمی دیدم. شانزده سال که هیچ، شاید مثلا بعد از بیست و شش سال می دیدمشان! شاید هم هیچ وقت دیگری نمی دیدم.
فکر کردم، چه خوب که فاطمه تا این اندازه سمج بود و ارتباط تمام شده مان با هم را این شکلی دوباره به هم چسباند!

ضمیمه 2 : آیا می دانستید شهرستان از شهر، بزرگ تر است؟؟؟!!!!
واقعا به نظرم به "شهرستان" نمی آمد از "شهر" بزرگتر باشد. علیرغم همه ی نوشته های توی اینترنت و تقسیم بندی های شهری، من هنوز تهِ ذهنم نمی توانم این موضوع را قبول کنم!
به محض اینکه رسیدم خانه از مامان و بابا پرسیدم آیا شما می دانستید؟ بعد دیدم خیلی عادی بهم جواب دادند "معلومه". و من این شکلی بودم که، چقدر عجیب که من چنین چیزی را تازه در 30سالگی ام فهمیدم! :|
و به خاطر فهمیدنش، یک پیتزا باختم! :)))

ضمیمه 3 : هاااااااااااااه! انقدر زمان گذشته از آن شبی که هیجانزده، کتابم را بردم یکی یکی دادم درِ خانه ی خانم و آقای جیم و تا مدت ها منتظر بودم کتابم را بخوانند و نظرشان را بهم بگویند ... و جالب تر اینکه بعد از یک سال و سه ماه، هنوز کتابم خوانده نشده و لابد در یک گوشه توی کشوهای خانه ی آنها دارد خاک می خورد ...
یا شاید هم کتابم را گم کرده اند از اساس.
هی از خودم می پرسم چرا من فکر کردم باید کتابم را در همان شبی که به دستم رسید و حسابی دیروقت شده بود، به این دو خانواده برسانم و بعد همینطوری بنشینم منتظر که شاید روزی روزگاری داستان هایم را بخوانند و نظرشان را بهم بگویند؟

ضمیمه 4 : در پایان مکالماتم با مهشاد که من حسابی درب و داغون بودم، بهم می گوید "به نظرم بیا سعی کن به دوست داشتنِ قهوه."
خنده ام می گیرد!

ضمیمه 5 : آقای جيم همكارم عادت دارد زياد با تلفن حرف بزند.
کسی، یا کسانی، وجود دارند که روزی دو هزار بار به گوشی آقای جیم زنگ می زنند. و او عادت دارد عینِ دو هزار بار، هر بار تلفن را جواب می دهد بعد از "الو سلام"، بگوید "خوبی فدات شم؟"
و من در طول روز، عین دو هزار بار، از شنیدن این جمله حالم بد می شود.

ضمیمه 6 : بر سر یک دوراهی مانده ام.
واقعا نمی دانم باید کدام حالت را ادامه بدهم :(

ضمیمه 7 : در طی هفته، پنج هزار و دویست و شصت و نه بار دلم می خواهد در همان لحظه، دقیقا در همان آن، بروم خانه و دیگر برنگردم بیمارستان.
دلم می خواهد بروم خانه، کلید بیاندازم در را باز کنم، کفش هایم را دربیاورم بروم داخل، از هال خانه مان رد بشوم بروم توی اتاق خودم، در را پشت سرم ببندم، موبایلم را خاموش و پرده های اتاقم را جمع کنم، بعد به مدت پنج روز و ده ساعت و سی و هشت دقیقه، در اتاق خودم بمانم و هیچ کس خارج از خانه را نبینم.
عمیقا دلم می خواهد برای مدتی تنها، و از دسترس خارج باشم.

ضمیمه 8 : تقریبا روزی نیست که برای آرامش همسرش دعا نکنم.

ضمیمه 9 : برای مهمانی آخر هفته ی مامان، اضطراب دارم.
خدا کند او نیاید.

ضمیمه 10 : حرف هایش همینطوری در گوشه ای از ذهنم مانده و هی بهشان فکر می کنم.
واقعا من دارم سخت می گیرم؟ واقعا لازم است از ملاک هایم کم کنم؟

ضمیمه 11 : آرزو می کردم کاش می توانستیم یک هفته ی کامل، با هم بدون اصطکاک و بدون ناراحتی و بدون گریه باشیم.
یک هفته ی عالی که واقعا بهمان خوش بگذرد.
چرا نمی شود واقعا.

ضمیمه 12 : چیزی که برای من خیلی خیلی عجیب بود، وقتی گفتم از شش روز در هفته حداقل چهار روزش به خودم می گویم فردا استعفا می دهم و می روم خانه و دیگر به این بیمارستان بر نمی گردم، فاطمه گفت من هرروز در سرکارم می گویم فردا صبح استعفا می دهم. مرضیه گفت من هرروز می گویم امروز آخرین روزی است که دکترا می خوانم و انصراف می دهم. مریم گفت هرروز می خواهم استعفا بدهم و دیگر نروم سرکار. مینا گفت هرروز می خواهم بنشینم خانه و دیگر به این شرایط ادامه ندهم.
بعد به طرز شگفت آوری، دیدم اکثر آدم ها در آن جمع مثل من می خواهند هرروز استعفا بدهند و بزنند زیر میز! خیلی حس خوبی بهم دست داد واقعا! :)))

ضمیمه 13 :
غصه ی رفتن تو، داده بر باد مرا
باورم نیست چُنین برده ای از یاد مرا!
تا دلی هست، بیا
رفتم از دست، بیا
بغض تو، راه نفس های مرا بست، بیا
به هوای دل بیچاره که تنگ است ... بیا!
(در اینجا آهنگش را بشنوید)

ضمیمه 14 : دلم لک زده برای شرکت در یک کنسرت. برای لذت بردن از آهنگی که همان لحظه جلوی چشم هایت دارد اجرا می شود و تو با هر حرکت نوازنده ها، در ریتم آهنگ انگار غرق می شوی ...

ضمیمه 15 : کاش نفیسه مرشدزاده بیشتر می نوشت.
واقعا به خواندن نوشته هایش احتیاج دارم.

ضمیمه 16 : خواهش می کنم ... یک هفته ی بی ناراحتی را سر کنیم ...
بی ناراحتی، و بی اصطکاک ...
چیز زیادی دیگر از من باقی نمانده ... خواهش می کنم ...

+  جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ -  ۱۱:۳ ب.ظ  -  هدی  | 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 24 دی 1401 ساعت: 23:27

صفحه بندی