خرید بک لینک
زد به درِ حمام، "کسی تو هست؟" گفتم "آره الان میام بیرون" و کیفم را از کنار روشویی برداشتم و قفل در را باز کردم. یک قدم رفت عقب که من بتوانم بیایم بیرون، بعد نگاهی به من انداخت و عین کارتون ها چسبید به زمین. خیره خیره بهم زل زد و دهانش باز ماند. گفتم "مگه نمی خواستی بری دستشویی؟" از بهت خارج شد و گفت "چقد خوشگل شدی."
این جمله ای بود که از زبان یک دختربچه ی 10 ساله شنیدم، و مرا پرت کرد به اسفند سال گذشته وقتی مهشاد دقیقا همین واکنش را به همین قیافه ام نشان داده بود. خنده ام گرفت.
شب که مهمانی تمام شد، فکر کردم بچه ها واقعا موجودات روراستی هستند. نه به خاطر اینکه به من گفت خوشگل شده ام، نه. به خاطر اینکه هنوز وارد دنیای بزرگترها نشده اند و نمی دانند قواعد بازی چیست. نمی دانند نباید بی محابا از کسی تعریف کرد چون پررو می شود، هنوز بلد نیستند مثل مادرهایشان با دیدن افراد ابروهایشان بیاندازند بالا و با کناری شان درِ گوشی پچ پچ کنند. هنوز قاعده ی زندگی را یاد نگرفته اند که اگر کسی چیزی را داشت و ما نداشتیم باید او را بکوبیم و آنقدر اخ و تف کنیم تا حساب کار دستش بیاید.
فکر کردم بچه ها واقعا موجودات روراستی هستند چون یک دختربچه ی 10 ساله خیلی خیلی راحت تر و بیشتر از افرادِ توی یک مهمانی، به من حق "خوشگل شدن" می دهد.

ضمیمه 1 : فیلم "برادرم خسرو" را دیدم. نیمه ی اول فیلم روند خیلی خوبی داشت اما نیمه ی دوم از کشش داستان کم می شود. در کل خوب بود به نظرم.
شهاب حسینی مثلا یک آدمِ بای پولار است و به طرز تعجب آوری عاااااااالی بازی می کند. اصلا به نظرم شهاب حسینی در نقش آدم هایی که مشکل دارند خیلی خیلی بهتر از نقش آدم های سالم ظاهر می شود! (توی سینما فکر کردم، عجب پای محکمی دارد که توانست شیشه ی ماشین را به همین سادگی خرد کند!)

ضمیمه 2 : سید جواد یحیوی ... فقط به من بگو چرا؟
چرا جمله ای که دویست سال قبل پشت تریبون گفتی از یادم نمی رود؟

ضمیمه 3 : عاشق رعنا بودم وقتی داشت درباره ی پرواز برگشت اش به کانادا در شرایط تنها بودنش حرف می زد! از خنده ترکیده بودم!

ضمیمه 4 : شاید الان صمیمی نباشیم، دوست قدیمی که هستیم.
جمله ای که در نهایتِ واقع بینی نوشته شد.

ضمیمه 5 : یکی از کارمندان شرکت آقای همساده مان - بابک خان - به نظر می آید دچار حساسیت فصلی است، روزانه بالغ بر 15 فقره عطسه را به سرانجام می رساند! آن هم از آن عطسه های جانانه که شیشه های آشپزخانه ی ما می لرزد!
می خواهم یک موشک کاغذی بیاندازم توی حیاط شان و رویش بنویسم "آقای عزیز، لطفا جهت متوقف شدن عطسه هایتان تلفست120 مصرف کنید!"

ضمیمه 6 : واقعا دلم می خواهد بفهمم چه ماجرایی رخ می دهد و چه فعل و انفعالاتی اتفاق می افتند که آدم ها یکهو از این سرِ طیف به سر دیگرش می رسند. واقعا مایلم بدانم در فاصله ی حدود 20-30 کیلومتری چه چیزی ممکن است باعث شود نظر افراد تا این حد تغییر کند.
کاش می توانستم بفهمم.

ضمیمه 7 : فکر می کردم امشب از صعود تیم ملی فوتبال به جام جهانی درست به اندازه ی صعود سال 2006 ذوق مرگ بشوم. فکر می کردم از گل سردار آزمون در ورزشگاه آزادی دقیقا به اندازه ی گل پانصد سال پیش نصرتی به بحرین که در همین ورزشگاه بود خوشحال شوم و یاد فردوسی پور برایم تازه شود "چه کسی هم گل می زنه ... محمد نصرتی!"
چرا به اندازه ی سال های گذشته هیجان زده نشدم؟

ضمیمه 8 : چون یادِ تو می آرم، خود هیچ نمی مانم.
سعدی
برچسبها: حس هایم, و من به سینما می روم, تنها تو می دانی, چون شعر زندگی ست

+ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ - ۱:۳۱ ق.ظ - هدی |

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:20

صفحه بندی