درِ ورودی موزه ی پست و تلگراف قدیم یا موزه ی ارتباطات فعلی در داخل محوطه ی سردر باغ ملی و نزدیک به موزه ی ملک قرار دارد. ساختمانی که برخلاف ظاهر بیرونی اش که توجه چندانی را جلب نمی کند، در داخل کاملا چشم نواز به نظر می رسد.

بلیط ورودی این موزه امروز صبح به ازای هر نفر هزار تومان بود.
نکته ی مثبت اش این بود که برای اولین بار وارد یک موزه با ساختمان نسبتا قدیمی شدم و به طرز عجیبی با هیچ راه پله ای که جلویش بسته باشد مواجه نشدم! یعنی هیچ راه پله ای در هیچ کجای موزه نبود که نتوانیم ازش بالا برویم، و ما خیلی سرخوشانه تا بالاترین قسمت ممکن رفتیم و از فضای دل انگیز آنجا به همراه پنجره های رنگی رنگی اش - که در عکس پایین مشخص نیست! - حسابی لذت بردیم.
این قسمت به نظرم اساسا ربطی به موزه ی پست و تلگراف نداشت اما تعدادی تابلوی نقاشی اثر آقای "علی اکبر نصرآبادی" نیز در این طبقه وجود داشت که با تکنیک "چوب سوز" رسم شده بودند؛ تکنیکی که تا حالا نه دیده و نه شنیده بودم. گویا از قلم داغ روی چوب استفاده می شود. نقاشی زیر تصویر اداره ی پست کرمان است که روی تکه چوبی مشابه تخته سه لا کشیده شده.
(کیفیت عکس بالا زیاد خوب نیست چون چراغ های طبقه بالای موزه خاموش بود و هیچ کس چراغ ها را برایمان روشن نکرد! :| )
کلا غیر از من و مهشاد، و آقای بلیط فروش و آقای تمیزکننده ی کف سالن، احدُالنّاس دیگری در این ساختمان به چشم مان نخورد. نکته ی منفی اش این بود که آقای بلیط فروش همان اول بدون رودربایستی بهمان گفت اگر به صورت گروهی بازدید می کردیم حتما توضیحاتی برایمان ارائه می کرد اما چون دو نفریم امکان ارائه ی توضیحات وجود ندارد. ما :|
یکی از سالن های موجود در موزه پر از رادیوهای قدیمی زیمنس و شاوب لورنس است، و من برای اولین بار با پدیده ای به نام "رادیو نفتی" آشنا شدم! به نظرم خیلی هیجان انگیز آمد.
گرچه، به مراتب هیجان زده تر می شدم اگر کسی وجود داشت که برایمان توضیح بدهد چطور یک رادیو ساخت سال 1940 میلادی می تواند سیم برق داشته باشد و همزمان از نفت هم استفاده کند! (در اینجا فکر کردم، سال 1940 میلادی در کشور هلند برق شهری وجود داشته؟! یعنی ملت قبل از جنگ جهانی دوم در اروپا برق شهری داشته اند در حالی که ما تا همین سال های پس از جنگ با عراق هم روستاهایی بدون برق داشتیم!)
برجسته ترین نکته ی موزه ی پست و تلگراف به نظرم، سقف همین سالنِ پر از رادیو بود. سقفی فوق العاده که کاملا چشم را خیره می کند.

اگر دلتان خواست این عکس پانوراما از سقف را هم ببینید.
نکته ی مثبت دیگر موزه سالنی بود که تجهیزات قدیمی از جمله کابل های برق و ماشین های تله تایپ و دستگاه های گیرنده ی صدا از راه دور را در آن قرار داده بودند. نکته ی خوب دیگر به نظرم قسمت ورودیِ موزه بود که ابزارآلات قدیمی جهت ارسال بسته های پستی به سراسر کشور و تعدادی دستگاه قدیمی مربوط به باطل کردن تمبر را در آن چیده بودند. راهروهای ساختمان نیز پر بود از عکس های قدیمی که هر کدام شان به نوعی ربط به پست داشتد. در بین عکس ها این دو تا توجه مرا به شدت جلب کرد (کیفیت عکس ها زیاد چنگی به دل نمی زند، چون از روی تابلو عکس گرفته ام و انعکاس نور توی شیشه ی تابلوها مشخص است.)
حضور صندوق پست در سپاه دانش منطقه ی کریم آباد کرمان! اولین نفر از سمت راست را مشاهده می کنید که واقعا هیچ ایده ای ندارم پایین لباسش چرا این شکلی است!
(جمله ی معروف "خدا، شاه، میهن" روی تخته سیاه هم نوشته شده.)
روی دیوار موزه در توضیحات زیر این عکس نوشته شده بود "توزین تریاک در اداره ی پست، مقصد تهران"!
من همین شکلی بودم که "تریاک" ؟!!
"توزین" ؟!؟!
