خرید بک لینک
از ساعت 12 و 8 دقیقه ی امروز ظهر دارم برای خودم تکرار می کنم "48 ساعت بیشتر نیست، تو می تونی هدی ... تو می تونی ..."
الان دلم برای آنهایی می سوزد که تا آخر عمرشان فقط می توانند دراز شوند، برای قطع نخاعی ها، برای همه ی آدم هایی که استراحت مطلق هستند. مگر چقدر می شود به دیگران گفت لطفا به من یه لیوان آب با نی بده، لطفا این ته دیگ که از گوشه ی دهن من افتاد بیرون رو از روی زمین بردار، لطفا شارژر موبایلمو بهم بده گوشیم خاموش شد، لطفا کمک کن بلند شم برم دستشویی، لطفا چراغ اتاق منو روشن کن، لطفا بهم یه میوه بده از گشنگی دارم می میرم، لطفا بزن کانال 3 صداش رو زیاد کن که از توی اتاقم اخبار ورزشی گوش بدم، لطفا یه دستمال کاغذی به من بده، لطفا در اتاقم رو ببند هوای توی هال خیلی سرده، لطفا در اتاقم رو باز کن هوای توی اتاق خیلی گرمه ...
آدم از خودش بدش می آید انقدر که باید به دیگران دستور بدهی!

ضمیمه 1 : دوست های با معرفت، مهشاد و مریم :)
مرسی از احوال پرسی های پیگیرانه ی این چند روز، روحم تازه می شد هر بار :)

ضمیمه 2 : "تب مالت"؟!!
بی خیال بابا! یک کمردرد ساده که این حرف ها را ندارد!

ضمیمه 3 : بزرگترین مشکل خوابیده بودن این است که موقع کتاب خواندن یا استفاده از لپ تاپ، دست درد هم به کمردرد اضافه می شود و مچ دست آدم خواب می رود! ولی به پیشنهاد مهشاد تصمیم گرفتم به هر بدبختی ای که هست یک کتاب جدید شروع کنم، آن هم یک کتاب طولانی که در حال سالم بودن حوصله نداشتم بخوانمش.
کتاب چهارجلدی "دُن آرام" نوشته ی میخائیل شولوخوف (کتابی که برنده ی جایزه نوبل ادبیات هم شده.)

ضمیمه 4 : شوخی شوخی اندی ماری چه شاخ شد یکهو!

ضمیمه 5 :
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت هم کلید معنوی است
گفت زین معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست، آن هم ارمنی است!
پروین اعتصامی

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 12:01

صفحه بندی