یک روز می روم کل دفترهای خاطرات مربوط به دوران راهنمایی و دبیرستانم را ریز ریز می کنم و می اندازم در سطل زباله ی بازیافتی ها.
یک روز می روم کلّ آرشیو مجله ی داستان همشهری ام را - از شماره های اولیه که هنوز اسمش خردنامه بود تا آخرین روزهای حضور نفیسه مرشدزاده - از توی کتابخانه ام در می آورم و می اندازم بیرون.
یک روز می روم کل کلکسیون روزنامه های ورزشی "گل" ام که سه تا کارتون موزی بودند به همراه تمام پوسترهایی که حاضر نشده بودم به هیچ کدام از دوست های مدرسه ام بفروشم شان می گذارم دم در، تا کارگرهای بنّایی خانه ی عمو محمد ازم اجازه بگیرند و از روزنامه های گل من برای پاک کردن کفش هایشان استفاده کنند ... اجازه بگیرند تا قلم مو های رنگی شان را روی مسی بگذارند، دست های تینری شان را با رونالدو پاک کنند ...
من مثل چریک ها عمل می کنم.
یکهو تصمیم می گیرم و یک بخش خیلی خیلی عظیم از زندگی ام را در دهمِ ثانیه می ریزم دور.
ضمیمه 1 : این اخلاق خیلی بدی است ولی من خیلی راحت می توانم چیزهای مربوط به گذشته را بریزم دور. خیلی سریع می توانم از خاطره ها بگذرم و آدم ها را تمام کنم.
ضمیمه 2 : یک بچه به عنوان تغذیه در زنگ تفریح مدرسه می تواند "یک برگ کلم" ببرد؟!؟!
یعنی حتی از من هم سالم تر! :|
ضمیمه 3 : یک هفته ... فقط یک هفته به پایان زمان کوفتی سه هفته ای استراحت مطلق نسبی ام باقی مانده!
ضمیمه 4 : سرعت خواندن زبان این روزها کم شده، تصمیم دارم نوشتن داستانی که ددلاینش آخر آبان است را از امروز شروع کنم.
ضمیمه 5 : تولد 24 سالگی ام بدون حمیدرضا ...
من در خانه، حمید لابد در مراسم دل انگیز خشم شب در پادگان کهریزک ...
من و حمید هیچ وقت به هم وابسته نبوده ایم ولی نبودنش در روز تولدمان برایم یک جوری است.
ضمیمه 6 :
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لَنگ ز جویی نجهاندیم
از نُه خمِ گردون بگذشتند حریفان،
مسکین من و دل در خمِ این زاویه ماندیم!
مهدی اخوان ثالث
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 12:01