یک دوره ی چند روزه برای حمیدرضا پیدا کردم که خیلی وقت بود دنبالش می گشت. لینکش را برایش فرستادم و بهش گفتم ثبت نام کند، هی پشت گوش می انداخت. پانصدبار بهش یادآوری کردم که ثبت نام کن! دفعه ی آخری وقتی نشسته بودم منتظر نوبت MRI ام بهش اسمس زدم که "حمید رفتی اون دوره رو ثبت نام کردی؟؟"
در جوابم اسمس زده " | "
برایش نوشتم "اینی که فرستادی یعنی چی دقیقا؟؟"
جواب داد "این تنها تار مویی است که رو سرم مونده. بقیش ریخته. کچلم کردی از بس گفتی."
خنده ام گرفت!
ضمیمه 1 : تازه شد چهارمین روز که سقف اتاق در چشم هایم تصویر ثابت بوده!
چقدرِ دیگر تا سه هفته مانده :|
ضمیمه 2 : یعنی ممکن است این روزهایم به حقیقت بپیوندند؟
ضمیمه 3 : همه اش فکر می کردم چرا اخوان ثالث برای خودش تخلص امید را انتخاب کرده در حالی که اکثر شعرهایش از زور نا امیدی اعصاب آدم را پیاده می کنند؟ بعد این بیت شعر را پیدا کردم:
گویند که "امّید" و چه نومید، ندانند
من مرثیه خوان وطن مُرده ی خویشم.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 12:01