در کل نظر مثبتی نسبت به این موزه داشتم. مخصوصا که همه چیز کاملا مرتب چیده شده بود و برخلاف خیلی از موزه های تهران، هیچ کجایش شَلَم شوربا و شِرتی پِرتی و "خر اندر خر" نبود!
فکر می کنم لازم به گفتن نیست که طبق معمول آخرین جمله ی تمام گزارش های تهران گردی ام، "به نظرم به رفتن اش می ارزد"! :)
ضمیمه 1 : بهم گفت "آدم مذهبی که پایه های مذهبش قوی نباشه مثل میزی می مونه که یه پایه نداره. شاید بتونه شکل میز رو حفظ کنه ولی وقتی یه چیز سنگین بذاری روی میز، حتما کج می شه."
فکر کردم، چه تشبیهِ فی البداهه ی خوبی.
ضمیمه 2 : به گمانم خانواده یعنی همین.
یعنی همین که وقتی من یک جا بین حرف هایم گیر می افتم و نفس در سینه ام حبس می شود، مامان خیلی زیرپوستی به دادم می رسد و مرا از مخمصه ای که در آن گیر کرده ام نجات می دهد.
خواستم بپرم مامان را بغل کنم!
ضمیمه 3 : واقعیت این است که نوشتن برای من؛ همواره، هممممممواره راحت تر از حرف زدن بوده است.
ضمیمه 4 : بابا سه چهار سال قبل یک روز من را همراهش بُرد به میوه فروشیِ آشنایی که معمولا ازش خرید می کرد و به آقای میوه فروش گفت "امیر آقا این دخترمه. من دارم میرم مسافرت یه موقع دخترم اومد اینجا میوه ی خوب بهش بدی ها!" و از آن روز به بعد من میوه می خریدم چون به نظرم کار جالبی بود. وقتی بابا برگشت هم باز اگر فرصت نمی کرد، من داوطلبانه جهت خرید میوه اقدام می کردم.
از یک جا به بعد من جز در مواقع خیلی خیلی اضطراری که مجبور می شدم، دیگر میوه نخریدم. به یک دلیل واضح و مبرهن، چون حالم داشت از خودم به هم می خورد وقتی می دیدم پسرهای توی میوه فروشی به خاطر پول کمی که بهشان می دهم توی سر و کولِ هم می زنند و حاضرند نایلون خریدم را تا دو کیلومتر آن طرف تر حمل کنند و هر بار مرا می بینند عین تیرِ از کمان در رفته خودشان را با سرعت به من می رسانند. فکر می کردم در نظرشان من دختر نازپرورده ی پدرم هستم که چون به آدم ها پول می دهم فکر می کنم می توانم از آنها بیگاری بکشم؛ و حالم داشت از تصویری که از خودم در ذهن آنها به وجود آمده بود به هم می خورد.
دفعه ی آخری که واقعا مجبور شدم دوباره از همان میوه فروشی خرید کنم، یکی از پسرهای میوه فروشی وقتی نایلون میوه ها را جلوی ماشین گذاشت بهم گفت "می شه یه سوال ازتون بپرسم؟"
توی دلم گفتم "یا ابوالفضل چه سوالی میخواد بپرسه!" و گفتم "خواهش میکنم." پرسید "شما دختر آقای دکترید؟"
خنده ام گرفت. گفتم "بله."
نیش اش تا بناگوش اش باز شد، گفت "همون آقای دکتر که یه ماشین سفید داره یه ماشین نقره ای؟" خواستم بهش بگویم "کوری نمی بینی من با ماشین نقره ای اومدم؟" گفتم "بله".
گفت "همون که هم توی بیمارستان ط. کار می کنه هم توی بیمارستان الف.؟" متعجب نگاهش کردم، "بله".
گفت "همون که مادرش دو سال قبل به رحمت خدا رفت؟"
من متعجب تر، "بله".
گفت "همون که ..."
پریدم وسط حرفش "بــــــــــــــــــــــــله آقا، بله. من دخترشم. همون آقای دکتری که شما می گی. اصلا من می خوام بدونم کلا چند تا آقای دکتر مگه از شما خرید می کنن؟!"
زد گاراژ. گفت "بله حق با شماست."
خواستم ازش بپرسم واقعا چه فرقی برای تو می کند که من دختر کی هستم.
ضمیمه 5 : این خیلی خوب است که روز به روز بر میزان خل بازی هایت افزوده می شود. و من واااااقعا ساعت های خوشی را سپری می کنم وقتی با تو هستم.
خواستم این را بدانی :)
ضمیمه 6 : یادِ "پوراندخت جون" توی سریال "همه ی بچه های من" افتادم وقتی در یکی از قسمت ها خطاب به مهسا و نیما با مکثی طولانی می گفت، "زندگی رویا نیست عزیز من" ...
برچسبها: تهران دوست داشتنی, روزگذر هایم
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری