احساس می کردم اگر یک روز دیگر بگذرد و من پایم را از خانه بیرون نگذاشته باشم خواهم مرد!
زین رو ساعت 13 و 40 دقیقه ی امروز سر نهار یکهویی تصمیم گرفتم با حمیدرضا - قبل از اعزام شدنش به سربازی و نبودنش به مدت دو ماه - بروم سینما. یعنی خودم بروم سینما تا بعد از مدت ها پایم را از خانه بیرون گذاشته باشم و حمید را هم ببرم سینما چون احتمالا وقتی برگردد خیلی از فیلم های روی پرده عوض شده اند.
"سیانور" را دیدیم. از موضوعش و روی هم رفته کل فیلم خوشم آمد ولی از آن مدل هاست که خیلی ها خوششان نخواهد آمد. کلا به نظرم بهروز شعیبی دهلیز را خیلی خیلی قشنگ تر و بهتر از سیانور ساخته بود.
ناگفته نمانَد که وقتی از سینما درآمدم به علت افزایش کمردرد قشنگ این شکلی بودم که عجب غلطی کردم!
ضمیمه 1 : وقتی برگشتیم خانه من و حمید بابا را نشاندیم و ازش خواستیم درباره ی مجاهدین برایمان صحبت کند، دو ساعتی بند این حرف ها بودیم. هر چیزی که بابا تعریف می کرد و هر ماجرایی که توضیح می داد در فیلم سیانور به همان شکل روایت شده بود. به نظرم این خیلی نکته ی مثبتی آمد که فیلم واقعیت تاریخ را به صورت تحریف شده درنیاورده و حتی اشاره های ریزی هم که شده تا حد خیلی زیادی حقیقت دارند.
ضمیمه 2 : کارگرهای بنّایی عمو محمد جلوی در خانه را کامل سنگ کرده اند و من از بس توی خانه مانده بودم حتی این تغییر را هم شاهد نبودم :|
ضمیمه 3 : واقعا تعجب کردم وقتی بابا شعری که سعید محسن توی زندان سروده بوده را برایم از حفظ خواند. این همه سال گذشته و بابا هنوز فراموش نکرده ... اصلا انگار نه انگار که این آدم سالها پیش تیرباران شده ...
ضمیمه 4 : خانم جیم این پا آن پا می کرد هی، فهمیدم بی تاب سیگار است. درِ بالکنم را باز کردم که برود آنجا حداقل بوی سیگارش توی اتاقم نمانَد.
وقتی از خانه مان رفت برگشتم خواستم درِ بالکنم را ببندم که دیدم یکی از کاکتوس های پیوندی عزیز دلم ترکیده. لابد وقتی داشته سیگار می کشیده خورده به گلدان کاکتوسم و از آن بالا افتاده پایین و دچار ترکیدگی شده.
کاکتوس پیوندی طفلکی ام! :((
ضمیمه 5 : بابا یک چیزی گفت که احساس کردم برق سه فاز بهم وصل کرده اند.
ضمیمه 6 : خدا را شکر دانشگاهمان رو به اتمام است.
ضمیمه 7 : خوب که فکر می کنم می بینم دلم می خواهد دوباره بی تاب شوم. دلم می خواهد برای دیدنش لحظه شماری کنم. دلم می خواهد با خواندن اسمس هایش لُپ هایم گل بیاندازد، با دیدن چهره اش ضربان قلبم تند شود. دلم می خواهد حس کنم دارم زیر نگاه ممتدش آب می شوم، حس کنم یک فلزم که دارم در دست هایش ذوب می شوم. دلم می خواهد همه ی چیزهای مربوط به او به نظرم دلچسب بیایند، که بخواهم تکه کلام هایش را تکرار کنم و عادت های کوچک و بی اهمیت اش را هم به خاطر بسپارم ...
و روز تولدش برایم روزی خاص بشود چون نصف روز تولد من است ...
چون 14 همیشه نصف 28 بوده و هست ...
چون روز تولدش امروز است ...
ضمیمه 8 : بیشتر وقت ها حس های موجود در خاطرات گذشته از خود خاطرات خیلی خیلی شیرین تر اند. اکثر اوقات وقتی از دور نگاه می کنیم با آدم هایی که دیگر در زندگی مان حضور ندارند خاطره هایی داریم که حالا فکر کردن بهشان اوقات مان را تلخ می کند اما شیرینی حسّ های موجود در آن خاطرات زیر زبانمان آب جمع می کند و ما را در خلسه ای دلنشین فرو می برد ...
"دلم می خواهد" های بالا برایم خاطره اند. مدتهاست که این خاطره ها دیگر قشنگ نیستند. دیگر حتی دلپذیر هم نیستند. بارها سعی کردم دوباره قشنگشان کنم ولی نمیشود. دلم میخواهد؛ اما این کارها از من بر نمی آید.
این کارها - دیگر - از من بر نمی آید.
ضمیمه 9 :
ای دل غم دیده حالت بِه شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور
حافظ
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 12:01