خرید بک لینک

روز اول مهر را مرخصی گرفتم که بعد از مدت ها با مامان و بابا "یک طرفی" برویم و استراحت کنیم و بهمان خوش بگذرد.
پسر کوچولوی هدیه امروز باید می رفت اول دبستان. و روز قبلش، همگی با هم تولد 36 سالگی هدیه و یک سالگیِ علیِ کوچکِ خانواده را جشن گرفتیم. امیرپارسا در این اول مهر به طرز شگفت آوری می رود سوم دبیرستان!! انگار پارسال یا پیارسال بود که روی این وبلاگ از جملات قِصارِ امیرپارسا و امیرعلی می نوشتم و زیرِ پست ها برچسب "پسرخاله هایم" را می گذاشتم.
همه ی ماه هایی که روز اولشان شنبه باشد جان می دهند برای تصمیمات بزرگ در زندگی؛ لااقل برای من که اینطوری است. ماه هایی که روز اولشان شنبه است اصلا انگار جان می دهند برای شروع های با شکوه! شروع ورزش، شروع پیاده روی، شروع زبان خواندن، شروع مرتب کردن اتاق و بالکن! زین رو من هم تصمیم بزرگم را گرفتم و شروع باشکوهم را انجام دادم : مقاومت در برابر خوردن چیپس در حالی که یک بسته ی بزرگش امروز از ظهر تا شب روی میز توی هال بود و من هربار از جلویش رد می شدم صدایش را می شنیدم که اصصصصصصصرار می کرد "هدی بیا یکی از من بخور! من با ماست خیلی می چسبم!"
شروع باشکوه دوم، انجام تمااااااااااااااااااااام ورزش هایی بود که فیزیوتراپم بهم گفته بود باید در طول روز انجامشان بدهم، و تمام کردن همه شان علاوه بر داشتنِ درد، تقریبا 2ساعت هم طول کشید!
در پایان روز، وقتی همه ی ورزش های دردناکم را تمام کرده بودم و حتی یک عدد چیپس هم نخورده بودم، عمیقا و از اعماق قلبم به خودم افتخار کردم! حتی اگر بدانم که من برای روزهای ماه مهر، چهارصد و هفتاد و شش تا تصمیم گرفته بودم اما در روز اول فقط دوتایشان را انجام دادم!

ضمیمه 1 : اول مهر یاد کارتون "در جستجوی نِمو" می افتم وقتی نِمو روی پدرش مارلین می پرید و هی می گفت "اولین روز مدرسه است ... اولین روز مدرسه است ... پاشو پدر! پاشو!"

ضمیمه 2 : واقعا حس عجیبی بود وقتی داشتم دنبال عکس برای دسکتاپ ماه مهر می گشتم و یکهو بی مقدمه و بی هوا ازم پرسید "تو چطوری نقاشی می کشی؟"
از توضیح دادن نقاشی و فرآیندهایش، و از اینکه به طرز شگفت آوری حواسش به تمام حرف های من بود بدون اینکه حتی یک بار حواسش پرت بشود، یک جور حس خوبی بهم دست داد.

ضمیمه 3 : باباجون روی دیوار اتاقش یک تابلوی خطاطی شده داشت که با خط بسیار قشنگی، یک شعر نوشته شده بود که من همین یک بیت اش را به خاطر دارم : "این قافله ی عمر، عجب می گذرد!"

ضمیمه 4 : این یکجورهایی خیلی مسخره و حتی احمقانه است که من در سی سالگی ام، بعد از دوازده سال گذشتن از پایان مدرسه، هنوز وقتی حالم خیلی بد باشد شب خواب می بینم که در مدرسه هستم و تکلیف هایم را ننوشته ام یا امتحان آخر سال است و من درس نخوانده ام یا بچه های مدرسه من را اذیت می کنند یا یک درس خیلی خیلی سخت دارم که هرچقدر می خوانمش آن را نمی فهمم!
واقعا نمی دانم چطوری می توانم از شر ای کابوس مزخرف خلاص شوم.

ضمیمه 5 : قاعدتا باید یک مدل بیماری باشد که من برای دیدنش لحظه شماری می کنم اما چهار ساعت که با هم باشیم حتما دعوایمان می شود! همینطوری دارم به هفته فکر می کنم و روزهایی که نیست و من تنها هستم.
و دلم می گیرد.

ضمیمه 6 : انگشت شست پای راستم به نظر می رسد دندانی چیزی داشته باشد. همه ی کفش هایم در همان نقطه سوراخ می شوند. چرا خب؟ :|

ضمیمه 7 : بدیِ باز شدنِ مدارس این است که ترافیک تهران به طرز مزخرفی افزایش پیدا می کند و مسیرهایی که در طول تابستان می توانستی نیم ساعته آنها را طی کنی، یکهو در پاییز و زمستان تبدیل به مسیرهای دو ساعته می شوند. واقعا از این قسمت از سال در تهران که باید توی ترافیک جان بدهی، متنفرم.


برچسبها: روزگذر هایم
+  شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ -  ۱۱:۲۱ ب.ظ  -  هدی  | 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1402 ساعت: 13:33

صفحه بندی