خرید بک لینک
من بر گذشته ی پدر و مادرم سخت می گیرم. زیاد دوستشان دارم ها، ولی خیلی چیزها و خیلی کارها را بر گذشته شان سخت می گیرم و بهشان غر می زنم. من عادت دارم از بیرونِ زندگی پدر و مادرم شنونده ی لحظه های حساس زندگی شان باشم و بهشان غر بزنم. غر بزنم، غر بزنم، و هی غر بزنم؛ که فلان روز زندگی تان بیخود این کار را کردید و بَهمان روز زندگی تان بیخود آن کار را نکردید. عادت دارم غر بزنم که تقصیر شماست حالا فلان اتفاق برایمان افتاده و مقصّر شما هستید که حالا بَهمان ماجرا گریبانمان را گرفته.
من همواره شنونده ی روزهای گذشته ی زندگی پدر و مادرم بوده ام. و تا امروز، تا همین امروز عصر حتی، به نظر خودم دانای کل ماجراهای زندگی شان هم بودم.
همیشه لحظه هایی هست که خودمان را عقل کل می پنداریم. و لحظه های بدتری هست که عقل کل ای مان با یک "ضربه" ی کوچک فرو می ریزد ... با یک "جمله" ... با یک "نگاه" ... با یک "سکوت" چند ثانیه ای ...
حس کردم امروز عصر، پشت چراغ قرمز سه راه دکه ی امیر، یک سطل آب یخ چپه کرده اند روی سرم وقتی بابا گفت می توانسته برای فلوشیپ برود هاروارد و نرفته.
"هاروارد"!!
نرفته!
به خاطر خانواده اش - به خاطر ما لابد.
برای اولین بار، واقعا واقعا برای اولین بار، فکر کردم من دانای کلِ گذشته ی پدر و مادرم نیستم. همه ی این روزها من فقط شنونده ی گذشته شان بوده ام، و نه بیننده یا حس کننده یا تصمیم گیرنده.
و یک شنونده هرگز نمی تواند دانای کلِ چیزی بشود، هرگز نمی تواند.

ضمیمه 1 : از اینکه به عنوان یک مانع برای رفتن بابا به هاروارد عمل کرده ام از خودم متنفر شدم. هرچند این مانعیت آگاهانه نبوده.

ضمیمه 2 : فقط اسمس زدم که بعد از مدت ها حالش را بپرسم، یک روز و نیم بعد جواب اسمس ام را داده که حالش خوب است و نوشته "ببین من بلد نیستم این خبرارو دخترا به چه شیوه های لوسی میدن هر جور میام بنویسمش بازم لوس میشه. نیمه شعبان واسه عقد داریم میریم نجف."
من بُهت زده گوشی به دست همینطوری یکهو خشک شدم!

ضمیمه 3 : یک نفر نیست به برادر آقای رئیس جمهور اسبق بگوید خودت لازم داری یک نفر تو را تضمین کند!

ضمیمه 4 : صمد بهرنگی در تابستان سال 1347 در بخشی از داستان "24 ساعت در خواب و بیداری" نوشته:
شتر این را گفت و انگار پَر درآورده باشد، مثل پرنده ها به هوا بلند شد. زیر پایمان خانه های زیبا و تمیزی قرار داشت. بوی دود و کثافت هم در هوا نبود. خانه ها و کوچه ها طوری بودند که من خیال کردم دارم فیلم تماشا می کنم. عاقبت به شتر گفتم : شتر، نکند از تهران خارج شده باشیم!
شتر گفت : چطور شد به این فکر افتادی؟
من گفتم : آخر این طرف ها اصلا بوی دود و کثافت نیست. خانه ها همه اش بزرگ مثل دسته ی گل هستند.
شتر خندید و گفت : حق داری لطیف جان. تهران دو قسمت دارد و هر قسمتش برای خودش چیز دیگری است. جنوب و شمال. جتوب پر از دود و کثافت و گرد و غبار است اما شمال تمیز است. زیرا همه ی اتوبوس های قراضه در آن طرف ها کار می کنند. همه ی کوره های آجرپزی در آنطرف هاست. همه ی دیزل ها و باری ها از آن بر رفت و آمد می کنند. خیلی از کوچه و خیابان های جنوب خاکی است. همه ی آب های کثیف و گندیده ی جوهای شمال به جنوب سرازیر می شود. خلاصه، جنوب محله ی آدم های بی چیز و گرسنه است و شمال محله ی اعیان و پولدارها. تو هیچ در "حصیرآباد" و "نازی آباد" و "خیابان حاچ عبدالمحمود" ساختمان های ده طبقه ی مرمری دیده ای؟ این ساختمان های بلند هستند که پایین شان مغازه های اعیانی قرار دارند و مشتری هایشان سواری های لوکس و سگ های چند هزار تومانی دارند.
فکر کردم، به جز قسمت سگ های چند هزار تومانی که تبدیل به سگ های چند میلیونی شده اند، چقدر شبیه الان.

ضمیمه 5 :
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب.
مهدی اخوان ثالث
برچسبها: حس هایم, کتاب هایم, چون شعر زندگی ست

+ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۱:۳۸ ب.ظ - هدی |

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 4:26

صفحه بندی