خرید بک لینک
قصدم این بود که فصل 8 کتاب را هر جور هست تمام کنم، شب بیدار ماندم. صبح روزه گرفتم. بعد از اذان هم تا نزدیک 6 نخوابیدم. ساعت 8 امتحان داشتم - از آن امتحانهای "کیلویی نوشتنی"! - و قرار بود بعد از آن برای اسکن ریشه ی دندان جلویی ام که طی حادثه ی تراژیک سقوطم در آشپزخانه از وسط شکست بروم رادیولوژی.
شانس من، رادیولوژی غلغله ی آدم بود. داشتم از گرسنگی و سردرد تلف می شدم. نشستم تهِ صف و سعی کردم به معده ام که در حالت سوراخ شدگی قرار داشت فکر نکنم. خانم کناری ام به مادرش که تازه از اتاق اسکن خارج شده بود گفت "می گه مال حرم یه زن بوده". چیزهایی هم درباره ی تیراندازی گفت که زیاد اهمیت ندادم. 6 نفر توی صف جلوتر از من بودند، حوصله ام داشت سر می رفت. تمام کاتالوگ های دستگاه فلوئوروسنت کشف بافت پوسیده و جدیدترین دستگاه اسکن دندان را ورق زدم، از اثر بی خوابیِ دیشب حالت تهوع گرفته بودم. جهت گرم کردنِ سرم خیره شدم به صفحه ی تلویزیونِ توی رادیولوژی که داشت زیرنویس می کرد دو حمله ی انتحاری در مجلس و حرم امام اتفاق افتاده ...
تمام بی خوابی و تهوع و گرسنگی و صف طولانی آدم های جلوتر از خودم را به کل فراموش کردم!

ضمیمه 1 : حس عدم امنیت ترسناک است.
حسّ اینکه هر لحظه در هر جای شلوغ دیگری در سطح شهر ممکن است با یک "کلاشینکف به دست" یا "کمربند انتحاری به کمر" مواجه بشوی واقعا خون را در عروق آدم منجمد می کند.

ضمیمه 2 : اینجاست که باید دعا کنیم کاش هر روز و هر لحظه سر*با*ز*ان گُ*من*ام امام زمان از اینی که حالا هستند هم قوی تر و شاخ تر بشوند و حملات تروریستی را خنثی کنند. به جهنم که بگیر و ببندها ممکن است سفت تر بشود و حتی به جهنم که آزادی اجتماعی زیر پا گذاشته می شود، به نظرم همه ی تنگناهای امنیتی به از دست ندادن امنیت شهر و تبدیل نشدن ایران به افعانستان و عراق می چربد.
فکر می کنم هر چیزی، هر خفقانی، به وجود داشتن امنیت و از بین رفتن ترس هایمان می ارزد.

ضمیمه 3 : صبح بعد از امتحانم وقتی داشتم توی اتوبوس روزنامه آفتاب یزد را می خواندم که نوشته بود داعش از طرفدارانش خواسته در ماه رمضان حمله های انتحاری را افزایش دهند، اصلا یک درصد هم فکر نمی کردم تهران جزئی از همین حمله ها خواهد بود!

ضمیمه 4 : واقعا دلم می خواهد بدانم داعش چطوری افراد را شستشوی مغزی می دهد.

ضمیمه 5 : همیشه به اعدام های دسته جمعی سال 68 فکر کرده ام. نمی توانستم تصمیم بگیرم که مجازات اعدام آن هم در این حجم تنها به صرف اینکه آنها عضو سا*زما*ن مج*اهد*ین خ*ل*ق هستند تصمیم درستی بوده یا نه. نمی دانستم این قضاوت که "آنها اگر اعدام نمی شدند مردم عادی را در خیابان ها با اسلحه می کشتند" قابل قبول بوده یا نه. همیشه فکر کرده ام که حق با موافقان این اعدام هاست یا مخالفانشان؟ حق با تئوری حفظ ن*ظا*م است یا حفظ حقوق بشر؟ هیچ وقت جواب قاطعی نداشتم. البته اعتراف می کنم که گاهی حفظ حقوق بشر به نظرم درست تر می آمد، چون هرگز ایده ای از عبارت "مردم عادی را در خیابان ها با اسلحه می کشتند" نداشتم.
بعد از قضیه ی حمله ی امروز اینطوری شدم که باید برای حفظ امنیت اکثر آدم ها عده ی طرفداران مبارزه ی مسلحانه را - اگر نگوییم کُشت، حداقل - دستگیر کرد؛ حقوق بشر این وسط سیری چند!

ضمیمه 6 : انقدر خوشم می آید وقتی می توانم مسئولیت تصمیم گیری هایم را بیاندازم گردن مامان و بابا.

ضمیمه 7 : یعنی من عاشق هر از گاهی نوشته های سیاسی هادی حجازی فر هستم!
برچسبها: اتفاق هایم, روزگذر هایم

+ چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ - ۴:۵۹ ب.ظ - هدی |

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:20

صفحه بندی