خرید بک لینک
داستان جدیدم را برای افراد مختلف فرستادم و از همه شان خواستم کاملا بی رحمانه نظرشان را بهم بگویند. با اینکه برایم وححححححححححشتناک سخت بود، اما همه ی شجاعتم را جمع کردم و از تک تک شان خواستم کاملا بی رحمانه و سرسختانه نظر بدهند.
من همیشه همینطورم. همیشه هر بار که داستان جدیدی می نویسم حسّابی ذوق زده ام و وقتی می دهم کسی بخواند تا زمانی که نظرش را بهم بگوید صد بار می میرم و زنده می شوم و وقتی هم که از فلان نقطه ی داستانم ایراد می گیرد، عین یک لاستیک تراکتور که با فرو رفتن میخی کوچک بادش خالی بشود بلافاصله پنچر می شوم. بعد تا ماه ها چیزی نمی نویسم چون از زندگی بیزار شده ام و مدتی طول می کشد تا مراحل ریکاوری ام نتیجه بدهد، بعد دوباره نوشتنِ داستانی را شروع می کنم که باز حسابی به آن دل می بندم و سخت عاشقش می شوم و می نویسم و می نویسم و می نویسم تا دوباره بدهم کسی آن را بخواند و حلقه ی بالا دوباره تکرار شود!

ضمیمه 1 : در کتاب "وداع با اسلحه" که دارم می خوانمش، مثل خیلی از کتاب هایی که در بازه ی زمانی بعد از جنگ جهانی توسط نویسنده های امریکایی یا انگلیسی نوشته شده اند، شخصیت اصلی یک سرباز امریکایی است که به کشور دیگری رفته - در مورد این کتاب، به ایتالیا - و در حال جنگ با آلمان ها است.
بعد فکر کردم، این احتمالا فقط به نظر ما خیلی عجیب است که یک سرباز ایرانی برود سوریه یا عراق یا لبنان و در کشوری به جز کشور خودش بجنگد، در حالی که سربازهای انگلیسی و امریکایی سال هاست به این قضیه عادت کرده اند؛ چه در سال های جنگ جهانی و چه در سال های نزدیک تر که سربازان امریکایی به عراق و سربازان انگلیسی به افغانستان فرستاده می شدند. لابد به نظر هیچ کدام شان عجیب نیامده که باید به کشور دیگری بروند و دور از خانواده بدون وجود هیچ دلبستگی ای به آن میهن و آن سرزمین بجنگند و احتمالا کشته شوند.
واقعا به نظرم عجیب می آید که می توانند سربازان شان را به چنین مناطقی با کیلومترها فاصله با کشور خودشان بفرستند.

ضمیمه 2 : حساسیت فصلی پدیده ای بسیار بسیار بسیار مزخرف است به نظرم.
بیچاره شدم بس که شب ها عطسه کردم!

ضمیمه 3 : مشخصا فکر نمی کردم آخر هفته ی گذشته بخواهد خبر ازدواجش را بهم بدهد! واقعا کف کردم.
و حالا به هر دو مخاطبی که این ضمیمه را می خوانند تبریک می گویم! ;)

ضمیمه 4 : فردا روز به خصوصی برای من است. اولین تجربه ام خواهد بود که نمی دانم قرار است چطور بگذرد.
اما همین که بالاخره چنین روزی رسید مرا بی نهایت خوشحال می کند. حتی اگر از در تو نرفته، برگردم! :))

ضمیمه 5 : باید حتما یک سر بروم آنجا و تمام فرآیندهای "رُشد آلودِ" خودم را برایش توضیح بدهم!

ضمیمه 6 : هر چقدر بزرگتر می شوم شناختم از خودم بیشتر می شود. حالا می توانم خیلی راحت پیش بینی کنم که در فلان موقعیت، فلان حس را خواهم داشت. می توانم درک کنم که اگر بَهمان حسّ ناراحت کننده را دارم به خاطر این است که این قسمت از شخصیتم ضعیف است و باید تقویتش کنم. می توانم خیلی سریع و در چند جمله ی کوتاه، کلّ نیمه های پنهان وجودم را از تهِ ته و به صورت عُمقی توضیح دهم.
به گمانم همه مان باید در زمینه های روانشناختیِ وجود انسان مطالعاتی داشته باشیم. این واقعا احساس دلچسبی است وقتی خودت را بیشتر می شناسی و می توانی وجودت را بدونِ از کوره در رفتن و داد زدن و خسته و نا امید شدن، درک کنی.
و چقدر بیشتر می توانی خودت را دوست بداری. - این از همه اش بهتر است.

+ دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ - ۱۲:۳۷ ق.ظ - هدی |

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

صفحه بندی