خرید بک لینک

به خودم گفتم، آخرش که چی؟ این همه هرروز صبح زود بیدار شدن و تا بوق سگ کار کردن و هرروز خسته بودن و هر روز هیچ کس را ندیدن و هیچ کاری نکردن و هی پول پس انداز کردن و خوش نگذراندن؟ همه ی این حرف ها آخرش که چی؟
پس؛ یک روز که کمرم حسابی درد می کرد و صبح به سختی می توانستم از جایم تکان بخورم، نرفتم سرکار. و تا آخر آن روز، دقیقا تا آخرین دقایق از لحظاتی که هنوز نورِ روز توی آسمان بود، من دراز کشیده بودم بدون اینکه هیچ کتابی بخوانم یا هیچ فیلمی ببینم یا اساسا هیچ کاری کرده باشم! کل روز را دراز شده بودم. بعد؛ یک روز که حسابی حالم خوب نبود، از یک کافی شاپ نسبتا گران قیمت چندتا چیز میز سفارش دادم و توی بیمارستان با همکارم تا ته شان را خوردیم! و بعد؛ از آنجایی که تازه فهمیده ام چشمم ضعیف شده و شماره اش بالا رفته، یک روز دست از دل برداشتم و علیرغم طرح ریاضت اقتصادی ام، رفتم چشم پزشکی و یک فریم گران قیمت که تازه زیاد هم با چادر سر کردنم جور در نمی آید اما من بی نهایت دوستش داشتم را سفارش دادم و بعد هم چند تا قاب رنگی رنگی برای موبایلم خریدم.
و بعد، تصمیم دارم با باقی مانده ی حقوق این ماهم چند تا گلدان جدید بخرم و توی بالکنم بکارم. و کتاب های آشپزی شف طیبه را سفارش بدهم که خودم از این درب و داغونی و بی حالی خارج شوم. و اصلا بی خیال طرح ریاضت اقتصادی! این همه هی چیزهایی که دلت می خواهد را نخری و کارهایی که دلت می خواهد را نکنی و جاهایی که دلت می خواهد را نروی و آخرش هم هیچی به هیچی اصلا!

ضمیمه 1 : از اینکه مجبورش کردم به خانم دکتر زنگ بزند، حس خوبی دارم. به این امید؛ که واقعا توانسته باشم کمکی به زندگی اش کرده باشم.

ضمیمه 2 : از اول شهریور هی دارم فکر می کنم چرا امسال تعداد کسانی که معمولا روز تولدشان را بهشان تبریک می گویم انقدر کم شده اند؟ بعد هی فکر می کردم خدایا من سال های پیش به چه کس دیگری تولدش را تبریک می گفتم که حالا امسال پیدایش نمی کنم؟! حتی یکی از روزهایی که داشتم پرونده ی کارگزینی همکارم را نگاه می کردم دیدم نوشته تاریخ تولد 7/6/ و باز هی فکر کردم در چند روز اخیر تولد چه کسی بود؟ و به طرز ناامیدکننده ای یادم نیامد.
تا پریروز! که متوجه شدم تولد مریم را ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین همه وقت تبریک نگفته ام!!
از شدت شرمندگی عرق از روی ستون فقراتم جاری شده بود اصلا!

ضمیمه 3 : دوست داشتم بهم نمی گفت تو ناراحتم می کنی. و بهم نمی گفت تو بداخلاقی. و صدایم نمی زد لجباز. و بهم نمی گفت تو فقط می خوای تلافی کنی می خوای اتقام بگیری.
امروز از ذهنیتی که در مورد من دارد گریه ام گرفت. دوست داشتم می توانستم ذهنش را عوض کنم.

ضمیمه 4 : هدیه که گفت سه تایی با هم مسابقه ی دو داده اند، من دلم خواست به جای همه ی این روزها بپرم وسط طبیعت و بی وقفه بدوم.

ضمیمه 5 : دلم هیجان خواست. تله سیژ مثلا.

ضمیمه 6 : آرمیتا که گفت از کارش استعفا داده، من دلم خواست به جای آرمیتا می توانستم همان حس آزادی و رهایی را - که خودم بخواهم - تجربه کنم.

+  سه شنبه 1 شهریور ۱۴۰۲ -  ۶:۴۶ ب.ظ  -  هدی  | 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 17:44

صفحه بندی