بابا نشسته بود جلویمان و در کمال آرامش، داشت متنی را می خواند که یک نفر درباره ی بابا در اینترنت منتشر کرده.
جمله ی "شلوارش را هم نمی تواند بالا بکشد" را - که در مورد خودش بود - برای ما خواند و بلند بلند خندید؛ بدون اینکه احساس کند می خواهد خرخره ی آن کسی که این متن را نوشته است بِجَوَد. بعد هرچقدر بابا ادامه ی متن را می خواند، من بیشتر احساس می کردم دارد از گوش هایم دود بلند می شود و قادر هستم کسی که این چرندیات را درباره ی پدرم نوشته لِه کنم! هی بابا را نگاه می کردم که در کمال آرامش این نوشته ها را در مورد خودش می خواند، و هی بیشتر تعجب می کردم.
چطور ممکن است کسی تا این اندازه آرامش درونی و تسلط روی روان خودش داشته باشد؟
ضمیمه 1 : مامان می گوید، مثل بابات باش. ببین توپ هم تکونش نمی ده.
واقعا همینطور است. بابا آرامش درونی ای دارد که واقعا به ندرت به هم می ریزد.
ضمیمه 2 : دیروز برگ هایم ریخت وقتی موبایلم زنگ زد و کسی در آن طرف خط گفت، از سفارت تماس می گیرم و آفیسرتون می خواد یه سری سوال از شما بپرسه.
بعد که به سوال خانواده رسید، چشم هایم 4تا شده بود!
ضمیمه 3 : داشتم کارهای روزانه ام در بیمارستان را انجام می دادم که موبایل همکارم زنگ زد. از مدل صحبت کردنش فهمیدم همسرش آن طرف خط است.
بعد در حین حرف زدن، همکارم به شخص آن طرف خط گفت "منم همینطور." بعد من یک لحظه بی هوا نگاهم به همکارم افتاد که داشت از خجالت رنگ به رنگ می شد.
لبخند زدم. بعد فکر کردم، زن در آن طرف خط شاید گفته "دوستت دارم" و همکارم گفته منم همینطور. شاید زن گفته "خیلی دلم برات تنگ شده" و همکارم گفته منم همینطور. شاید زن گفته "دلم لک زده سرم رو بذارم روی شونه هات."
شاید "دوست داشتم الان کنارم بودی."
یا شاید "دلم می خواست روی پات دراز شم و تو با موهام بازی کنی."
یا "می دونی یه چیزی توی وجودم داره همینطوری بهانه ی تو رو می گیره؟"
یا شاید "باور کن ... باور کن هیچ کس ... هیچ کس واسه من، تو نمی شه!"
بعد تا آخر آن روز، من همه اش داشتم در ذهنم فکر می کردم که زن پشت تلفن چه چیزهایی ممکن است گفته باشد که همکارم گفته منم همینطور!
ضمیمه 4 : دوباره مریضی و سرماخوردگی!
ضمیمه 5 : هربار مهشاد را می بینم، حداقل تا 10 روز بعد دارم برای خانواده از مهشاد و اتفاقاتی که برایش افتاده و حرف هایی که زده و این چیزها تعریف می کنم. هر بار من مهشاد را می بینم، در طی مدت زمان کوتاهی بعد از دیدار ما، خانواده ام می توانند به طور کامل شرح بدهند که در دیدار من و مهشاد چه اتفاقاتی افتاده!
ضمیمه 6 : وقتی آقای میم. آبدارچی مان جلوی همه ی بچه های مرکز از من دفاع می کند، سعی می کنم به این موضوع فکر نکنم که این دفاع به خاطر شخصیت من نیست و احتمالا فقط به خاطر ارزاقی است که به آقای میم. می دهم. سعی می کنم به این موضوع فکر نکنم که دلیل اصلی من نیستم و صرفا یک مساله ی مالی در میان است.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری