وبلاگ بیمارستانی daily thoughts of me اول ها فقط "متعلق" به من بود، حالا ولی "شبیه" به من هم شده.
حالا این وبلاگ خود من است، بعضی وقت ها با انرژی و بی وقفه روزی یک پست می گذارم و منتظرم فردا بشود و دوباره پست جدید بگذارم؛ بعضی وقت ها هم pause می شوم، کل روزهای زندگی ام pause می شوند و انگار می کنی که من در لحظه ای از زمان متوقف شده ام.
پووووووف.
و همه ی روزهایی، که یک وبلاگ شبیه به صاحبش می شود.
ضمیمه 1 : سال ها قبل در چنین روزی و به یاد فرهاد مهراد،
داره از ابر سیاه خون می چکه ...ضمیمه 2 : تعداد صفحه های اینستاگرامی که من چک می کنم به عدد انگشتان یک دست هم نمی رسد ولی چیزی که نمی توانم درک اش کنم آدم هایی هستند که بالای صفحه شان مدل گوشی و مدل دوربین شان را به صورت دقیق ذکر می کنند. واقعا احتیاج دارم یک نفر به من توضیح بدهد این کار یعنی چی!
آیا عبارت iphone 6s plus به میزان کافی در این مدل آدم ها احساس خوبی ایجاد نمی کند که بر خودشان واجب می بینند بالای صفحه شان ذکر کنند rosegold 64G ؟! آیا لازم است همه ی آدم های روی کره ی زمین بفهمند که مثلا گران ترین مدل گوشی و گران ترین مدل دوربین را داری؟!
ضمیمه 3 : به این فکر می کنم که چرا هر بار تلاش می کنم هر طور شده ثابت کنم حرف هایم درست است. چرا هر بار این آدم کلی انرژی از من می گیرد تا قبول کند حرف هایم واقعیت دارند.
چرا هر بار این آدم مرا فرسوده تر از قبل می کند.
ضمیمه 4 : شبیه تنها چیزی که نیست، فرح!
ضمیمه 5 : I can make all the tables tu
ضمیمه 6 : این بی انصافی است که همه ی شهریورها انقدر سریع تمام می شوند.
ضمیمه 7 : فروشنده ی اصغر فرهادی را در اولین روز اکرانش دیدم، داشتم از کنجکاوی خفه می شدم که ببینم چه فیلمی ساخته! و بعدش فکر کردم مثلا چرا شهاب حسینی جایزه گرفت ولی ترانه علیدوستی نگرفت؟
هم علیدوستی و هم حسینی هر دو خیلی خوب بازی کرده اند، چیزی که به طور تابلویی توقع دیدنش را داشتم. ولی هیچ کدام شان چیزی فراتر از بازی های روتین همیشگی شان نبودند. یک طوری است که آدم از این دو نفر همیشه توقع دیدن بازی های خوب دارد، و من هم بازی خوبی دیدم ولی بازی فوق العاده ای ندیدم. بعد از فیلم سوالی که برایم ایجاد شد این بود که اگر به نظر داوران کن شهاب حسینی آنقدر فوق العاده بوده که باید جایزه می گرفته، ترانه هم به همان اندازه خوب بازی کرده بود پس چرا نگرفت؟!
ضمیمه 8 : من در حال حاضر همسر هیچ کس نیستم. هیچ کس.
ضمیمه 9 : به نظرم تمام یک ساعت و پنج دقیقه تئاتر "خروج اضطراری" که دو هفته قبل دیدم را می شود در یک جمله خلاصه کرد، "رابطه بین آدما مثل غذای توی یخچال نیس که هر وقت خواستی در بیاری هم بزنیش."
واقعا فکر می کنم رابطه ها غذا نیستند که هر وقت توی یخچال سرد شدند بتوانی بگذاری شان روی گاز تا گرم شوند و دوباره از اول بخوری.
ضمیمه 10 : گاهی وقت ها فکر می کنم کاش در فضاهای مجازی هم می شد به آدم ها نگاه کرد. بدون هیچ حرفی فقط نگاه کرد. نه نگاه خیره یا نگاه چشم غره وار، فقط یک نگاه ثابت.
ضمیمه 11 : کتابی که در حال حاضر در حال خواندنش هستم، the sun also rises نوشته ارنست همینگوی.
این کتاب در سال 1926 نوشته شده، یک جایی توی متن شخصیت اصلی می خواهد محاسبه ی ارز کند نوشته "ده هزار دلار" می شود معادل "دو هزار پوند"!!
واقعا تعجب کردم که در کمتر از صد سال ارزش دلار امریکا انقدر بالا رفته - یا به عبارتی ارزش پوند کاهش یافته!
ضمیمه 12 : فامیل هایی که آدم را به خاطر 30 کیلو وزن کم کردن می خواهند و هیکل ات برایشان مهم تر از خودت است، همان بهتر که آدم را نخواهند.
ضمیمه 13 : اصلا مخصوصا می خواستم کاری بکنم که از این میزان اطمینان کم شود. مخصوصا می خواستم حرفی بزنم که اعتمادت به من را از دست بدهی.
اصلا داشتم هلاک می شدم که ثابت کنم من آن چیزی نیستم که تو فکر می کنی.
ضمیمه 14 : گاهی وقت ها فکر می کنم بلاگر فقط به این دلیل فیلتر است که حرص مرا دربیاورد!
ضمیمه 15 : وقتی نیش می زنی باید توقع نیش خوردن هم داشته باشی.
وقتی حرف زور می زنی و پررو بازی در می آوری، باید هم توقع سرکشی و لجبازی دیدن از من را داشته باشی.
ضمیمه 16 : روی آخرین پست وبلاگش پرسیده بود، آیا هنوز کسی اینجا را می خواند؟
زیر پست اش نظر گذاشتم "من اینجا رو می خونم، توی نوشته هات غرق می شم و هر بار انگار من هستم که داره توی لحظه های تو زندگی می کنه ..." و برایش نوشتم واقعا پست های وبلاگش یکی از لذت های زندگی من است.
بعد فکر کردم، کاش آدم هایی وجود داشته باشند که وبلاگ من یکی از لذت های زندگی شان باشد. آرزو کردم کاش یک روز وقتی من خیلی نا امید شده بودم و روی وبلاگم سوال پرسیدم که "آیا هنوز کسی اینجا را می خواند؟" یک نفر برای من هم چنین نظری بگذارد.
ضمیمه 17 : پانزدهمین نمایشگاه بین المللی شیرینی و شکلات ایران در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران، 23 الی 26 شهریور.
ضمیمه 18 : که اصلا دلم بخواهد یک نفر، فقط یک نفر محض رضای خدا هم که شده اسمس بزند و ازم بپرسد کدام قبرستانی هستی که وبلاگت 17 روز است یک پست جدید به خودش ندیده. دلم بخواهد یک نفر تلفن کند و سرم فریاد بکشد چه مرگت شده که اندک حیات اینترنتی ات هم در اغما فرو رفته.
که اصلا دلم بخواهد یک نفر، فقط یک نفر محض رضای خدا نگرانم بشود که شاید در این 17 روز مرده باشم.
برچسب: هفدهم شهریور,هفدهم شهریور 1357,هفدهم شهریور 1378,قیام هفدهم شهریور,کوی هفدهم شهریور,واقعه هفدهم شهریور,کوی هفدهم شهریور تهران,فال هفدهم شهریور,شهدای هفدهم شهریور,بیمارستان هفدهم شهریور,
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: دوشنبه
22 شهريور
1395 ساعت: 21:13