خرید بک لینک
هنگامی که از کسی جدا می شوی، با قلبی اندوهگین خاطرات سال های با هم بودن را مرور می کنی. غالبا متوجه می شوی این دوستی ها خیلی قبل از آنکه تو بخواهی تمامش کنی تمام شده بوده؛ این تو بوده ای که آن را کش می داده ای نه دیگری.
این نکته نباید دور از نظر بماند که آیا همه ی آنها بد بودند یا من نتوانستم به دلایلی با آن ها کنار بیایم؟ بدیهی است که حق را به خود بدهم و آنها را مقصر بدانم. اگر منصف باشم - این روزها آدم منصف حکم کیمیا را دارد - اما برای راحتی خیالم می گویم من به دنیای دیگری وارد شده ام که اطرافیانم را بدان راهی نیست. جهشی کرده ام که یارانم نمی توانند همراهم باشند. باید اعتراف کنم که هر دو طرف در این ارتباط کم کاری کرده اند و از دوستی مواظبت نکرده اند.
از کتاب "رک و پوست کنده احوال ما زنان" نوشته ی آسیه جوادی.

ضمیمه 1 : آدم های تنبل مثل خودم همیشه منتظرند یک شنبه ی اول هفته برسد تا تصمیم های بزرگ شان را عملی کنند، بعد وقتی آن شنبه رسید - چون شنبه ها عادت دارند هر هفت روز یک بار از راه برسند - و آدم های تنبل مثل خودم هیچ تصمیمی اعم از بزرگ و کوچک را عملی نکرده بودند، منتظر می شوند اول ماه برسد. بعد وقتی آن هم رسید و هیچ تصمیم اخذ شده ای انجام نشد چشم می دوزند به اول فصل و اول سال و اول دهه و اول قرن ...
و اینطوری است که عمرشان به پایان می رسد در صورتی که نصف تصمیم های بزرگ زندگی شان هرگز از مرحله ی اتخاذ به مرحله ی اعمال نرسیده اند.
به هر حال، امروز برای آدم های تنبل مثل خودم روز خوبی بود. یک "روز شنبه که مصادف شده با اول ماه"، در جواب بهانه های تنبلانه می تواند شروع خوبی باشد!

ضمیمه 2 : یک جا از همین کتاب "رک و پوست کنده احوال ما زنان" که در حال خواندنش هستم، درباره ی دو تا خواهر دوقلوی همسان است و حس هایی که از کودکی تا بزرگسالی شان تجربه می کنند. بعد که به قسمت ازدواج شان رسیده چیزی نوشته بود که به نظرم بامزه آمد:
نمی دانم خواهرم هم مثل من منتظر کسی بود که می توانست ما را از هم جدا کند یا نه؟ بهرام که گاهگاهی در دانشکده با او حرف می زدم به سراغم آمد. او مرا انتخاب کرده بود. تا مرحله ی نامزدی هم رفتیم. حلقه را به خواهرم نشان دادم و پرسیدم "چطور است؟" با سردی پاسخ داد "مثل مال همه است." بعد سه روز توی اتاقش ماند و بیرون نیامد. مادرم با بزرگ نماییِ ازدواج های ناموفق اطرافیان، سغی داشت مرا از نابودی آزادی هایم پس از ازدواج بترساند. می گفت "شماها توی پنبه بزرگ شده اید و نمی توانید تنگه ی این ارقه ها را خرد کنید. تازه بچه که بیاید بدتر هم می شود."
حلقه را با اندوه پس فرستادم. خواهرم بدون کلمه ای حرف از اتاق بیرون آمد و زندگی عادی شد. پسرخاله که مادرم او را بزرگ کرده بود و [مادرم] امیدوار بود [که پسرخاله] جواب محبت هایش را با خواستگاری یکی از ماها تلاقی کند، روزی به برادرم گفته بود "خیلی بد است که آدم زنی بگیرد که عین آن را یک نفر دیگر داشته باشد."
با این خبر امید مادرم نقش بر آب شد.
این قسمت را که خواندم اول کلی خندیدم، بعد فکر کردم همچین طرز تفکری واقعا فقط می تواند از یک مرد ایرانی بر بیاید! :)))

ضمیمه 3 : هر بار میبینم شان بیشتر به این نتیجه می رسم که روزهای کودکی مان خیلی وقت است گذشته.
هی بیشتر و بیشتر می فهمم فاصله ی بین مان دارد از یک کوچه و یک خیابان و یک محله تبدیل به یک فاصله ی بین قاره ای می شود.
چرا دیگر از کنارشان بودن غرق در لذت و شادی نمی شوم؟ چرا دیگر به من خوش نمی گذرد؟

ضمیمه 4 :
چیز از پیِ جان است نه جان از پیِ چیز
چون جان برود کجا به کار آید چیز؟

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 12:01

صفحه بندی