خرید بک لینک
دو هفتگیِ پسر کوچک هدیه هم گذشت، و من همه ی شب هایی که - مثل الان - از گریه ی بی امان پسرش خوابم نمی برد فکر می کنم مامان و بابا واقعا چطور من و حمید را بزرگ کردند؟ واقعا چطور تا اینجا رسیدیم؟
روزهای کودکی که در سایه ی راحتی و بی خبری از همه ی سختی های مامان و بابا بر من و حمید گذشت ... بی توجه به اینکه چه شب های طولانی و طاقت فرسایی در طی سال ها بر پدر و مادرم گذشته ...

ضمیمه 1 : همچنان بر عقیده ی قبلی خودم پایبندم، زن بودن فرآیند بی نهایت مزخرفی است!

ضمیمه 2 : آنطورها که در کتاب "جشن آش پزان ناصرالدین شاه" نوشته شده، سال 1306 هجری قمری حضرت پادشاه در فرنگستان تشریف داشته و موفق به پخت آش هر ساله ی خود در آنجا نمی شود - که البته جای بسی شکر به درگاه خداوند دارد، همین کم بود دوازده دیگ مسی را جهت انجام مراسم آش پزان به کاخ ملکه ی انگلیس ببرند! - از آن جایی که حضرت همایون اعتقاد راسخ به شگون این آش داشته و لازم بوده حتما هر سال این آش پخته شود، سال 1307 دو بار آش پزان را به جا آورده اند. یک بار اوایل سال به عنوان قضای سال 1306، یک بار هم آخر سال به عنوان آش سال 1307.
آش قضای سال قبل برعکس آش های معمول، با تشریفات بسیار اندک و برخلاف مراسم سایر سال ها - که در کاخ های ییلاقی از جمله شهرستانک انجام می شده - در "حیاط کاخ گلستان" صورت گرفته است! ناصرالدین شاه در خاطره ی مربوط به این روز نوشته :
به واسطه ی سفر فرنگستان که رفته بودیم و آخر میزان به تهران آمدیم نشد که آش ییلاقی معمول همه ساله را بپزیم، هر جا که فکر کردیم آش را بپزیم جائی به خاطرمان نرسید. کم مانده بود که بادمجان و سبزی های خوب هم تمام شود، بالاخره قرار دادیم در باغ میدان آش مختصری پخته شود. سه دیگ آش و یک دیگ پلو و یک دیگ کوفته امروز که دوشنبه 10 ربیع الاول است در باغ میدان بار گذارده مشغول پختن آش شدیم، قبل از ظهر قدری کار داشتیم کردیم، ناهار را در اطاق برلیان خوردیم، بعد از ناهار هم توی حیاط با امین السلطان، نایب السلطنه، صاحب اختیار قدری حرف زدیم و بعد رفتیم باغ میدان سر آش. آفتاب گردانی زده بودند، اسباب آش مثل همیشه حاضر بود منتها خیلی کمتر بود. پیشخدمتها آمدند نشستند چغندر خورد کردند، امین السلطان زعفران سائید، امین الملک کمک کرد. محمدصادق، پسرش بودند، ساز زدند. اسمعیل بزاز بود، رقاصش بود، رقصید. اسمعیل بزاز کارهای خنده دار کرد، جمعیت پیشخدمت و فراشخلوت متفرقه زیاد بودند، عکس انداختند. همان آش و همان شگون به عمل آمد. سال ها پیش هزار تومان خرجش می شد، امسال به همه جهت چهل و هفت تومان خرج شد.
اعتمادالسطنه در کتاب خاطراتش چندین خاطره ی مختلف از مراسم آش پزانِ شاه نقل کرده؛ من چیزهایی را که در خاطرات سال های مختلف جلب توجه ام کردند پشت سر هم آورده ام :
[...] یک سر به آش پزان رفتم. قُرُق شد که خواتین حرم به تماشا بیایند. من با امین السلطنه مجبورا منزل امین السلطان رفتیم. باز قرق شکست آمدیم. شاه تشریف داشتند. امناء و اُمَرای اردو مشغول بادمجان و سبزی پاک کردن بودند. من گوشه ای رفتم. امین السلطان دست مرا گرفت به ابرام آورد در صف سبزی پاک کن ها نشاند. شاه فرمود حکماً کدو پوست بکن. دوازده عدد کدو با زحمت زیاد پوست کندم، کاری که در عمر خود نکرده بودم. بوی ادویه سرم را گیج کرده برخاستم. سر ناهارِ شاه حالت سکته داشتم.
[...] اگر این دو هزار تومانی که مصارف آش شده است یک مرتبه خرج تنظیف شهر کرده بودند، یقیناً اسباب دعا گوئی وجود مبارک می شد، که در تمام دنیا شهرت می کرد و ثواب دنیا و عقبی اش زیادتر بود.
[...] اعلیحضرت به هر کس چیزی می فرمودند و رسم ایشان است در این مجالس مخصوصا دستورالعمل ها می دهند. یعنی مردم بدانند شاه آنی از خیال مملکت و قشون آسوده نیست.
یعنی من حقیقتا عاشق همچین پادشاه توهمی و خجسته دلی هستم! تعجبم از این است که در این پنجاه سال سلطنت با این وضع کشورداریِ پادشاه و سبزی پاک کردنِ اُمرا، چطور مملکت سرِپا مانده!

