خرید بک لینک
جمعه ی قبل من و مهشاد، شارونا و آرمان - که من صدایش می زنم سورنا اما مهشاد بهش می گوید آرمان - را گذاشتیم توی خانه و دوتایی با هم رفتیم کافه!
من و مهشاد در خیلی چیزها باهم متفاوتیم، از اولش بوده ایم. اما به مرور زمان در بعضی چیزها به هم شبیه شدیم، مثل قضیه نقاشی؛ مثل قضیه موزه؛ مثل قضیه کتاب و داستان؛ مثل به تعویق انداختنِ امرِ "فتحُ الفتوحِ قله های علم و دانش" تا اطلاع ثانوی و علی الحساب توجّه نمودن به "دامنه کوه" به جای قله هایش! ما اما در بعضی چیزها هم نه تنها مشابه نیستیم که کاملا "متضاد" یکدیگریم. من این سر طیف قرار دارم مهشاد سر دیگرش!
من مدت ها کفش پاشنه ی سه سانتی به پا می کردم و در خانه کتاب می گذاشتم روی سرم و راه می رفتم تا یاد بگیرم چطور باید با کفش پاشنه دار، سر را کاملا صاف گرفت و عین طاووس راه رفت و ضمنا زمین هم نخورد. من همین حالا می توانم در خیابان با پسرهایی که منبع اگزوز 206شان را کلاً برداشته اند و 13 سانت موی سیخ سیخی بالای سرشان دارند کورس بگذارم. من سال ها تمرین کردم تا توانستم موبایلم را از توی جیب شلوارم دربیاورم و عادت کنم که جای پول توی جیب پشتی شلوار لی نیست و باید به جایش کیف دست بگیرم. من سال اول دانشگاه تازه اولین دستبند زندگی ام را - که کاملا زنانه بود و ابداً شباهتی به دستبندهای اسپرت و پسرانه نداشت - کادو گرفتم، سال دوم دانشگاه اولین گردنبند زندگی ام، و سال سوم هم اولین ساعت زنانه ی زندگی ام را خودم خریدم به جای آن ساعتِ بند فلزیِ قدیمیِ پسرانه ی سابق که البتّه بسیار هم عزیز دلم بود. من سال ها روی خودم کار کردم و تمرین نمودم تا توانستم بابا را قبل از مسافرت های طولانی اش بغل کنم. من کاملا به سختی می توانم وقتی دلم خیلی خیلی برای مامان تنگ شده این را بهش بگویم.
من می توانم حس های دخترانه ی خیلی قشنگ و تصوّرات عاشقانه ی خیلی عالی داشته باشم اما هرگز نمی توانم آنها را پیاده کنم. من می توانم از دوم دبیرستان لباس عروسی ام را انتخاب کرده باشم و از سوم راهنمایی مدل موی مراسم حنابندانم را هم در نظر گرفته باشم، من حتی می توانم تصویرهای عاشقانه را خوب تصور کنم، می توانم خوب بخوانم؛ اما از واقعی شدن شان حوصله ام سر می رود و با سکانس های عاشقانه ی فیلم ها خمیازه می کشم. من می توانم رویا بسازم، می توانم روزها و هفته ها در رویاهایم غرق شوم، می توانم برای کوچکترین و پیش پا افتاده ترین چیزهای زندگی ام ساعت ها رویاهای قشنگ بسازم و پاراگراف ها متن بنویسم اما نمی توانم اجرایشان کنم. نمی توانم آنها را به مرحله ی عمل برسانم. نمی توانم تصویرهای ذهنی ام را پیاده کنم.
من بُعدِ تصویرسازیِ ذهنم عالی عمل می کند، آنقدر عالی که بُعدِ عملیِ وجودم هرگز حس نکرده لازم است کاری انجام دهد و من عمل نکرده همیشه در ذهنم تصویر داشته ام! بُعدِ عملیِ وجودم اما هر روز ضعیف و ضعیف تر شده؛ و حالا عین بچه ای که فلج اطفال گرفته باشد و بخواهند به زور راهش ببرند هر بار می خواهم از بُعد عملی وجودم استفاده کنم باید کلی تلاشِ اضافه خرج کنم و پوست بیاندازم و عین بچه های با ماهیچه های ضعیف، "درد" بکشم تا بتوانم حرکت کنم.
تا بعُدِ عملی وجودم بتواند حرکت کند.

ضمیمه 1 : مهشاد برعکس من نمی تواند تصوّر کند و نمی تواند تصویر ذهنی داشته باشد اما می تواند عمل کند. نمی تواند روزها و هفته ها در هیچ رویای قشنگی غوطه بخورد اما می تواند بگوید دلش حسابی تنگ شده و می تواند کسی را محکم بغل کند. نمی تواند به هیچ لباس عروس ای زودتر از موعد حسی داشته باشد اما می تواند حس هایش را عین آب خوردن بیان کند. نمی تواند هیچ صحنه ی عاشقانه ای را بدون "دیدن توسط چشم هایش" تصوّر کند، نمی تواند وقوعِ هیچ حادثه ی عاشقانه ای در زندگی اش را قبل از رخ دادنش حدس بزند، اما می تواند در عمل عاشق شود، می تواند سکانس های عاشقانه ببیند و جمله های عاشقانه بگوید.
یک نفر باید پیدا می شد که بُعدِ عملی مهشاد را با بُعدِ ذهنی من می ریخت روی هم تا یک انسان طبیعی و نرمال به وجود می آمد!

ضمیمه 2 : حالا تا من تصمیم گرفتم به کمپین سه شنبه ها بدون خودرو بپیوندم، تمام روزهای هفته بیکارم و سه شنبه به سه شنبه مهمانی دعوت می شوم و کافی شاپ و سینما!
واقعا اینجاست که باید گفت دستت درد نکند آقای مورفی با این قوانین ات!

ضمیمه 3 : داشتم اخبار ورزشی نگاه می کردم، داشت تصاویر اردوی آماده سازی تیم ملی جوجیتسوی آقایان را نشان می داد - رشته ای که خیلی شباهت به جودو دارد - امیرعلی کنار دستم نشسته بود و با دقت تلویزیون را نگاه می کرد. اولین صحنه مربوط به ضربه زدنِ یک نفر به نفر مقابلش را که دید گفت "این مال چه تیم ملی ای ئه؟ تیم ملی کتک کاری؟!!"

ضمیمه 4 : موزه حیات وحش دارآباد را درباره ی مهشاد فراموش نکنید؛ چون خودش میگوید "من خیلی جَوونم"!

ضمیمه 5 : احساس می کنم با وجود ضعف در بُعدِ عملی وجودم، می توانم مخترع این لاک های حلال که آب از زیرشان رد می شود را بغل کنم!

+ چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ - ۶:۲۸ ب.ظ - هدی |

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

صفحه بندی