خرید بک لینک
این چند روز اصلا نفهمیده ام شب و روزم چطور گذشته. صبح های زود چشم هایم را باز کرده ام و رفته ام این طرف و آن طرف و دانشگاه و خریدهای هدیه و آخرین کارهای باقی مانده، و شب به خانه برگشته ام بدون اینکه احساس کنم هیچ کدام از کارهایی که باید انجام می داده ام را به اتمام رسانده ام. نه یک ورق از درس هایم را خواندم نه یک صفحه کتاب، نه یک سانتیمتر به نقاشی ام اضافه کردم و نه حتی ادامه ی داستانم را نوشتم. شبیه آدم آهنی ای که باید بعضی کارها را انجام بدهد صرفا فقط به کارهای مامان و هدیه رسیدم و بردم شان خرید و کود گل های بالکن خودم و بالکن مامان را دادم و مسافت های بسسسسسسسیار طولانی که تا حالا خودم نرفته بودم را رانندگی کردم و زرت و زرت به مهمانی دعوت شدم، دارم حالت تهوع می گیرم از انجام بی اراده ی این میزان کارهای روزمره!
تنها حرکت مفیدم بازدید از موزه ی ملک و محوطه ی باغ ملی و دیدار دوستان بود، و یک نصف روز هم به هر مصیبتی بود وقتم را خالی گذاشتم و رفتم نمایشگاه کتاب - چون پانصد عدد کتاب توی لیست خریدم یادداشت کرده بودم و باید حتما حتما می خریدم شان!
از دیدن سر در باغ ملی وااااااقعا حال کردم.

البته من فکر می کردم این سردر مربوط به دوره ی قاجار است، اما اشتباه می کردم. سر در فعلی در زمان رضاشاه بین سال های 1301 تا 1304 هجری شمسی ساخته شده و در زمان ناصری سردر دیگری در آن خیابان قرار داشته که به علت تعریض خیابان سپه، لاجرم سردر قدیمی را خراب می کنند. (خیابان "باغشاه" در زمان قاجار، بعد از تاسیس اولین مریضخانه ی دولتی تهران، به خیابان "مریضخانه" تغییر نام داد. بعدها که رضاخان میرپنج در قسمت غربی این خیابان سکنی گزید، نام خیابان به "سپه" تغییر کرد و پس از انقلاب هم خیابان "امام خمینی" نام گرفت.)

ناصرالدین شاه قجر گاهی در قسمت فوقانیِ "سردر میدان مشق" می ایستاده و مشق نظامیان را تماشا میکرده. بعدها به دستور شخص شخیص سردار سپه که آن وقتها هنوز رضا خان میرپنج بوده، سردر جدیدی ساخته میشود که چون منتهی به یک باغ خیلی بزرگ به نام باغ ملی می شده، نام آن را "سردر باغ ملی" گذاشتند.


البته خود سردار سپه نیز وقتی تبدیل به رضاشاه شد در همین محوطه ی باغ ملی به امرِ سان دیدن از نظامیانِ در حال مشق می پرداخته. مثلا در عکس پایین، آقای پادشاه را در حال پیاده شدن از ماشین جهت ورود به محوطه ی میدان مشق مشاهده می کنید.

و آقای پادشاه با لباس نظامی بر تن، در دیدار با نظامیان.

چیزی که به نظر من جالب آمد مجسمه ای است که در بالای سردر باغ ملی نصب بوده و بعد از انقلاب پایین آورده شده. سردیس رضاشاه در بالای سردر قرار داشته و دو فرشته در سمت راست و چپ آن طراحی شده بوده. در حال حاضر سردیس را کنده اند و اگر دقت کنید جای خالی اش در بالای سردر کاملا مشخص است.


در مطالبی که راجع به این سردر خواندم، بخشی از خاطرات عین السلطنه توجهم را جلب کرد که در سال 1301 هجری شمسی نوشته شده:
پنجشنبه سلخ جمادلی الاولی، 27 جدی - سردار سپه، اعلیحضرت را میدان مشق به سانِ قشون دعوت نموده بود. ما هم قضا قورتکی دعوت شده بودیم. یک سردر بسیار بسیار عالی که می گویند بیست الی بیست و پنج هزار تومان خرج آن شده سمت جنوبی میدان به خیابانی که سابقا مریضخانه و امروز پس از آنکه ده زرع از فضای میدان علاوه آن کرده اند به خیابان سپه موسوم شده است ساخته اند که هیچ بنایی در عالم از این بی مصرف تر و مهمل تر یافت نمی شود. فقط و فقط برای آن که مجسمه نیم تنه (بوست) سردار سپه را وسط آن گذاشته و اشعار زیادی به خط ... و جلی به کتیبه های آن در مدح و ثنا و شجاعت و پهلوانی سردار سپه به کاشیهای ممتاز نوشته و بدانجا نصب کنند.
از توصیف عین السلطنه خنده ام گرفت! اما دلم خواست، واقعا واقعا دلم خواست جای آقایی که توی عکس پایین در طبقه ی بالایی عمارت ایستاده و هر از گاهی قدم می زند، باشم!

از نمایشگاه "النّکاحُ سنتی" که روی پست 9 اردیبهشت نوشته بودم نیز طی بازدیدم از موزه ی ملک دیدار به عمل آوردم. نکته ی خیلی جالب بلیط گران قیمت این موزه بود، به ازای هر نفر 300 تومان! تازه اگر کارت دانشجویی تان را ارائه کنید بلیط موزه نصف قیمت می شود! واقعا فکر نمی کردم در پایتخت کشور موزه ای داشته باشیم که بلیط ورودی اش کمتر از 500 تومان باشد!

فقط من نفهمیدم چرا ورودی موزه ی ملی ملک شبیه ورودی مساجد طراحی شده!
به محض ورود به موزه یک طرح نسبتا بزرگ مشاهده می کنید که با کتاب درست شده و من بسیار بسیار از ایده اش خوشم آمد. از فضای خالی وسط طرح هم کلی حروف الفبا آویزان شده که من از آن ایده هم کلی خوشم آمد!


عکس های قدیمی، کپی و اصل بعضی از نقاشی های کمال الملک، کتاب های خطی و دستخط افراد معروف مثل عبید زاکانی و شیخ بهایی و صائب تبریزی - که خطی فوق العاده قشنگ داشته - و تعداد زیادی سکه از زمان قبل از هخامنشیان تا قرن معاصر، همه چیزهایی هستند که در قسمت های مختلف موزه ی ملک قابل بازدید است. اما در نمایشگاه النکاح سنتی که تا 10 خرداد ادامه دارد، علاوه بر توضیح مراسم های مختلف مربوط به ازدواج و اسناد عقدنامه های قدیمی، اصل سند ازدواج امیرکبیر با خواهر ناصرالدین شاه هم وجود داشت که برای من خیلی جالب بود. می توانید در این لینک از خود سایت موزه ی ملک عقدنامه را با کیفیت عالی و قابلیت زوم بالا ببینید.
در محوطه ی درون سردر باغ ملی ساختمان های دیگری هم وجود دارند که کاملا توجه آدم را به خودشان جلب می کنند، از جمله ساختمان شهربانی کل کشور یا ساختمان های مربوط به وزارت امور خارجه و دو سه تا ساختمان دیگر که حتی نتوانستیم بفهمیم مربوط به چه ارگان یا سازمانی هستند اما واقعا معماری زیبایی داشتند و چشم آدم را خیره می کرد.
آخر بازدیدم فکر کردم، چهههههه حالی می دهد اگر کارمند وزارت امور خارجه باشی و در همچین ساختمان هایی توی همچین محوطه ای کار کنی!

ضمیمه 1 : آخرین شبِ خانه، و اساسا زندگیِ ما در "سکوت".

ضمیمه 2 : در این میان چیزی که برای من خیلی عجیب است این است که دارد می شود 6 سال ...
دارد می شود 6 سال دوستی و من فقط تاثیراتی که خودم روی او گذاشته ام را می بینم ... دریغ از یک تاثیر کوچک او روی خودم، دریغ از یک تغییر مثبت متاثر از او در من :((

ضمیمه 3 : پارسال نرفتم نمایشگاه کتاب چون به نظرم واقعا رفتن تا شهر آفتاب برای خرید کتاب هایی که به راحتی می شود توی اینترنت یا در خیابان انقلاب پیدا کرد نمی ارزید. امسال اما تصمیم قاطع گرفتم که بروم، چون چند تا کتاب بود که می خواستم حتما بخرم شان ولی هیچ کدام توی خیابان انقلاب یا اینترنت وجود خارجی نداشتند. دلیل مهمترم این بود که همه ی کتاب های مذکور که در حالت عادی باید به خاطرشان چندین روز وقت صرف می کردم و از این سر شهر می رفتم آن سر شهر تا بتوانم همه شان را بخرم و تازه باید امیدوار می بودم که بعضی هایشان تجدید چاپ شده باشند چون هیچ جا چاپ جدیدشان نبود، در نمایشگاه کتاب در یک روز و در یک جا تنها به فاصله ی چند غرفه یا چند سالن از هم، قابل خرید بودند.
واقعیت این است که برای رفتن به نمایشگاه کتاب توی متروی به سمت شهر آفتاب باید به حالت ژله دربیایی و در اندک فضای موجود خودت را به زور جا کنی، در پله ی برقی های ایستگاه با حجم وسیعی از آدم هایی مواجه بشوی که دارند می روند بالا به سمت نمایشگاه، باید در صف وحشتناک ماشین ها منتظر بایستی تا بتوانی سوار شوی و برسی به سالن های اصلی ...
بعد وقتی به این فکر کنی که چرا با وجود این میزان استقبالِ مردم از نمایشگاه کتاب سرانه ی مطالعه ی کشور ما انقدر پایین است، متوجه می شوی دلیلش همه ی آدم هایی هستند که به نمایشگاه می آیند و با شیشه های آب معدنی و آیس پک و ساندویچ هایدا در دست بدون هیچ کتابی بر می گردند ...

ضمیمه 4 : یک شب پر استرس.

ضمیمه 5 : یاد تمام کارهای عقب افتاده ام که می افتم، دلم می خواهد سرم را بگذارم زمین و های های از ته دلم گریه کنم.
برچسبها: تهران دوست داشتنی, زیرا که من بیمارِ تاریخ هستم, روزگذر هایم

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 4:26

صفحه بندی