ضمیمه 3 : استقلال نکرد حداقل 2-1 ببازد. 6 تا خورد که جلوی عرب ها لِه بشویم - طبق معمول.

ضمیمه 4 : من عاشقِ بابا هستم وقت هایی که با خواستاران درباره ی خُلقیات و روحیات من حرف می زند :)
اصلا عاشق چیزهای ریز و بی اهمیتی هستم که بابا درباره ی اخلاق هایم می گوید. عاشق اینم که نکته های خیلی خیلی ریز و بی اهمیت توجه اش را اینطوری جلب می کند.

ضمیمه 5 : دیشب خوابی دیدم که وقتی ساعت پنج دقیقه به هشت امروز صبح بیدار شدم اول خنده ام گرفت، بعد بلافاصله آن را در نوتس موبایلم یادداشت کردم، بعد فکر کردم این خواب فقط جان می دهد تبدیل به یک فیلمش کنی و بدهی نقش شخصیت دیوانه اش را نوید محمدزاده بازی کند!

ضمیمه 6 : نمی دانم نویسنده اش کیست، از تاریخش هم گذشته اما من این متن را دوست داشتم.

ضمیمه 7 : من خواندن کتاب های مختلف درباره ی افراد مختلف را دوست دارم. کتاب های خاطرات یا زندگی نامه ها را می خوانم و معمولا از خواندن شان لذت می برم. فرقی نمی کند روزنویسی های ناصرالدین شاه است یا ظهیرالدوله، زندگی نامه ی ثریا اسفندیاری است یا باراک اوباما، مصاحبه های محمدجواد ظریف است یا اوریانا فالاچی، دست نوشته های رضا کیانیان است یا پرویز پرستویی، خاطرات شهید همت است یا شهید بهشتی ... من این مدل کتاب ها را می خوانم چون خواندن شان باعث می شود افراد مذکور توی ذهنم تبدیل به "آدم" بشوند. باعث میشود در ذهنم جان بگیرند، از عکس ها خارج شوند، نقطه ضعف و نقطه قوت پیدا کنند و برایم از حالت موجود فضایی مریخی، به مرحله ی انسان برسند که بعضا اشتباه هم در زندگی اش داشته.
از اول هفته کتاب "او یک ملت بود" از سری کتاب های یاران ناب را شروع کرده ام، درباره ی شهید بهشتی است. بخشی از کتاب، خاطرات دیگران درباره ی اوست و بخشی دیگر مصاحبه های خود شهید است.
حالا شبی نیست که قبل از خواب این کتاب را بخوانم و گریه نکنم.
واقعا تعجب می کنم هم اکنون چطور به حالت فعلی مان رسیده ایم.
برچسبها: حس هایم, کتاب هایم, زیرا که من بیمارِ تاریخ هستم, روزگذر هایم

+ سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ - ۱:۴۵ ق.ظ - هدی |

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 4:26

صفحه بندی