به زندگی ام فکر می کنم، و آدم هایش.
همه ی آدم هایی که هر کدام خواسته یا ناخواسته وارد زندگی ام شدند. بعضی ها ماندند، بعضی ها رفتند، بعضی ها را خودم بیرون کردم؛ گاهی مشتاقانه، گاهی با عصبانیت، گاهی حتی با دلی دردمند. زندگی گاهی وقت ها خیلی مسخره و بی معنی می شود وقتی به آدم های داخلش فکر می کنی و، اتفاق هایی که ممکن بود بیفتند اما نیفتاده اند. اینکه می توانستی کجا باشی اگر فلان آدم را خط نزده بودی، می توانستی چه حسی داشته باشی اگر فلان آدم خودش لای بقیه ی آدم ها بُر نخورده و گم و گور نشده بود ...
عادت دارم هر از گاهی آدم هایم را می چینم روی صفحه و بهشان فکر می کنم. رفته ها و مانده ها را می ریزم جلویم و سناریوهای مختلف با آدم های مختلف می سازم. عادت دارم فکر کنم که مثلا می توانستم در نوجوانی زنِ پسر عاشق پیشه ی همسایه مان شده باشم، می توانستم اول مرداد به تو در وینی پگ ملحق شوم و کورس های شبکه را بگذرانم، می توانستم در جهنم دره ای که خانم کاف. و خانم ب. برایم ساخته بودند بمانم و لابد دیپلم فنی حرفه ای داشته باشم، می توانستم الان در ونکوور در همان خانه ای که تو داری دَرَش درس می خوانی نشسته باشم جلوی عکس پدر و مادرم و از دلتنگی برایشان های های گریه کنم، می توانستم به مسافرت نروم و همراه نسیم برای مسابقات انتخابی تیم ملی تنیس اعزام شوم، می توانستم زن تو شده باشم و لابد در همین لحظه دور از هدیه در فرانسه من هم بچه ام را در بغل داشته باشم!
می توانستم هیچ وقت، هیچ وقت روی دوستی با شما حساب نکنم تا از یکهو تمام شدنش ناراحت نشوم. می توانستم هرگز سرِ هیچ صحبتی درباره ی هیچ تیم فوتبالی را با توی کوفتی باز نکنم. می توانستم هرگز شماره ی موبایلم را به تو نداده باشم تا حالا دائما به من اسمس نزنی و یادم نیاوری که یک موقع چقدر بیخودی به تو بها داده ام. می توانستم هیچ وقت حرف فرزانه را گوش ندهم و برای مشاوره ی درسی هیچ کمکی از تو نخواهم. می توانستم هرگز به حرف هایی که پشت سر درباره ام گفتی اهمیت ندهم.
زندگی من پر از ساعتها و لحظه هایی است که به ارتباطاتم با آدمها فکر میکنم و به اتفاقهایی که افتاده اند. یا اتفاقهایی که نیفتاده اند چون من نگذاشتم. گاهی حتی روزها و هفته ها به آدمهای مختلف فکر میکنم. از آن جایی که قوه ی تخیلم هم نسبتا قوی است در راه چیدمان سناریوها با کوچکترین مشکلی مواجه نمیشوم!
این کار را بارها و بارها در این بیست و چهار سال و نیم عمرم انجام داده ام. البتّه که اتفاقها و سناریوهای ناراحت کننده هم وجود دارند. همان ها هم اما، به من حسی شبیه نوعی آرامش میدهند. شبیه نوعی سکون.
حتی نوعی ثبات.
ضمیمه 1 : قبلا هم گفته ام، به نظرم عادت مزخرفی است که آدمهای خارج شده از زندگی ام را تمام میکنم. خیلی زود. ظرف سه سوت. به راحتی. طوری که واقعا بدون نیاز به تلاش و تظاهر، کاملا برایم تمام می شوند.
اما هر از گاهی اتفاق می افتد که با آنها مواجه می شوم یا با دیدن یادگاری هایشان به یادشان می افتم، بعد فقط بهشان فکر می کنم. فقط سناریوهای مختلف را می چینم و به آدم های رفته فکر می کنم و بعد هم دوباره تمام. دوباره همان تمام شدگیِ بدون تلاش. بدون تظاهر.
ضمیمه 2 : باز هم والیبال! اصلا هیجان به زندگی مان بر می گردد!
ضمیمه 3 : واقعا تمام تلاشم را کردم که بهترین چیز ممکن را بنویسم. بهتر از این نمی توانستم.
یا دلم نمی خواست. یا حالا هر چی.
ضمیمه 4 : هیچ حسی ندارم، هیچ حسی. این هیچ حسی نداشتن خیلی بد است. حتی گاهی وقت ها احساس بدی دارم، دلم می خواهد یک دستمال کاغذی ای جورابی چیزی مچاله کنم و بگذارم توی دهنش!
این همه فاصله من را از آینده ای که به هر حال یک زمانی در انتظار من هم خواهد بود می ترساند.
ضمیمه 5 : بیا بگیر از چهره ام، غم و شب و تب هر سه را.
ضمیمه 6 : هیچ وقت نمی شود از آدم های رفته پرسید که الان کجا هستید یا چه کار می کنید یا زندگی تان چطور است. گاهی اما فکر می کنم کاش می شد یک طوری، به یک نحوی، خبر از روزهای زندگی شان گرفت و بعد باز با آنها بی ارتباط شد. کاش می شد عین یک غریبه رفت آنها را زیر نظر گرفت و از عمق افکارشان با خبر شد و بعد برگشت. کاش می شد فقط برای یک روز، فقط برای یک ساعت از نزدیک دید که چه چیزی ته دل آدم های رفته است و بعد باز هم به این بی خبری و "تمام شدگی" ادامه داد.
ضمیمه 7 : صرفا از سر کنجکاوی می خواستم بهت ایمیل بزنم. اما اعتراف می کنم، بله، من اعتراف می کنم که واقعا خودم را کنترل کردم که این کار را نکنم.
برای آرامش فعلی ام کلی زحمت کشیده ام، به خاطرش مدت ها اعصابم له شده. نمی خواستم دوباره این آرامش از دست برود. نمی خواستم فکر کنی روزنه ی امیدی باز شده و من خواهانِ دوباره شروع شدنِ چیزی هستم که مدت هاست تمام شده است.
ضمیمه 8 : دلم واقعا لک زده برای شنیدن یک ماجرای عاشقانه، از آن عشق های اسطوره ای اصلا!
ضمیمه 9 :
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند،
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب!
فریدون مشیری
برچسبها: تنها تو می دانی, چون شعر زندگی ست
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: شنبه
13 خرداد
1396 ساعت: 3:36