ضمیمه 1 : هر بار من را می بیند بلااستثنا اولین جمله اش این است "چقد شبیه جوونی های مامانت شدی."
و من هر بار، لبخند می زنم از شنیدن این جمله. حس خوبی بهم می دهد دانستنِ اینکه شبیه جوانی های مامان شده ام. (اگرچه که من و مامان زیاد هم در باطن شبیه به هم نیستیم.)
ضمیمه 2 : عاشق هدیه ام وقت هایی که به صورت پوششی برای من عمل می کند! :))
ضمیمه 3 : یعنی قطر، کشوری با این حجم درآمد و جمعیتی انقدر کم، باید با قطع رابطه ی چهارتا کشور عربیِ دیگر انقدر بدبخت بشود؟! واقعا مسخره نیست که ما برای کشوری که یک چهلم خودمان جمعیت دارد و با درآمد سالیانه اش می تواند حداقل دو تای کلّ کشورمان را بخرد و بفروشد، پنج تا هواپیما مواد غذایی می فرستیم تا مردمش از گرسنگی نمیرند؟!!
من نمی دانم این عرب ها پول هایشان را چه کار می کنند. به قول بابا، تمام دک و پزشان پوشال خالی است.
ضمیمه 4 : دلم می خواهد بالکنم و تمام گلدان های خشک شده ی تویش را زیر و رو کنم.
ضمیمه 5 : دوباره بر می گردیم به حالت لنگ در هوایی!
ضمیمه 6 : فَعَسَی اَن تَکرَهُوا شَیئاً و یَجعَلَ اللهُ فیهِ خَیراً کثیراً ... پس چه بسا چیزی را خوش نمی دارید و خدا در آن مصلحت فراوان قرار می دهد.
ضمیمه 7 : انقدر از زمان آخرین حضورم در شبکه های مجازی و سیستم هایی که این روزها برای همه معمول شده گذشته که احساس می کنم هیچ وقت در این شبکه ها حضور نداشته ام. خنده ام می گیرد و همزمان، حسّ "مادربزرگ های در مکتبخانه درس خوانده" بهم دست می دهد وقتی در مهمانی ها بچه ی چهارساله ای را می بینم که تمام قابلیت های اپلیکیشن تلگرام را بلد است و من غیر از تایپ کردن حروف در فضایی که مشخصا محلّ تایپ کلمه هاست کار دیگری بلد نیستم!
از آنجایی که آدم ها مختارند برای زندگی شان دست به انتخاب بزنند، و از آنجایی که من چیزی را انتخاب کرده ام که باعث آرامشم می شود؛ یا بهتر بگویم، چیزی را انتخاب نکرده ام که آرامشم را ازم می گیرد، همچنان بر روند حضور نداشتنم در فضاهای معمولِ این روزها ادامه می دهم. وقتی به این فکر می کنم که در طی این چند سال تعداد دفعات داشتن حس دلتنگی برای حضور دوباره ام در چنین فضاهایی به عدد انگشتان دو تا دستم هم نرسیده، وقتی به این فکر می کنم که چه دقیقه ها و چه ساعت هایی را اضافه می آورم بابت نداشتنِ برنامه هایی که بخشی از کارکردشان وقت تلف کردن است، آن موقع است که هی بیشتر و بیشتر می فهمم انتخابی که کرده - و همزمان نکرده - ام عاقلانه است، حتی اگر همه ی آن ساعت هایی که اضافه می آورم را زل بزنم به سقف سفید اتاق و در مهمانی ها هی بیشتر و بیشتر احساس مادربزرگ های در مکتبخانه درس خوانده را داشته باشم!
اما اگر تنها یک دلیل، تنها و تنها یک دلیل وجود داشته باشد که دلم واقعا بخواهد به این فضاها برگردم - و چه بسا در آینده باعث برگشتم بشود - خواندن نوشته های نفیسه مرشدزاده در صفحه ی اینستاگرامش است.
بعضی نوشته ها هستند که در عین معمولی بودن، خواندن شان چنان حس فوق العاده ای در آدم بر می انگیزد که با خواندن صدهزارتا کتاب خیلی خیلی معروف جهان قابل برابری نیست.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری